توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

گرد آوردن گشتاسپ سپاه خود را

 

 

 

چو آگاهى آمد بگشتاسپ شاه

كه سالار چين جملگى با سپاه‏

بياراسته آمد از جاى خويش

خشاش يلش را فرستاد پيش‏

چو بشنيد كو رفت با لشكرش

كه ويران كند آن نكو كشورش‏

سپهبدش را گفت فردا پگاه

بياراى پيل و بياور سپاه‏

سوى مرز دارانش نامه نوشت

كه خاقان ره راد مردى بهشت‏

بياييد يك سر بدرگاه من

كه بر مرز بگذشت بد خواه من‏

چو نامه سوى راد مردان رسيد

كه آمد جهانجوى دشمن پديد

سپاهى بيامد بدرگاه شاه

كه چندان نبد بر زمين بر گياه‏

چو آگاهى آمد بگشتاسپ شاه

كه سالار چين جملگى با سپاه‏

بياراسته آمد از جاى خويش

خشاش يلش را فرستاد پيش‏

چو بشنيد كو رفت با لشكرش

كه ويران كند آن نكو كشورش‏

سپهبدش را گفت فردا پگاه

بياراى پيل و بياور سپاه‏

سوى مرز دارانش نامه نوشت

كه خاقان ره راد مردى بهشت‏

بياييد يك سر بدرگاه من

كه بر مرز بگذشت بد خواه من‏

چو نامه سوى راد مردان رسيد

كه آمد جهانجوى دشمن پديد

سپاهى بيامد بدرگاه شاه

كه چندان نبد بر زمين بر گياه‏

ز بهر جهانگير شاه كيان

ببستند گردان گيتى ميان‏

بدرگاه خسرو نهادند روى

همه مرز داران بفرمان اوى‏

برين بر نيامد بسى روزگار

كه گرد از گزيده هزاران هزار

فراز آمده بود مر شاه را

كى نامدار و نكو خواه را

بلشكرگه آمد سپه را بديد

كه شايسته بد رزم را برگزيد

از آن شادمان گشت فرخنده شاه

دلش خيره آمد ز بى‏مر سپاه‏

دگر روز گشتاسپ با موبدان

ردان و بزرگان و اسپهبدان‏

گشاد آن در گنج پر كرده جم

سپه را بداد او دو ساله درم‏

چو روزى ببخشيد و جوشن بداد

بزد ناى و كوس و بنه بر نهاد

بفرمود بردن ز پيش سپاه

درفش همايون فرخنده شاه‏

سوى رزم ارجاسپ لشكر كشيد

سپاهى كه هرگز چنان كس نديد

ز تاريكى و گرد پاى سپاه

كسى روز روشن نديد ايچ راه‏

ز بس بانگ اسپان و از بس خروش

همى ناله كوس نشنيد گوش‏

درفش فراوان بر افراشته

همه نيزه‏ها ز ابر بگذاشته‏

چو رُسته درخت از بر كوهسار

چو بيشه نيستان بوقت بهار

ازين سان همى رفت گشتاسپ شاه

ز كشور بكشور همى شد سپاه‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:25 AM  توسط ارغوان  |