|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
بدرود كردن كىخسرو به كنيزكان خود
كنيزك بدش چار چون آفتاب نديدى كسى چهر ايشان بخواب ز پرده بتان را بر خويش خواند همه راز دل پيش ايشان براند كه رفتيم اينك ز جاى سپنج شما دل مداريد با درد و رنج نبينيد جاويد زين پس مرا كزين خاك بيدادگر بس مرا سوى داور پاك خواهم شدن نبينم همى راه باز آمدن بشد هوش زان چار خورشيد چهر خروشان شدند از غم و درد و مهر شخودند روى و بكندند موى گسستند پيرايه و رنگ و بوى كنيزك بدش چار چون آفتاب نديدى كسى چهر ايشان بخواب ز پرده بتان را بر خويش خواند همه راز دل پيش ايشان براند كه رفتيم اينك ز جاى سپنج شما دل مداريد با درد و رنج نبينيد جاويد زين پس مرا كزين خاك بيدادگر بس مرا سوى داور پاك خواهم شدن نبينم همى راه باز آمدن بشد هوش زان چار خورشيد چهر خروشان شدند از غم و درد و مهر شخودند روى و بكندند موى گسستند پيرايه و رنگ و بوى ازان پس هر آن كس كه آمد بهوش چنين گفت با ناله و با خروش كه ما را ببر زين سراى سپنج رها كن تو ما را ازين درد و رنج بديشان چنين گفت پر مايه شاه كزين پس شما را همينست راه كجا خواهران جهاندار جم كجا تاج داران با باد و دم كجا مادرم دخت افراسياب كه بگذشت زان سان بدرياى آب كجا دخترم تور ماه آفريد كه چون او كس اندر زمانه نديد همه خاك دارند بالين و خشت ندانم بدوزخ درند ار بهشت مجوييد ازين رفتن آزار من كه آسان شود راه دشوار من خروشيد و لهراسب را پيش خواند از يشان فراوان سخنها براند بلهراسب گفت اين بتان منند فروزنده پاك جان منند برين هم نشست اندرين هم سراى همى دارشان تا تو باشى بجاى نبايد كه يزدان چو خواندت پيش روان شرم دارد ز كردار خويش چو بينى مرا با سياوش بهم ز شرم دو خسرو بمانى دژم پذيرفت لهراسب زو هرچ گفت كه با ديدهشان دارم اندر نهفت و زان جايگه تنگ بسته ميان بگرديد بر گرد ايرانيان كز ايدر بايوان خراميد زود مداريد در دل مرا جز درود مباشيد گستاخ با اين جهان كه او بترى دارد اندر نهان مباشيد جاويد جز راد و شاد ز من جز بنيكى مگيريد ياد همه شاد و خرم بايوان شويد چو رفتن بود شاد و خندان شويد همه نامداران ايران سپاه نهادند سر بر زمين پيش شاه كه ما پند او را بكردار جان بداريم تا جان بود جاودان بلهراسب فرمود تا بازگشت بدو گفت روز من اندر گذشت
|
||