|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
فرستادن گشتاسپ اسفنديار را بار ديگر به جنگ افراسياب
ازان پس بيامد بپرده سراى ز هر گونه انداخت با شاه راى ز لهراسپ و ز كين فرشيدورد ازان نامداران روز نبرد بدو گفت گشتاسپ كاى زورمند تو شادانى و خواهرانت ببند خنك آنك بر كينه گه كشته شد نه در چنگ تركان سرگشته شد چو بر تخت بينند ما را نشست چه گويد كسى كو بود زير دست بگريم برين ننگ تا زندهام بمغز اندرون آتش افگندهام پذيرفتم از كردگار بلند كه گر تو بتوران شوى بىگزند بمردى شوى در دم اژدها كنى خواهران را ز تركان رها ازان پس بيامد بپرده سراى ز هر گونه انداخت با شاه راى ز لهراسپ و ز كين فرشيدورد ازان نامداران روز نبرد بدو گفت گشتاسپ كاى زورمند تو شادانى و خواهرانت ببند خنك آنك بر كينه گه كشته شد نه در چنگ تركان سرگشته شد چو بر تخت بينند ما را نشست چه گويد كسى كو بود زير دست بگريم برين ننگ تا زندهام بمغز اندرون آتش افگندهام پذيرفتم از كردگار بلند كه گر تو بتوران شوى بىگزند بمردى شوى در دم اژدها كنى خواهران را ز تركان رها سپارم ترا تاج شاهنشهى همان گنج بىرنج و تخت مهى مرا جايگاه پرستش بس است نه فرزند من نزد ديگر كس است چنين پاسخ آورد اسفنديار كه بىتو مبيناد كس روزگار به پيش پدر من يكى بندهام روان را بفرمانش آگندهام فداى تو دارم تن و جان خويش نخواهم سر و تخت و فرمان خويش شوم باز خواهم ز ارجاسپ كين نمانم بر و بوم توران زمين بتخت آورم خواهران را ز بند ببخت جهاندار شاه بلند برو آفرين كرد گشتاسپ و گفت كه با تو روان و خرد باد جفت برفتنت يزدان پناه تو باد به باز آمدن تخت گاه تو باد بخواند آن زمان لشكر از هر سوى بجايى كه بد موبدى گر گوى از يشان گزيده ده و دو هزار سواران مردافگن و كينهدار بر ايشان ببخشيد گنج درم نكرد ايچ كس را ببخشش دژم ببخشيد گنجى بر اسفنديار يكى تاج بر گوهر شاهوار خروشى بر آمد ز درگاه شاه شد از گرد خورشيد تابان سياه ز ايوان بدشت آمد اسفنديار سپاهى گزيد از در كارزار
|
||