توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

سخن دقيقى‏ به بلخ رفتن لهراسب و بر تخت نشستن گشتاسب

 

 

 

چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت

فرود آمد از تخت و بر بست رخت‏

ببلخ گزين شد بران نوبهار

كه يزدان پرستان بدان روزگار

مران جاى را داشتندى چنان

كه مر مكّه را تا زيان اين زمان‏

بدان خانه شد شاه يزدان پرست

فرود آمد از جايگاه نشست‏

ببست آن در آفرين خانه را

نماند اندر و خويش و بيگانه را

بپوشيد جامه پرستش پلاس

خرد را چنان كرد بايد سپاس‏

بيفگند ياره فرو هشت موى

سوى روشن دادگر كرد روى‏

همى بود سى سال پيشش بپاى

برينسان پرستيد بايد خداى‏

چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت

فرود آمد از تخت و بر بست رخت‏

ببلخ گزين شد بران نوبهار

كه يزدان پرستان بدان روزگار

مران جاى را داشتندى چنان

كه مر مكّه را تا زيان اين زمان‏

بدان خانه شد شاه يزدان پرست

فرود آمد از جايگاه نشست‏

ببست آن در آفرين خانه را

نماند اندر و خويش و بيگانه را

بپوشيد جامه پرستش پلاس

خرد را چنان كرد بايد سپاس‏

بيفگند ياره فرو هشت موى

سوى روشن دادگر كرد روى‏

همى بود سى سال پيشش بپاى

برينسان پرستيد بايد خداى‏

نيايش همى كرد خورشيد را

چنان بوده بد راه جمشيد را

چو گشتاسپ بر شد بتخت پدر

كه هم فرّ او داشت و بخت پدر

بسر بر نهاد آن پدر داده تاج

كه زيبنده باشد بر آزاده تاج‏

منم گفت يزدان پرستنده شاه

مرا ايزد پاك داد اين نگاه‏

بدان داد ما را كلاه بزرگ

كه بيرون كنيم از رم ميش گرگ‏

سوى راه يزدان بيازيم چنگ

بر آزاده گيتى نداريم تنگ‏

چو آيين شاهان بجاى آوريم

بدان را بدين خداى آوريم‏

يكى داد گسترد كز داد اوى

ابا گرگ ميش آب خوردى بجوى‏

پس آن دختر نامور قيصرا

كه ناهيد بد نام آن دخت را

كتايونش خواندى گرانمايه شاه

دو فرزندش آمد چو تابنده ماه‏

يكى نامور فرّخ اسفنديار

شه كارزارى نبرده سوار

پشوتن دگر گرد شمشير زن

شه نامبردار لشكر شكن‏

چو گيتى بران شاه نو راست شد

فريدون ديگر همى خواست شد

گزيدش بدادند شاهان همه

نشستش دل نيك خواهان همه‏

مگر شاه ارجاسپ توران خداى

كه ديوان بدندى به پيشش بپاى‏

گزيتش نپذرفت و نشنيد پند

اگر پند نشنيد زو ديد بند

وزو بستدى نيز هر سال باژ

چرا داد بايد به هامال باژ

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:9 AM  توسط ارغوان  |