|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشته شدن زرير به دست بيدرفش
ازو شاد شد شاه و كرد آفرين بدادش بدو باره خويش و زين بدو داد ژوپين زهرابدار كه از آهنين كوه كردى گذار چو شد جادوى زشت ناباكدار سوى آن خردمند گرد سوار چو از دور ديدش بر آورد خشم پر از خاك روى و پر از خون دو چشم بدست اندرون گرز چون سام يل بپيش اندرون كشته چون كوه تل نيارست رفتنش بر پيش روى ز پنهان همى تاخت بر گرد اوى بينداخت ژوپين زهرابدار ز پنهان بران شاهزاده سوار ازو شاد شد شاه و كرد آفرين بدادش بدو باره خويش و زين بدو داد ژوپين زهرابدار كه از آهنين كوه كردى گذار چو شد جادوى زشت ناباكدار سوى آن خردمند گرد سوار چو از دور ديدش بر آورد خشم پر از خاك روى و پر از خون دو چشم بدست اندرون گرز چون سام يل بپيش اندرون كشته چون كوه تل نيارست رفتنش بر پيش روى ز پنهان همى تاخت بر گرد اوى بينداخت ژوپين زهرابدار ز پنهان بران شاهزاده سوار گذاره شد از خسروى جوشنش بخون غرقه شد شهريارى تنش ز باره در افتاد پس شهريار دريغ آن نكو شاهزاده سوار فرود آمد آن بيدرفش پليد سليحش همه پاك بيرون كشيد سوى شاه چين برد اسپ و كمرش درفش سيه افسر پر گهرش سپاهش همه بانگ برداشتند همى نعره از ابر بگذاشتند چو گشتاسپ از كوه سر بنگريد مر او را بدان رزمگه بر نديد گمانى برم گفت كان گِرد ماه كه روشن بدى زو همه رزمگاه نبرده برادرم فرّخ زرير كه شير ژيان آوريدى بزير فگندست بر باره از تاختن بماندند گردان ز انداختن نيايد همى بانگ شه زادگان مگر كشته شد شاه آزادگان هيونى بتازيد تا رزمگاه بنزديكى آن درفش سياه ببينيد كان شاه من چون شدست كِم از درد او دل پر از خون شدست بدين اندرون بود شاه جهان كه آمد يكى خون ز ديده چكان بشاه جهان گفت ماه ترا نگهدار تاج و سپاه ترا جهان پهلوان آن زرير سوار سواران تركان بكشتند زار سر جاودان جهان بيدرفش مرا او را بيفگند و برد آن درفش چو آگاهى كشتن او رسيد بشاه جهانجوى و مرگش بديد همه جامه تا پاى بدريد پاك بران خسروى تاج پاشيد خاك همى گفت گشتاسپ كاى شهريار چراغ دلت را بكشتند زار ز پس گفت داننده جاماسپ را چگويم كنون شاه لهراسپ را چگونه فرستم فرسته بدر چگويم بدان پير گشته پدر چه گويم چه كردم نگار ترا كه برد آن نبرده سوار ترا دريغ آن گو شاهزاده دريغ چو تابنده ماه اندرون شد بميغ بياريد گلگون لهراسپى نهيد از برش زين گشتاسپى بياراست مر جستن كينش را بورزيدن دين و آيينش را جهان ديده دستور گفتا بپاى بكينه شدن مر ترا نيست راى بفرمان دستور داناى راز فرود آمد از باره بنشست باز بلشكر بگفتا كدامست شير كه باز آورد كين فرخ زرير كه پيش افگند باره بر كين اوى كه باز آورد باره و زين اوى پذيرفتم اندر خداى جهان پذيرفتن راستان و مهان كه هرگز ميانه نهد پيش پاى مر او را دهم دخترم را هماى نجنبيد زيشان كس از جاى خويش ز لشكر نياورد كس پاى پيش
|
||
|
|
درباره |
|
|
||
|
|
|
|
|
صفحه اولbst3 . |
||
|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM |
||