توچال کوه تهران
 

 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

بردن زرير پيغام لهراسب به قيصر

 

 

 

پر انديشه بنشست لهراسپ دير

بفرمود تا پيش او شد زرير

بدو گفت كاين جز برادرت نيست

بدين چاره بشتاب و ايدر مه‏ايست‏

درنگ آورى كار گردد تباه

مياسا و اسپ درنگى مخواه‏

ببر تخت و بالا و زرّينه كفش

همان تاج با كاويانى درفش‏

من اين پادشاهى مر او را دهم

برين بر سرش بر سپاسى نهم‏

تو ز ايد برو تا حلب كينه جوى

سپه را جز از جنگ چيزى مگوى‏

زرير ستوده بلهراسپ گفت

كه اين راز بيرون كشيم از نهفت‏

گر اويست فرمان بر و مهترست

ورا هرك مهتر بود كهترست‏

پر انديشه بنشست لهراسپ دير

بفرمود تا پيش او شد زرير

بدو گفت كاين جز برادرت نيست

بدين چاره بشتاب و ايدر مه‏ايست‏

درنگ آورى كار گردد تباه

مياسا و اسپ درنگى مخواه‏

ببر تخت و بالا و زرّينه كفش

همان تاج با كاويانى درفش‏

من اين پادشاهى مر او را دهم

برين بر سرش بر سپاسى نهم‏

تو ز ايد برو تا حلب كينه جوى

سپه را جز از جنگ چيزى مگوى‏

زرير ستوده بلهراسپ گفت

كه اين راز بيرون كشيم از نهفت‏

گر اويست فرمان بر و مهترست

ورا هرك مهتر بود كهترست‏

بگفت اين و بر ساخت در حال كار

گزيده يكى لشكرى نامدار

نبيره بزرگان و آزادگان

ز كاوس و گودرز كشوادگان‏

ز تخم زرسپ آنك بودند نيز

چو بهرام شيراوژن و ريونيز

همى رفت هر مهترى با دو اسپ

فروز آن بكردار آذرگشسپ‏

نياسود كس تا بمرز حلب

جهان شد پر از جنگ و جوش و شغب‏

درفش همايون بر افراختند

سرا پرده و خيمه‏ها ساختند

زرير سپهبد سپه را بماند

به بهرام گردنكش و خود براند

بسان كسى كو پيامى برد

و گر نزد شاهى خرامى برد

از آن ويژگان پنج تن را ببرد

كه بودند با مغز و هشيار و گرد

چو نزديك درگاه قيصر رسيد

بدرگاه سالار بارش بديد

بدربر همه فرش ديبا كشيد

بيامد بقيصر بگفت آنچ ديد

بكاخ اندرون بود قيصر دژم

چو قالوس و گشتاسپ با او بهم‏

بدو آگهى داد سالار بار

كه آمد بدرگه زرير سوار

چو قيصر شنيد اين سخن بار داد

از آن آمدن گشت گشتاسپ شاد

زرير اندر آمد چو سرو بلند

نشست از بر تخت آن ارجمند

ز قيصر بپرسيد و پوزش گرفت

همان روميان را فروزش گرفت‏

بدو گفت قيصر فرخ زاد را

نپرسى ندارى بدل داد را

بقيصر چنين گفت فرّخ زرير

كه اين بنده از بندگى گشت سير

گريزان بيامد ز درگاه شاه

كنون يافت ايدر چنين پايگاه‏

چو گشتاسپ بشنيد پاسخ نداد

تو گفتى ز ايران نيامدش ياد

چو قيصر شنيد اين سخن زان جوان

پر انديشه شد مرد روشن روان‏

كه شايد بدن اين سخن كو بگفت

جز از راستى نيست اندر نهفت‏

به قيصر ز لهراسپ پيغام داد

كه گر دادگر سر نه پيچد ز داد

ازين پس نشستم برو مست و بس

بايران نمانيم بسيار كس‏

تو ز ايدر برو گو بياراى جنگ

سخن چون شنيدى نبايد درنگ‏

نه ايران خزر گشت و الياس من

كه سر بركشيدى از آن انجمن‏

چنين داد پاسخ كه من جنگ را

بيازم همى هر سوى چنگ را

تو اكنون فرستاده‏اى باز گرد

بسازيم ناچار جاى نبرد

ز قيصر چو بشنيد فرّخ زرير

غمى شد ز پاسخ فرو ماند دير

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:50 AM  توسط ارغوان  |