|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پيدا شدن زردشت و پذيرفتن گشتاسب كيش او را
چو يك چند سالان بر آمد برين درختى پديد آمد اندر زمين در ايوان گشتاسپ بر سوى كاخ درختى گشن بود بسيار شاخ همه برگ وى پند و بارش خرد كسى كو خرد پرورد كى مُرَد خجسته پى و نام او زرد هشت كه آهرمن بد كنش را بكشت بشاه كيان گفت پيغمبرم سوى تو خرد رهنمون آورم جهان آفرين گفت بپذير دين نگه كن برين آسمان و زمين كه بىخاك و آبش بر آوردهام نگه كن بدو تاش چون كردهام نگر تا تواند چنين كرد كس مگر من كه هستم جهاندار و بس چو يك چند سالان بر آمد برين درختى پديد آمد اندر زمين در ايوان گشتاسپ بر سوى كاخ درختى گشن بود بسيار شاخ همه برگ وى پند و بارش خرد كسى كو خرد پرورد كى مُرَد خجسته پى و نام او زرد هشت كه آهرمن بد كنش را بكشت بشاه كيان گفت پيغمبرم سوى تو خرد رهنمون آورم جهان آفرين گفت بپذير دين نگه كن برين آسمان و زمين كه بىخاك و آبش بر آوردهام نگه كن بدو تاش چون كردهام نگر تا تواند چنين كرد كس مگر من كه هستم جهاندار و بس گر ايدونك دانى كه من كردم اين مرا خواند بايد جهان آفرين ز گوينده بپذير به دين اوى بياموز ازو راه و آيين اوى نگر تا چه گويد بران كار كن خرد برگزين اين جهان خوار كن بياموز آيين و دين بهى كه بىدين ناخوب باشد مهى چو بشنيد ازو شاهِ به دين به پذيرفت ازو راه و آيين به نبرده برادرش فرّخ زرير كجا ژنده پيل آوريدى بزير ز شاهان شه پير گشته ببلخ جهان بر دل ريش او گشته تلخ شده زار و بيمار و بىهوش و توش بنزديك او زهر مانند نوش سران و بزرگان و هر مهتران پزشكان دانا و نامآوران بران جادوى چارها ساختند نه سود آمد از هرچ انداختند پس اين زرد هشت پيمبرش گفت كزو دين ايزد نشايد نهفت كه چون دين پذيرد ز روز نخست شود رسته از درد و گردد درست شهنشاه و زين پس زرير سوار همه دين پذيرنده از شهريار همه سوى شاه زمين آمدند ببستند كشتى بدين آمدند پديد آمد آن فرّه ايزدى برفت از دل بد سگالان بدى پر از نور مينو ببد دخمهها و ز آلودگى پاك شد تخمهها پس آزاده گشتاسپ بر شد بگاه فرستاد هر سو بكشور سپاه پراگند اندر جهان موبدان نهاد از بر آذران گنبدان نخست آذر مهر برزين نهاد بكشمر نگر تا چه آيين نهاد يكى سرو آزاده بود از بهشت بپيش در آذر آن را بكشت نبشتى بر زاد سرو سهى كه پذرفت گشتاسپ دين بهى گوا كرد مر سرو آزاد را چنين گستراند خرد داد را چو چندى بر آمد برين ساليان مران سرو استبر گشتش ميان چنان گشت آزاد سرو بلند كه برگرد او برنگشتى كمند چو بسيار برگشت و بسيار شاخ بكرد از بر او يكى خوب كاخ چهل رش ببالا و پهنا چهل نكرد از بنه اندرو آب و گل دو ايوان برآورد از زرّ پاك زمينش ز سيم و ز عنبرش خاك بروبر نگاريد جمشيد را پرستنده مر ماه و خورشيد را فريدونش را نيز با گاو سار بفرمود كردن برانجا نگار همه مهترانرا بر آنجا نگاشت نگر تا چنان كامگارى كه داشت چو نيكو شد آن نامور كاخ زر بديوارها بر نشانده گهر بگردش يكى باره كرد آهنين نشست اندرو كرد شاه زمين فرستاد هر سو بكشور پيام كه چون سرو كشمر بگيتى كدام ز مينو فرستاد زى من خداى مرا گفت زينجا بمينو گراى كنون هرك اين پند من بشنويد پياده سوى سرو كشمر رويد بگيريد پند ار دهد زردهشت بسوى بت چين بداريد پشت ببرز و فر شاه ايرانيان ببنديد كشتى همه بر ميان در آيين پيشينيان منگريد برين سايه سرو بن بگذريد سوى گنبد آذر آريد روى بفرمان پيغمبر راستگوى پراگنده فرمانش اندر جهان سوى نامداران و سوى مهان همه نامداران بفرمان اوى سوى سرو كشمر نهادند روى پرستشكده گشت زان سان كه پشت ببست اندرو ديو را زردهشت بهشتيش خوان ار ندانى همى چرا سرو كشمرش خوانى همى چرا كش نخوانى نهال بهشت كه شاه كيانش بكشمر بكشت
|
||