توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

خوان نخست كشتن اسفنديار دو گرگ را

 

 

 

سخن‏گوى دهقان چو بنهاد خوان

يكى داستان راند از هفتخوان‏

ز رويين دژ و كار اسفنديار

ز راه و ز آموزش گرگسار

چنين گفت كو چون بيامد ببلخ

زبان و روان پر ز گفتار تلخ‏

همى راند تا پيشش آمد دو راه

سرا پرده و خيمه زد با سپاه‏

بفرمود تا خوان بياراستند

مى و رود و رامشگران خواستند

برفتند گردان لشكر همه

نشستند بر خوان شاه رمه‏

يكى جام زرّين بكف بر گرفت

ز گشتاسپ آنگه سخن در گرفت‏

و ز ان پس بفرمود تا گرگسار

شود داغ دل پيش اسفنديار

سخن‏گوى دهقان چو بنهاد خوان

يكى داستان راند از هفتخوان‏

ز رويين دژ و كار اسفنديار

ز راه و ز آموزش گرگسار

چنين گفت كو چون بيامد ببلخ

زبان و روان پر ز گفتار تلخ‏

همى راند تا پيشش آمد دو راه

سرا پرده و خيمه زد با سپاه‏

بفرمود تا خوان بياراستند

مى و رود و رامشگران خواستند

برفتند گردان لشكر همه

نشستند بر خوان شاه رمه‏

يكى جام زرّين بكف بر گرفت

ز گشتاسپ آنگه سخن در گرفت‏

و ز ان پس بفرمود تا گرگسار

شود داغ دل پيش اسفنديار

بفرمود تا جام زرّين چهار

دمادم ببستند بر گرگسار

از آن پس بدو گفت كاى تيره بخت

رسانم ترا من بتاج و بتخت‏

گر ايدونك هرچت بپرسيم راست

بگويى همه شهر تركان تراست‏

چو پيروز گردم سپارم ترا

بخورشيد تابان بر آرم ترا

نيازارم آن را كه پيوند تست

هم آن را كه پيوند فرزند تست‏

و گر هيچ گردى بگرد دروغ

نگيرد بر من دروغت فروغ‏

ميانت بخنجر كنم بدو نيم

دل انجمن گردد از تو به بيم‏

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

كه اى نامور فرّخ اسفنديار

ز من نشنود شاه جز گفت راست

تو آن كن كه از پادشاهى سزاست‏

بدو گفت رويين دژ اكنون كجاست

كه آن مرز ازين بوم ايران جداست‏

بدو چند راهست و فرسنگ چند

كدام آنك ازو هست بيم و گزند

سپه چند باشد هميشه دروى

ز بالاى دژ هرچ دانى بگوى‏

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

كه اى شير دل خسرو شهريار

سه راهست ز ايدر بدان شارستان

كه ارجاسپ خواندش پيكارستان‏

يكى در سه ماه و يكى در دو ماه

گر ايدون خورش تنگ باشد براه‏

گيا هست و آبشخور چارپاى

فرود آمدن را نيابى تو جاى‏

سه ديگر بنزديك يك هفته راه

بهشتم برويين دژ آيد سپاه‏

پر از شير و گرگست و پر اژدها

كه از چنگشان كس نيابد رها

فريب زن جادو و گرگ و شير

فزونست از اژدهاى دلير

يكى را ز دريا بر آرد بماه

يكى را نگون اندر آرد بچاه‏

بيابان و سيمرغ و سرماى سخت

كه چون باد خيزد بدرّد درخت‏

از آن پس چو رويين دژ آيد پديد

نه دژ ديد از آن سان كسى نه شنيد

سر باره برتر ز ابر سياه

بدو در فراوان سليح و سپاه‏

بگرد اندرش رود و آب روان

