توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پيمبران فرستادن ارجاسپ گشتاسپ را

 

 

 

بپيچيد و نامه بكردش نشان

بدادش بدان هر دو گردنكشان‏

بفرمودشان گفت بخرد بويد

بايوان او با هم اندر شويد

چو او را ببينيد بر تخت و گاه

كنيد آن زمان خويشتن را دو تاه‏

بر آيين شاهان نمازش بريد

بر تاج و بر تخت او مگذريد

چو هر دو نشينيد در پيش اوى

سوى تاج تابنده‏ش آريد روى‏

گزاريد پيغام فرّخش را

ازو گوش داريد پاسخش را

چو پاسخ ازو سر بسر بشنويد

زمين را ببوسيد و بيرون شويد

بپيچيد و نامه بكردش نشان

بدادش بدان هر دو گردنكشان‏

بفرمودشان گفت بخرد بويد

بايوان او با هم اندر شويد

چو او را ببينيد بر تخت و گاه

كنيد آن زمان خويشتن را دو تاه‏

بر آيين شاهان نمازش بريد

بر تاج و بر تخت او مگذريد

چو هر دو نشينيد در پيش اوى

سوى تاج تابنده‏ش آريد روى‏

گزاريد پيغام فرّخش را

ازو گوش داريد پاسخش را

چو پاسخ ازو سر بسر بشنويد

زمين را ببوسيد و بيرون شويد

چو از پيش او كينه‏ور بيدرفش

سوى بلخ بامى كشيدش درفش‏

ابا يار خود خيره سر نام خواست

كه او بفگند آن نكو راه راست‏

چو از شهر توران ببلخ آمدند

بدرگاه او بر پياده شدند

پياده برفتند تا پيش اوى

بران آستانه نهادند روى‏

چو رويش بديدند بر گاه بر

چو خورشيد و تير از بر ماه بر

نيايش نمودند چون بندگان

به پيش گزين شاه فرخندگان‏

بدادندش آن نامه خسروى

نوشته درو بر خط يبغوى‏

چو شاه جهان نامه را باز كرد

بر آشفت و پيچيدن آغاز كرد

بخواند آن زمان پير جاماسپ را

كجا راهبر بود گشتاسپ را

گزينان ايران و اسپهبدان

گوان جهان ديده و موبدان‏

بخواند آن همه آذر ان پيش خويش

بياورد استاد و بنهاد پيش‏

پيمبرش را خواند و موبدش را

زرير گزيده سپهبدش را

زرير سپهبد برادرش بود

كه سالار گردان لشكرش بود

جهان پهلوان بود آن روزگار

كه كودك بد اسفنديار سوار

پناه سپه بود و پشت سپاه

سپهدار لشكر نگهدار گاه‏

جهان از بدى ويژه او داشتى

برزم اندرون نيژه او داشتى‏

جهانجوى گفتا بفرّخ زرير

بفرخنده جاماسپ و پور دلير

كه ارجاسپ سالار تركان چين

يكى نامه كردست زى من چنين‏

بديشان نمود آن سخنهاى زشت

كه نزديك او شاه تركان نوشت‏

چه بينيد گفتا بدين اندرون

چه گوييد كاين را سر انجام چون‏

كه ناخوش بود دوستى با كسى

كه مايه ندارد ز دانش بسى‏

من از تخمه ايرج پاك زاد

وى از تخمه تور جادو نژاد

چگونه بود در ميان آشتى

و ليكن مرا بود پنداشتى‏

كسى كش بود نام و ماند بسى

سخن گفت بايدش با هر كسى‏

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:20 AM  توسط ارغوان  |