توچال کوه تهران


 

         شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

ديدن اسفنديار برادر خود فرشيدورد

 

 

 

چو شب شد چو آهرمن كينه خواه

خروش جرس خاست از بارگاه‏

بران باره پهلوى برنشست

يكى تيغ هندى گرفته بدست‏

چو نوشاذر و بهمن و مهر نوش

برفتند يك سر پر از جنگ و جوش‏

ورا راهبر پيش جاماسپ بود

كه دستور فرخنده گشتاسپ بود

ازان باره دژ چو بيرون شدند

سواران جنگى بهامون شدند

سپهبد سوى آسمان كرد روى

چنين گفت كاى داور راستگوى‏

توى آفريننده و كامگار

فروزنده جان اسفنديار

چو شب شد چو آهرمن كينه خواه

خروش جرس خاست از بارگاه‏

بران باره پهلوى برنشست

يكى تيغ هندى گرفته بدست‏

چو نوشاذر و بهمن و مهر نوش

برفتند يك سر پر از جنگ و جوش‏

ورا راهبر پيش جاماسپ بود

كه دستور فرخنده گشتاسپ بود

ازان باره دژ چو بيرون شدند

سواران جنگى بهامون شدند

سپهبد سوى آسمان كرد روى

چنين گفت كاى داور راستگوى‏

توى آفريننده و كامگار

فروزنده جان اسفنديار

تو دانى كه از خون فرشيدورد

دلم گشت پر درد و رخساره زرد

گر ايدونك پيروز گردم بجنگ

كنم روى گيتى بر ارجاسپ تنگ‏

بخواهم ازو كين لهراسپ شاه

همان كين چندين سر بى‏گناه‏

برادر جهان بين من سى و هشت

كه از خونشان لعل شد خاك دشت‏

پذيرفتم از داور دادگر

كه كينه نگيرم ز بند پدر

بگيتى صد آتشكده نو كنم

جهان از ستمگاره بى‏خو كنم‏

نبيند كسى پاى من بر بساط

مگر در بيابان كنم صد رباط

بشخّى كه كرگس برو نگذرد

بدو گور و نخچير پى نسپرد

كنم چاه آب اندرو صد هزار

توانگر كنم مردم خيش كار

همه بى‏رهان را بدين آورم

سر جادوان بر زمين آورم‏

بگفت اين و برگاشت اسپ نبرد

بيامد بنزديك فرشيدورد

و را از بر جامه بر خفته ديد

تن خسته در جامه بنهفته ديد

ز ديده بباريد چندان سرشك

كه با درد او آشنا شد پزشك‏

بدو گفت كاى شاه پرخاش جوى

ترا اين گزند از كه آمد بروى‏

كزو كين تو باز خواهم بجنگ

اگر شير جنگيست او گر پلنگ‏

چنين داد پاسخ كه اى پهلوان

ز گشتاسپم من خليده روان‏

چو پاى ترا او نكردى ببند

ز تركان بما نامدى اين گزند

همان شاه لهراسپ با پير سر

همه بلخ ازو گشت زير و زبر

ز گفت گرزم آنچ بر ما رسيد

نديدست هرگز كسى نه شنيد

بدرد من اكنون تو خرسند باش

بگيتى درخت برومند باش‏

كه من رفتنى‏ام بديگر سراى

تو بايد كه باشى هميشه بجاى‏

چو رفتم ز گيتى مرا ياد دار

ببخشش روان مرا شاد دار

تو پدرود باش اى جهان پهلوان

كه جاويد بادى و روشن روان‏

بگفت اين و رخسارگان كرد زرد

شد آن نامور شاه فرشيد ورد

بزد دست بر جامه اسفنديار

همه پرنيان بر تنش گشت خار

همى گفت كاى پاك برتر خداى

بنيكى تو باشى مرا رهنماى‏

كه پيش آورم كين فرشيدورد

بر انگيزم از رود و ز كوه گرد

بريزم ز تن خون ارجاسپ را

شكيبا كنم جان لهراسپ را

برادرش را مرده بر زين نهاد

دلى پر ز كينه لبى پر ز باد

ز هامون بيامد بكوه بلند

برادرش بسته بر اسپ سمند

همى گفت كاكنون چه سازم ترا

يكى دخمه چون بر فرازم ترا

نه چيزست با من نه سيم و نه زر

نه خشت و نه آب و نه ديوارگر

بزير درختى كه بد سايه دار

نهادش بدان جايگه نامدار

برآهيخت خفتان جنگ از تنش

كفن كرد دستار و پيراهنش‏

و زان جا بيامد بدان جايگاه

كجا شاه گشتاسپ گم كرد راه‏

بسى مرد ز ايرانيان كشته ديد

شده خاك و ريگ از جهان ناپديد

همى زار بگريست بر كشتگان

پر از درد دل شد ازان خستگان‏

بجايى كجا كرده بودند رزم

بچشم آمدش زرد روى گرزم‏

بنزديك او اسپش افگنده بود

برو خاك چندى پراگنده بود

چنين گفت با كشته اسفنديار

كه اى مرد نادان بد روزگار

نگه كن كه داناى ايران چه گفت

بدانگه كه بگشاد راز از نهفت‏

كه دشمن كه دانا بود به ز دوست

ابا دشمن و دوست دانش نكوست‏

برانديشد آن كس كه دانا بود

بكارى كه بروى توانا بود

ز چيزى كه افتد بران ناتوان

بجستنش رنجه ندارد روان‏

از ايران همى جاى من خواستى

برافگندى اندر جهان كاستى‏

ببردى ازين پادشاهى فروغ

همى چاره جستى بگفت دروغ‏

بدين رزم خونى كه شد ريخته

تو باشى بدان گيتى آويخته‏

و زان دشت گريان سر اندر كشيد

بانبوه گردان تركان رسيد

سپه ديد بر هفت فرسنگ دشت

كزيشان همى آسمان تيره گشت‏

يكى كنده كرده بگرد اندرون

بپهناى پرتاب تيرى فزون‏

ز كنده بصد چاره اندر گذشت

عنان را نهاده بران سوى دشت‏

طلايه ز تركان چو هشتاد مرد

همى گشت بر گرد دشت نبرد

برآهيخت شمشير و اندر نهاد

همى كرد از رزم گشتاسپ ياد

بيفگند زيشان فراوان براه

و زان جايگه رفت نزديك شاه‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:41 AM  توسط ارغوان  |