توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

خوان ششم گذستن اسفنديار از برف

 

 

 

از آن پس بفرمود تا گرگسار

بيامد بر نامور شهريار

بدادش سه جام دمادم نبيد

مى سرخ و جام از گل شنبليد

بدو گفت كاى بد تن بد نهان

نگه كن بدين كردگار جهان‏

نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ

نه آن تيز چنگ اژدهاى بزرگ‏

بمنزل كه انگيزد اين بار شور

بود آب و جاى گياى ستور

بآواز گفت آن زمان گرگسار

كه اى نامور فرّخ اسفنديار

اگر باز گردى نباشد شگفت

ز بخت تو اندازه بايد گرفت‏

از آن پس بفرمود تا گرگسار

بيامد بر نامور شهريار

بدادش سه جام دمادم نبيد

مى سرخ و جام از گل شنبليد

بدو گفت كاى بد تن بد نهان

نگه كن بدين كردگار جهان‏

نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ

نه آن تيز چنگ اژدهاى بزرگ‏

بمنزل كه انگيزد اين بار شور

بود آب و جاى گياى ستور

بآواز گفت آن زمان گرگسار

كه اى نامور فرّخ اسفنديار

اگر باز گردى نباشد شگفت

ز بخت تو اندازه بايد گرفت‏

ترا يار بود ايزد اى نيكبخت

ببار آمد آن خسروانى درخت‏

يكى كار پيشست فردا كه مرد

نينديشد از روزگار نبرد

نه گرز و كمان يادت آيد نه تيغ

نه بيند ره جنگ و راه گريغ‏

ببالاى يك نيزه برف آيدت

بدو روز شادى شگرف آيدت‏

بمانى تو با لشكر نامدار

ببرف اندر اى فرّخ اسفنديار

اگر باز گردى نباشد شگفت

ز گفتار من كين نبايد گرفت‏

همى ويژه در خون لشكر شوى

بتندى و بدرايى و بدخوى‏

مرا اين درستست كز باد سخت

بريزد بران مرز بار درخت‏

از آن پس كه اندر بيابان رسى

يكى منزل آيد بفرسنگ سى‏

همه ريگ تفتست گر خاك و شخ

برو نگذرد مرغ و مور و ملخ‏

نبينى بجايى يكى قطره آب

زمينش همى جوشد از آفتاب‏

نه بر خاك او شير يابد گذر

نه اندر هوا كرگس تيز پر

نه بر شخّ و ريگش برويد گيا

زمينش روان ريگ چون توتيا

برانى برين گونه فرسنگ چل

نه با اسپ تاو و نه با مرد دل‏

و ز انجا برويين دژ آيد سپاه

ببينى يكى مايه ور جايگاه‏

زمينش بكام نياز اندر است

و گر باره با مه براز اندر است‏

بشد بامش از ابر بارنده تر

كه بد نامش از ابر برّنده‏تر

ز بيرون نيابد خورش چارپاى

ز لشكر نماند سوارى بجاى‏

از ايران و توران اگر صد هزار

بيايند گردان خنجرگزار

نشيند صد سال گرد اندرش

همى تير باران كنند از برش‏

فراوان همانست و كمتر همان

چو حلقه ست بر در بد بدگمان‏

چو ايرانيان اين بد از گرگسار

شنيدند و گشتند با درد يار

بگفتند كاى شاه آزاد مرد

بگرد بلا تا توانى مگرد

اگر گرگسار اين سخنها كه گفت

چنين است اين خود نماند نهفت‏

بدين جايگه مرگ را آمديم

نه فرسودن ترگ را آمديم‏

چنين راه دشوار بگذاشتى

بلاى دد و دام برداشتى‏

كس از نامداران و شاهان گرد

چنين رنجها بر نيارد شمرد

كه پيش تو آمد بدين هفتخوان

برين بر جهان آفرين را بخوان‏

چو پيروز گر باز گردى براه

بدل شاد و خرّم شوى نزد شاه‏

براهى دگر گر شوى كينه ساز

همه شهر توران برندت نماز

بدين سان كه گويد همى گرگسار

تن خويش را خوار مايه مدار

از ان پس كه پيروز گشتيم و شاد

نبايد سر خويش دادن بباد

چو بشنيد اين گونه زيشان سخن

شد آن تازه رويش ز گردان كهن‏

شما گفت از ايران به پند آمديد

نه از بهر نام بلند آمديد

كجا آن همه خلعت و پند شاه

كمرهاى زرّين و تخت و كلاه‏

كجا آن همه عهد و سوگند و بند

بيزدان و آن اختر سودمند

كه اكنون چنين سست شد پايتان

بره بر پراگنده شد رايتان‏

شما باز گرديد پيروز و شاد

مرا كام جز رزم جستن مباد

بگفتار اين ديو ناسازگار

چنين سر كشيديد از كارزار

از ايران نخواهم برين رزم كس

