توچال کوه تهران


        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن سپاه ارجاسپ به بلخ و كشتن لهراسب

 

 

 

كنون رزم ارجاسپ را نو كنيم

بطبع روان باغ بى‏خو كنيم‏

بفرمود تا كهرم تيغ زن

بود پيش سالار آن انجمن‏

كه ارجاسپ را بود مهتر پسر

بخورشيد تابان بر آورده سر

بدو گفت بگزين ز لشكر سوار

ز تركان شايسته مردى هزار

از ايدر برو تازيان تا ببلخ

كه از بلخ شد روز ما تار و تلخ‏

نگر تا كرا يابى از دشمنان

از آتش پرستان و آهرمنان‏

سرانشان ببر خانهاشان بسوز

بريشان شب آور برخشنده روز

از ايوان گشتاسپ بايد كه دود

زبانه بر آرد بچرخ كبود

كنون رزم ارجاسپ را نو كنيم

بطبع روان باغ بى‏خو كنيم‏

بفرمود تا كهرم تيغ زن

بود پيش سالار آن انجمن‏

كه ارجاسپ را بود مهتر پسر

بخورشيد تابان بر آورده سر

بدو گفت بگزين ز لشكر سوار

ز تركان شايسته مردى هزار

از ايدر برو تازيان تا ببلخ

كه از بلخ شد روز ما تار و تلخ‏

نگر تا كرا يابى از دشمنان

از آتش پرستان و آهرمنان‏

سرانشان ببر خانهاشان بسوز

بريشان شب آور برخشنده روز

از ايوان گشتاسپ بايد كه دود

زبانه بر آرد بچرخ كبود

اگر بند بر پاى اسفنديار

بيابى سر آور برو روزگار

هم آنگه سرش را ز تن باز كن

وزين روى گيتى پر آواز كن‏

همه شهر ايران بكام تو گشت

تو تيغى و دشمن نيام تو گشت‏

من اكنون ز خلّخ باندك زمان

بيايم دمادم چو باد دمان‏

بخوانم سپاه پراگنده را

برافشانم اين گنج آگنده را

بدو گفت كهرم كه فرمان كنم

ز فرمان تو رامش جان كنم‏

چو خورشيد تيغ از ميان بركشيد

سپاه شب تيره شد ناپديد

بياورد كهرم ز توران سپاه

جهان گشت چون روى زنگى سياه‏

چو آمد بران مرز بگشاد دست

كسى را كه بد پيش آذر پرست‏

چو تركان رسيدند نزديك بلخ

گشاده زبان را بگفتار تلخ‏

ز كهرم چو لهراسپ آگاه شد

غمى گشت و با رنج همراه شد

بيزدان چنين گفت كاى كردگار

توى برتر از گردش روزگار

توانا و دانا و پاينده‏اى

خداوند خورشيد تابنده‏اى‏

نگهدار دين و تن و هوش من

همان نيروى جان و گر توش من‏

كه من بنده بر دست ايشان تباه

نگردم توى پشت و فرياد خواه‏

ببلخ اندرون نامدارى نبود

و ز آن گرز داران سوارى نبود

بيامد ز بازار مردى هزار

چنانچون بود از در كارزار

چو توران سپاه اندر آمد بتنگ

بپوشيد لهراسپ خفتان جنگ‏

ز جاى پرستش بآوردگاه

بيامد بسر بر كيانى كلاه‏

بپيرى بغرّيد چون پيل مست

يكى گرزه گاو پيكر بدست‏

بهر حمله‏يى جادوى زان سران

سپردى زمين را بگرز گران‏

همى گفت هر كس كه اين نامدار

نباشد جز از گرد اسفنديار

بهر سو كه باره بر انگيختى

همى خاك با خون بر آميختى‏

هر انكس كه آواز او يافتى

بتنش اندرون زهره بشكافتى‏

بتركان چنين گفت كهرم كه چنگ

ميازيد با او يكايك بجنگ‏

بكوشيد و اندر ميانش آوريد

خروش هژبر ژيان آوريد

بر آمد چكاچاك زخم تبر

خروش سواران پرخاشخر

چو لهراسپ اندر ميانه بماند

به بيچارگى نام يزدان بخواند

ز پيرى و از تابش آفتاب

غمى گشت و بخت اندر آمد بخواب‏

جهان ديده از تير تركان بخست

نگونسار شد مرد يزدان پرست‏

بخاك اندر آمد سر تاج دار

برو انجمن شد فراوان سوار

بكردند چاك آن بر و جوشنش

بشمشير شد پاره پاره تنش‏

همى نوسواريش پنداشتند

چو خود از سر شاه برداشتند

رخى لعل ديدند و كافور موى

از آهن سياه آن بهشتيش روى‏

بماندند يك سر ازو در شگفت

كه اين پير شمشير چون بر گرفت‏

كزين گونه اسفنديار آمدى

سپه را برين دشت كار آمدى‏

بدين اندكى ما چرا آمديم

همى بى‏گله در چرا آمديم‏

بتركان چنين گفت كهرم كه كار

همين بودمان رنج در كارزار

كه اين نامور شاه لهراسپ است

كه پوزش جهاندار گشتاسپ است‏

جهاندار با فر يزدان بود

همه كار او رزم و ميدان بود

جز اين نيز كاين خود پرستنده بود

دل از تاج و ز تخت بركنده بود

كنون پشت گشتاسپ زو شد تهى

بپيچيد ز ديهيم شاهنشهى‏

از انجا ببلخ اندر آمد سپاه

جهان شد ز تاراج و كشتن سياه‏

نهادند سر سوى آتشكده

بران كاخ و ايوان زر آژده‏

همه زند و استش همى سوختند

چه پر مايه‏تر بود بر توختند

از ايرانيان بود هشتاد مرد

زبانشان ز يزدان پر از ياد كرد

همه پيش آتش بكشتندشان

ره بندگى بر نوشتندشان‏

ز خونشان بمرد آتش زردهشت

ندانم جزا جايشان جز بهشت‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:33 AM  توسط ارغوان  |