|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پيمبران فرستادن ارجاسپ گشتاسپ را
بپيچيد و نامه بكردش نشان بدادش بدان هر دو گردنكشان بفرمودشان گفت بخرد بويد بايوان او با هم اندر شويد چو او را ببينيد بر تخت و گاه كنيد آن زمان خويشتن را دو تاه بر آيين شاهان نمازش بريد بر تاج و بر تخت او مگذريد چو هر دو نشينيد در پيش اوى سوى تاج تابندهش آريد روى گزاريد پيغام فرّخش را ازو گوش داريد پاسخش را چو پاسخ ازو سر بسر بشنويد زمين را ببوسيد و بيرون شويد بپيچيد و نامه بكردش نشان بدادش بدان هر دو گردنكشان بفرمودشان گفت بخرد بويد بايوان او با هم اندر شويد چو او را ببينيد بر تخت و گاه كنيد آن زمان خويشتن را دو تاه بر آيين شاهان نمازش بريد بر تاج و بر تخت او مگذريد چو هر دو نشينيد در پيش اوى سوى تاج تابندهش آريد روى گزاريد پيغام فرّخش را ازو گوش داريد پاسخش را چو پاسخ ازو سر بسر بشنويد زمين را ببوسيد و بيرون شويد چو از پيش او كينهور بيدرفش سوى بلخ بامى كشيدش درفش ابا يار خود خيره سر نام خواست كه او بفگند آن نكو راه راست چو از شهر توران ببلخ آمدند بدرگاه او بر پياده شدند پياده برفتند تا پيش اوى بران آستانه نهادند روى چو رويش بديدند بر گاه بر چو خورشيد و تير از بر ماه بر نيايش نمودند چون بندگان به پيش گزين شاه فرخندگان بدادندش آن نامه خسروى نوشته درو بر خط يبغوى چو شاه جهان نامه را باز كرد بر آشفت و پيچيدن آغاز كرد بخواند آن زمان پير جاماسپ را كجا راهبر بود گشتاسپ را گزينان ايران و اسپهبدان گوان جهان ديده و موبدان بخواند آن همه آذر ان پيش خويش بياورد استاد و بنهاد پيش پيمبرش را خواند و موبدش را زرير گزيده سپهبدش را زرير سپهبد برادرش بود كه سالار گردان لشكرش بود جهان پهلوان بود آن روزگار كه كودك بد اسفنديار سوار پناه سپه بود و پشت سپاه سپهدار لشكر نگهدار گاه جهان از بدى ويژه او داشتى برزم اندرون نيژه او داشتى جهانجوى گفتا بفرّخ زرير بفرخنده جاماسپ و پور دلير كه ارجاسپ سالار تركان چين يكى نامه كردست زى من چنين بديشان نمود آن سخنهاى زشت كه نزديك او شاه تركان نوشت چه بينيد گفتا بدين اندرون چه گوييد كاين را سر انجام چون كه ناخوش بود دوستى با كسى كه مايه ندارد ز دانش بسى من از تخمه ايرج پاك زاد وى از تخمه تور جادو نژاد چگونه بود در ميان آشتى و ليكن مرا بود پنداشتى كسى كش بود نام و ماند بسى سخن گفت بايدش با هر كسى
|
||