توچال کوه تهران
 

 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

دادن قيصر كتايون را به گشتاسب

 

 

 

چو بشنيد قيصر بران بر نهاد

كه دخت گرامى بگشتاسپ داد

بدو گفت با او برو همچنين

نيابى ز من گنج و تاج و نگين‏

چو گشتاسپ آن ديد خيره بماند

جهان آفرين را فراوان بخواند

چنين گفت با دختر سرفراز

كه اى پروريده بنام و بناز

ز چندين سر و افسر نامدار

چرا كرد رايت مرا خواستار

غريبى همى برگزينى كه گنج

نيابى و با او بمانى برنج‏

ازين سر فرازان همال بجوى

كه باشد بنزد پدرت آبروى‏

كتايون بدو گفت كاى بد گمان

مشو تيز با گردش آسمان‏

چو بشنيد قيصر بران بر نهاد

كه دخت گرامى بگشتاسپ داد

بدو گفت با او برو همچنين

نيابى ز من گنج و تاج و نگين‏

چو گشتاسپ آن ديد خيره بماند

جهان آفرين را فراوان بخواند

چنين گفت با دختر سرفراز

كه اى پروريده بنام و بناز

ز چندين سر و افسر نامدار

چرا كرد رايت مرا خواستار

غريبى همى برگزينى كه گنج

نيابى و با او بمانى برنج‏

ازين سر فرازان همال بجوى

كه باشد بنزد پدرت آبروى‏

كتايون بدو گفت كاى بد گمان

مشو تيز با گردش آسمان‏

چو من با تو خرسند باشم ببخت

تو افسر چرا جويى و تاج و تخت‏

برفتند ز ايوان قيصر بدرد

كتايون و گشتاسپ با باد سرد

چنين گفت با شوى و زن كدخداى

كه خرسند باشيد و فرخنده راى‏

سرايى بپردخت مهتر بده

خورشها و گستردنى هرچ به‏

چو آن ديد گشتاسپ كرد آفرين

بران نامور مهتر پاك دين‏

كتايون بى‏اندازه پيرايه داشت

ز ياقوت و هر گوهرى مايه داشت‏

يكى گوهرى از ميان برگزيد

كه چشم خردمند زان سان نديد

ببردند نزديك گوهر شناس

پذيرفت ز اندازه بيرون سپاس‏

بها داد ياقوت را شش هزار

ز دينار و گنج از در شهريار

خريدند چيزى كه بايسته بود

بدان روز بَد نيز شايسته بود

از آن سان كه آمد همى زيستند

گهى شادمان گاه بگريستند

همه كار گشتاسپ نخچير بود

همه ساله با تركش و تير بود

چنان بد كه روزى ز نخچيرگاه

مر او را بهيشوى بر بود راه‏

ز هر گونه‏يى چند نخچير داشت

همى رفت و تركش پر از تير داشت‏

همه هرچ بود از بزرگان و خرد

هم از راه نزديك هيشوى برد

چو هيشو بديدش بيامد دوان

پذيره شدش شاد و روشن روان‏

بزيرش بگسترد گستردنى

بياورد چيزى كه بد خوردنى‏

بر آسود گشتاسپ و چيزى بخورد

بيامد بنزد كتايون چو گرد

چو گشتاسپ هيشوى را دوست كرد

بدانش ورا چون تن و پوست كرد

چو رفتى به نخچير آهو ز شهر

بره بر بهيشوى دادى دو بهر

دگر بهره مهتر ده بدى

هر آن كس كزان روستا مه بدى‏

چنان شد كه گشتاسپ با كدخداى

يكى شد بخورد و بآرام و راى‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:25 AM  توسط ارغوان  |