پسر با برادر مرا يار بس‏

جهاندار پيروز يار منست

سر اختر اندر كنار منست‏

بمردى نبايد كسى همرهم

اگر جان ستانم و گر جان دهم‏

بدشمن نمايم هنر هرچ هست

ز مردى و پيروزى و زور دست‏

بيابيد هم بى‏گمان آگهى

ازين نامور فرّ شاهنشهى‏

كه با دژ چه كردم بدستان و زور

بنام خداوند كيوان و هور

چو ايرانيان بر گشادند چشم

بديدند چهر و را پر ز خشم‏

برفتند پوزش كنان نزد شاه

كه گر شاه بيند ببخشد گناه‏

فداى تو بادا تن و جان ما

برين بود تا بود پيمان ما

ز بهر تن شاه غمخواره‏ايم

نه از كوشش و جنگ بيچاره‏ايم‏

ز ما تا بود زنده يك نامدار

نپيچيم يك تن سر از كارزار

سپهبد چو بشنيد زيشان سخن

بپيچيد زان گفتهاى كهن‏

بايرانيان آفرين كرد و گفت

كه هرگز نماند هنر در نهفت‏

گر ايدونك گرديم پيروزگر

ز رنج گذشته بيابيم بر

نگردد فرامش بدل رنجتان

نماند تهى بى‏گمان گنجتان‏

همى راى زد تا جهان شد خنك

برفت از بر كوه باد سبك‏

بر آمد ز درگاه شيپور و ناى

سپه برگرفتند يك سر ز جاى‏

بكردار آتش همى راندند

جهان آفرين را بسى خواندند

سپيده چو از كوه سر بركشيد

شب آن چادر شعر در سر كشيد

چو خورشيد تابان نهان كرد روى

همى رفت خون در پس پشت اوى‏

بمنزل رسيد آن سپاه گران

همه گرز داران و نيزه وران‏

بهارى يكى خوش منش روز بود

دل افروز يا گيتى افروز بود

سرا پرده و خيمه فرمود كى

بياراست خوان و بياورد مى‏

هم اندر زمان تند بادى ز كوه

بر آمد كه شد نامور زان ستوه‏

جهان سر بسر گشت چون پرّ زاغ

ندانست كس باز هامون ز راغ‏

بباريد از ابر تاريك برف

زمينى پر از برف و بادى شگرف‏

سه روز و سه شب هم بدان سان بدشت

دم باد ز اندازه اندر گذشت‏

هوا پود گشت ابر چون تار شد

سپهبد ازان كار بيچار شد

بآواز پيش پشوتن بگفت

كه اين كار ما گشت با درد جفت‏

بمردى شدم در دم اژدها

كنون زور كردن نيارد بها

همه پيش يزدان نيايش كنيد

بخوانيد و او را ستايش كنيد

مگر كاين بلاها ز ما بگذرد

كزين پس كسى مان بكس نشمرد

پشوتن بيامد به پيش خداى

كه او بود بر نيكويى رهنماى‏

نيايش ز اندازه بگذاشتند

همه در زمان دست برداشتند

همانگه بيامد يكى باد خوش

ببرد ابر و روى هوا گشت كش‏

چو ايرانيان را دل آمد بجاى

ببودند بر پيش يزدان بپاى‏

سرا پرده و خيمه‏ها گشته تر

ز سرما كسى را نبد پاى و پر

همانجا ببودند گردان سه روز

چهارم چو بفروخت گيتى فروز

سپهبد گرانمايگان را بخواند

بسى داستانهاى نيكو براند

چنين گفت كايدر بمانيد بار

مداريد جز آلت كارزار

هر انكس كه هستند سرهنگ فش

كه باشد ورا باره صد آب كش‏

به پنجاه آب و خورش برنهيد

دگر آلت گسترش بر نهيد

فزونى هم ايدر بمانيد بار

مگر آنچ بايد بدان كارزار

بنيروى يزدان بيابيم دست

بدان بدكنش مردم بت‏پرست‏

چو نوميد گردد ز يزدان كسى

ازو نيك بختى نيايد بسى‏

ازان دژ يكايك توانگر شويد

همه پاك با گنج و افسر شويد

چو خور چادر زرد بر سر كشيد

ببد باختر چون گل شنبليد

بنه بر نهادند گردان همه

برفتند با شهريار رمه‏

چو بگذشت از تيره شب يك زمان

خروش كلنگ آمد از آسمان‏

برآشفت ز آوازش اسفنديار

پيامى فرستاد زى گرگسار

كه گفتى بدين منزلت آب نيست

همان جاى آرامش و خواب نيست‏

كنون ز آسمان خاست بانگ كلنگ

دل ما چرا كردى از آب تنگ‏

چنين داد پاسخ كز ايدر ستور

نيايد مگر چشمه آب شور

دگر چشمه آب يابى چو زهر

كزان آب مرغ و ددان راست بهر

چنين گفت سالار كز گرگسار

يكى راهبر ساختم كينه دار

ز گفتار او تيز لشكر براند

جهاندار نيكى دهش را بخواند

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:43 AM  توسط ارغوان  |