كه از ديدنش خيره گردد روان‏

بكشتى برو بگذرد شهريار

چو آيد بهامون ز بهر شكار

بصد سال گر ماند اندر حصار

ز هامون نيايدش چيزى بكار

هم اندر دژش كشتمند و گيا

درخت برومند و هم آسيا

چو اسفنديار آن سخنها شنيد

زمانى بپيچيد و دم دركشيد

بدو گفت ما را جزين راه نيست

بگيتى به از راه كوتاه نيست‏

چنين گفت با نامور گرگسار

كه اين هفتخوان هرگز اى شهريار

بزور و به آواز نگذشت كس

مگر كز تن خويش كردست بس‏

بدو نامور گفت گر با منى

ببينى دل و زور آهرمنى‏

بپيشم چه گويى چه آيد نخست

كه بايد ز پيكار او راه جست‏

چنين داد پاسخ ورا گرگسار

كه اى نامور مرد ناباك دار

نخستين به پيش تو آيد دو گرگ

نر و ماده هر يك چو پيلى سترگ‏

دو دندان بكردار پيل ژيان

بر و كتف فربه و لاغر ميان‏

بسان گوزنان بسر بر سروى

همى رزم شيران كند آرزوى‏

بفرمود تا همچنانش ببند

بخرگاه بردند ناسودمند

بياراست خرّم يكى بزمگاه

بسر بر نظاره بران جشنگاه‏

چو خورشيد بنمود تاج از فراز

هوا با زمين نيز بگشاد راز

ز درگاه برخاست آواى كوس

زمين آهنين شد سپهر آبنوس‏

سوى هفتخوان رخ بتوران نهاد

همى رفت با لشكر آباد و شاد

چو از راه نزديك منزل رسيد

ز لشكر يكى نامور برگزيد

پشوتن يكى مرد بيدار بود

سپه را ز دشمن نگهدار بود

بدو گفت لشكر بآيين بدار

همى پيچم از گفته گرگسار

منم پيش رو گر بمن بد رسد

بدين كهتران بد نيايد سزد

بيامد بپوشيد خفتان جنگ

ببست از بر پشت شبرنگ تنگ‏

سپهبد چو آمد بنزديك گرگ

چه گرگ آن سرافراز پيل سترگ‏

بديدند گرگان بر ويال اوى

ميان يلى چنگ و گوپال اوى‏

ز هامون سوى او نهادند روى

دو پيل سرافراز و دو جنگجوى‏

كمان را بزه كرد مرد دلير

بغرّيد بر سان غرّنده شير

بر آهرمنان تير باران گرفت

بتندى كمان سواران گرفت‏

ز پيكان پولاد گشتند سست

نيامد يكى پيش او تن درست‏

نگه كرد روشن دل اسفنديار

بديد آنك دد سست برگشت كار

يكى تيغ زهر آبگون بركشيد

عنان را گران كرد و سر دركشيد

سراسر بشمشيرشان كرد چاك

گل انگيخت از خون ايشان ز خاك‏

فرود آمد از نامور بارگى

بيزدان نمود او ز بيچارگى‏

سليح و تن از خون ايشان بشست

بر ان خارستان پاك جايى بجست‏

پر آژنگ رخ سوى خورشيد كرد

دلى پر ز درد و سرى پر ز گرد

همى گفت كاى داور دادگر

تو دادى مرا هوش و زور و هنر

تو كردى تن گرگ را خاك جاى

تو باشى بهر نيك و بد رهنماى‏

چو آمد سپاه و پشوتن فراز

بديدند يل را بجاى نماز

بماندند زان كار گردان شگفت

سپه يك سر انديشه اندر گرفت‏

كه اين گرگ خوانيم گر پيل مست

كه جاويد باد اين دل و تيغ و دست‏

كه بى‏فرّه اورنگ شاهى مباد

بزرگى و رسم سپاهى مباد

برفتند گردان فرخنده راى

برابر كشيدند پرده سراى‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:18 AM  توسط ارغوان  |