توچال کوه تهران


 

         شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

فرستادن گشتاسپ اسفنديار را بار ديگر به جنگ افراسياب

 

 

 

ازان پس بيامد بپرده سراى

ز هر گونه انداخت با شاه راى‏

ز لهراسپ و ز كين فرشيدورد

ازان نامداران روز نبرد

بدو گفت گشتاسپ كاى زورمند

تو شادانى و خواهرانت ببند

خنك آنك بر كينه گه كشته شد

نه در چنگ تركان سرگشته شد

چو بر تخت بينند ما را نشست

چه گويد كسى كو بود زير دست‏

بگريم برين ننگ تا زنده‏ام

بمغز اندرون آتش افگنده‏ام‏

پذيرفتم از كردگار بلند

كه گر تو بتوران شوى بى‏گزند

بمردى شوى در دم اژدها

كنى خواهران را ز تركان رها

ازان پس بيامد بپرده سراى

ز هر گونه انداخت با شاه راى‏

ز لهراسپ و ز كين فرشيدورد

ازان نامداران روز نبرد

بدو گفت گشتاسپ كاى زورمند

تو شادانى و خواهرانت ببند

خنك آنك بر كينه گه كشته شد

نه در چنگ تركان سرگشته شد

چو بر تخت بينند ما را نشست

چه گويد كسى كو بود زير دست‏

بگريم برين ننگ تا زنده‏ام

بمغز اندرون آتش افگنده‏ام‏

پذيرفتم از كردگار بلند

كه گر تو بتوران شوى بى‏گزند

بمردى شوى در دم اژدها

كنى خواهران را ز تركان رها

سپارم ترا تاج شاهنشهى

همان گنج بى‏رنج و تخت مهى‏

مرا جايگاه پرستش بس است

نه فرزند من نزد ديگر كس است‏

چنين پاسخ آورد اسفنديار

كه بى‏تو مبيناد كس روزگار

به پيش پدر من يكى بنده‏ام

روان را بفرمانش آگنده‏ام‏

فداى تو دارم تن و جان خويش

نخواهم سر و تخت و فرمان خويش‏

شوم باز خواهم ز ارجاسپ كين

نمانم بر و بوم توران زمين‏

بتخت آورم خواهران را ز بند

ببخت جهاندار شاه بلند

برو آفرين كرد گشتاسپ و گفت

كه با تو روان و خرد باد جفت‏

برفتنت يزدان پناه تو باد

به باز آمدن تخت گاه تو باد

بخواند آن زمان لشكر از هر سوى

بجايى كه بد موبدى گر گوى‏

از يشان گزيده ده و دو هزار

سواران مردافگن و كينه‏دار

بر ايشان ببخشيد گنج درم

نكرد ايچ كس را ببخشش دژم‏

ببخشيد گنجى بر اسفنديار

يكى تاج بر گوهر شاهوار

خروشى بر آمد ز درگاه شاه

شد از گرد خورشيد تابان سياه‏

ز ايوان بدشت آمد اسفنديار

سپاهى گزيد از در كارزار

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:55 AM  توسط ارغوان  |