توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

خوان چهارم كشتن اسفنديار زن جادو را

 

 

 

از آن كار پر درد شد گرگسار

كجا زنده شد مرده اسفنديار

سرا پرده زد بر لب آب شاه

همه خيمه‏ها گردش اندر سپاه‏

مى و رود بر خوان و ميخواره خواست

بياد جهاندار بر پاى خاست‏

بفرمود تا داغ دل گرگسار

بيامد نوان پيش اسفنديار

مى خسروانى سه جامش بداد

بخنديد و زان اژدها كرد ياد

بدو گفت كاى بد تن بى‏بها

ببين اين دمآهنج نرّ اژدها

ازين پس بمنزل چه پيش آيدم

كجا رنج و تيمار بيش آيدم‏

بدو گفت كاى شاه پيروزگر

همى يابى از اختر نيك بر

از آن كار پر درد شد گرگسار

كجا زنده شد مرده اسفنديار

سرا پرده زد بر لب آب شاه

همه خيمه‏ها گردش اندر سپاه‏

مى و رود بر خوان و ميخواره خواست

بياد جهاندار بر پاى خاست‏

بفرمود تا داغ دل گرگسار

بيامد نوان پيش اسفنديار

مى خسروانى سه جامش بداد

بخنديد و زان اژدها كرد ياد

بدو گفت كاى بد تن بى‏بها

ببين اين دمآهنج نرّ اژدها

ازين پس بمنزل چه پيش آيدم

كجا رنج و تيمار بيش آيدم‏

بدو گفت كاى شاه پيروزگر

همى يابى از اختر نيك بر

تو فردا چو در منزل آيى فرود

بپيشت زن جادو آرد درود

كه ديدست زين پيش لشكر بسى

نكردست پيچان روان از كسى‏

چو خواهد بيابان چو دريا كند

ببالاى خورشيد پهنا كند

ورا غول خوانند شاهان بنام

بروز جوانى مرو پيش دام‏

بپيروزى اژدها باز گرد

نبايد كه نام اندر آرى بگرد

جهانجوى گفت اى بد شوخ‏روى

ز من هرچ بينى تو فردا بگوى‏

كه من با زن جادوان آن كنم

كه پشت و دل جادوان بشكنم‏

بپيروزى داد ده يك خداى

سر جادوان اندر آرم بپاى‏

چو پيراهن زرد پوشيد روز

سوى باختر گشت گيتى فروز

سپه برگرفت و بنه بر نهاد

ز يزدان نيكى دهش كرد ياد

شب تيره لشكر همى راند شاه

چو خورشيد بفروخت زرّين كلاه‏

چو ياقوت شد روى برج بره

بخنديد روى زمين يك سره‏

سپه را همه بر پشوتن سپرد

يكى جام زرّين پر از مى ببرد

يكى ساخته نيز تنبور خواست

همى رزم پيش آيدش سور خواست‏

يكى بيشه‏يى ديد همچون بهشت

تو گفتى سپهر اندر و لاله كشت‏

نديد از درخت اندر و آفتاب

بهر جاى بر چشمه‏يى چون گلاب‏

فرود آمد از بارگى چون سزيد

ز بيشه لب چشمه‏يى برگزيد

يكى جام زرّين بكف بر نهاد

چو دانست كز مى دلش گشت شاد

همانگاه تنبور را برگرفت

سراييدن و ناله اندر گرفت‏

همى گفت بد اختر اسفنديار

كه هرگز نبيند مى و ميگسار

نبيند جز از شير و نر اژدها

ز چنگ بلاها نيابد رها

نيابد همى زين جهان بهره‏يى

بديدار فرّخ پرى چهره‏يى‏

بيابم ز يزدان همى كام دل

مرا گر دهد چهره دلگسل‏

ببالا چو سرو و چو خورشيد روى

فروهشته از مشك تا پاى گل‏

زن جادو آواز اسفنديار

چو بشنيد شد چون گل اندر بهار

چنين گفت كامد هژبرى بدام

ابا جامه و رود و پر كرده جام‏

پر آژنگ رويى بى‏آيين و زشت

بدان تيرگى جادويها نوشت‏

بسان يكى ترك شد خوب روى

چو ديباى چينى رخ از مشك موى‏

بيامد بنزديك اسفنديار

نشست از بر سبزه و جويبار

جهانجوى چون روى او را بديد

سرود و مى و رود برتر كشيد

چنين گفت كاى دادگر يك خداى

بكوه و بيابان توى رهنماى‏

بجستم هم اكنون پرى چهره‏يى

بتن شهره‏يى زو مرا بهره‏يى‏

بداد آفريننده داد و راد

مرا پاك جام و پرستنده داد

يكى جام پر باده مشك بوى

بدو داد تا لعل گرددش روى‏

يكى نغز پولاد زنجير داشت

نهان كرده از جادو آژير داشت‏

ببازوش در بسته بد زردهشت

بگشتاسپ آورده بود از بهشت‏

بدان آهن از جان اسفنديار

نبردى گمانى ببد روزگار

بينداخت زنجير در گردنش

بران سان كه نيرو ببرد از تنش‏

زن جادو از خويشتن شير كرد

جهانجوى آهنگ شمشير كرد

بدو گفت بر من نيارى گزند

اگر آهنين كوه گردى بلند

بياراى زان سان كه هستى رخت

بشمشير يازم كنون پاسخت‏

بزنجير شد گنده پيرى تباه

سر و موى چون برف و رنگى سياه‏

يكى تيز خنجر بزد بر سرش

مبادا كه بينى سرش گر برش‏

چو جادو بمرد آسمان تيره گشت

بران سان كه چشم اندران خيره گشت‏

يكى باد و گردى بر آمد سياه

بپوشيد ديدار خورشيد و ماه‏

ببالا بر آمد جهانجوى مرد

چو رعد خروشان يكى نعره كرد

پشوتن بيامد همى با سپاه

چنين گفت كاى نامبردار شاه‏

نه با زخم تو پاى دارد نهنگ

نه ترك و نه جادو نه شير و پلنگ‏

بگيتى بماناد يل سرفراز

جهان را بمهر تو بادا نياز

يكى آتش از تارك گرگسار

برآمد ز پيكار اسفنديار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:29 AM  توسط ارغوان  |