|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گرد آوردن گشتاسپ سپاه خود را
چو آگاهى آمد بگشتاسپ شاه كه سالار چين جملگى با سپاه بياراسته آمد از جاى خويش خشاش يلش را فرستاد پيش چو بشنيد كو رفت با لشكرش كه ويران كند آن نكو كشورش سپهبدش را گفت فردا پگاه بياراى پيل و بياور سپاه سوى مرز دارانش نامه نوشت كه خاقان ره راد مردى بهشت بياييد يك سر بدرگاه من كه بر مرز بگذشت بد خواه من چو نامه سوى راد مردان رسيد كه آمد جهانجوى دشمن پديد سپاهى بيامد بدرگاه شاه كه چندان نبد بر زمين بر گياه چو آگاهى آمد بگشتاسپ شاه كه سالار چين جملگى با سپاه بياراسته آمد از جاى خويش خشاش يلش را فرستاد پيش چو بشنيد كو رفت با لشكرش كه ويران كند آن نكو كشورش سپهبدش را گفت فردا پگاه بياراى پيل و بياور سپاه سوى مرز دارانش نامه نوشت كه خاقان ره راد مردى بهشت بياييد يك سر بدرگاه من كه بر مرز بگذشت بد خواه من چو نامه سوى راد مردان رسيد كه آمد جهانجوى دشمن پديد سپاهى بيامد بدرگاه شاه كه چندان نبد بر زمين بر گياه ز بهر جهانگير شاه كيان ببستند گردان گيتى ميان بدرگاه خسرو نهادند روى همه مرز داران بفرمان اوى برين بر نيامد بسى روزگار كه گرد از گزيده هزاران هزار فراز آمده بود مر شاه را كى نامدار و نكو خواه را بلشكرگه آمد سپه را بديد كه شايسته بد رزم را برگزيد از آن شادمان گشت فرخنده شاه دلش خيره آمد ز بىمر سپاه دگر روز گشتاسپ با موبدان ردان و بزرگان و اسپهبدان گشاد آن در گنج پر كرده جم سپه را بداد او دو ساله درم چو روزى ببخشيد و جوشن بداد بزد ناى و كوس و بنه بر نهاد بفرمود بردن ز پيش سپاه درفش همايون فرخنده شاه سوى رزم ارجاسپ لشكر كشيد سپاهى كه هرگز چنان كس نديد ز تاريكى و گرد پاى سپاه كسى روز روشن نديد ايچ راه ز بس بانگ اسپان و از بس خروش همى ناله كوس نشنيد گوش درفش فراوان بر افراشته همه نيزهها ز ابر بگذاشته چو رُسته درخت از بر كوهسار چو بيشه نيستان بوقت بهار ازين سان همى رفت گشتاسپ شاه ز كشور بكشور همى شد سپاه
|
||