توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

دادن كى‏خسرو پادشاهى به لهراسب

 

 

 

ز كار بزرگان چو پردخته شد

شهنشاه زان رنجها رخته شد

از آن مهتران نام لهراسب ماند

كه از دفتر شاه كس بر نخواند

بيژن بفرمود تا با كلاه

بياورد لهراسب را نزد شاه‏

چو ديدش جهاندار بر پاى جست

برو آفرين كرد و بگشاد دست‏

فرود آمد از نامور تخت عاج

ز سر برگرفت آن دلافروز تاج‏

بلهراسب بسپرد و كرد آفرين

همه پادشاهى ايران زمين‏

همى كرد پدرود آن تخت عاج

برو آفرين كرد و بر تخت و تاج‏

كه اين تاج نو بر تو فرخنده باد

جهان سر بسر پيش تو بنده باد

ز كار بزرگان چو پردخته شد

شهنشاه زان رنجها رخته شد

از آن مهتران نام لهراسب ماند

كه از دفتر شاه كس بر نخواند

بيژن بفرمود تا با كلاه

بياورد لهراسب را نزد شاه‏

چو ديدش جهاندار بر پاى جست

برو آفرين كرد و بگشاد دست‏

فرود آمد از نامور تخت عاج

ز سر برگرفت آن دلافروز تاج‏

بلهراسب بسپرد و كرد آفرين

همه پادشاهى ايران زمين‏

همى كرد پدرود آن تخت عاج

برو آفرين كرد و بر تخت و تاج‏

كه اين تاج نو بر تو فرخنده باد

جهان سر بسر پيش تو بنده باد

سپردم بتو شاهى و تاج و گنج

از آن پس كه ديدم بسى درد و رنج‏

مگردان زبان زين سپس جز بداد

كه از داد باشى تو پيروز و شاد

مكن ديو را آشنا با روان

چو خواهى كه بختت بماند جوان‏

خردمند باش و بى‏آزار باش

هميشه روان را نگهدار باش‏

بايرانيان گفت كز بخت اوى

بباشيد شادان دل از تخت اوى‏

شگفت اندرو مانده ايرانيان

بر آشفته هر يك چو شير ژيان‏

همى هر كسى در شگفتى بماند

كه لهراسب را شاه بايست خواند

از آن انجمن زال بر پاى خاست

بگفت آنچ بودش بدل راى راست‏

چنين گفت كاى شهريار بلند

سزد گر كنى خاك را ارجمند

سر بخت آن كس پر از خاك باد

روان و را خاك ترياك باد

كه لهراسب را شاه خواند بداد

ز بيداد هرگز نگيريم ياد

بايران چو آمد بنزد زرسب

فرو مايه‏اى ديدمش با يك اسب‏

بجنگ الانان فرستاديش

سپاه و درفش و كمر داديش‏

ز چندين بزرگان خسرو نژاد

نيامد كسى بر دل شاه ياد

نژادش ندانم نديدم هنر

ازين گونه نشنيده‏ام تا جور

خروشى برآمد ز ايرانيان

كزين پس نبنديم شاها ميان‏

نجوييم كس نام در كارزار

چو لهراسب را كى كند شهريار

چو بشنيد خسرو ز دستان سخن

بدو گفت مشتاب و تندى مكن‏

كه هر كس كه بيداد گويد همى

بجز دود ز آتش نجويد همى‏

كه نپسند از ما بدى دادگر

نه هر كو بدى كرد بيند گهر

كه يزدان كسى را كند نيك بخت

سزاوار شاهى و زيباى تخت‏

جهان آفرين بر روانم گواست

كه گشت اين سخنها بلهراسب راست‏

كه دارد همى شرم و دين و خرد

ز كردار نيكى همى برخورد

نبيره جهاندار هوشنگ هست

خردمند و بينا دل و پاك دست‏

پى جادوان بگسلاند ز خاك

پديد آورد راه يزدان پاك‏

زمانه جوان گردد از پند اوى

بدين هم بود پاك فرزند اوى‏

بشاهى بر و آفرين گستريد

وزين پند و اندرز من مگذريد

هر آن كس كز اندرز من در گذشت

همه رنج او پيش من باد گشت‏

چنين هم ز يزدان بود ناسپاس

بدلش اندر آيد ز هر سو هراس‏

چو بشنيد زال اين سخنهاى پاك

بيازيد انگشت و بر زد بخاك‏

بيالود لب را بخاك سياه

بآواز لهراسب را خواند شاه‏

بشاه جهان گفت خرم بدى

هميشه ز تو دور دست بدى‏

كه دانست جز شاه پيروز و راد

كه لهراسب دارد ز شاهان نژاد

چو سوگند خوردم بخاك سياه

لب آلوده شد مشمر آن از گناه‏

بايرانيان گفت پيروز شاه

كه پدرود باد اين دلافروز گاه‏

چو من بگذرم زين فرومايه خاك

شما را بخواهم ز يزدان پاك‏

بپدرود كردن رخ هر كسى

ببوسيد با آب مژگان بسى‏

يلان را همه پاك در بر گرفت

بزارى خروشيدن اندر گرفت‏

همى گفت كاجى من اين انجمن

توانستمى برد با خويشتن‏

خروشى بر آمد ز ايران سپاه

كه خورشيد بر چرخ گم كرد راه‏

پس پرده‏ها كودك خرد و زن

بكوى و ببازار شد انجمن‏

خروشيدن ناله و آه خاست

بهر برزنى ماتم از شاه خاست‏

بايرانيان آن زمان گفت شاه

كه فردا شما را همينست راه‏

هر آن كس كه داريد نام و نژاد

بدادار خورشيد باشيد شاد

من اكنون روان را همى پرورم

كه بر نيك نامى مگر بگذرم‏

نبستم دل اندر سپنجى سراى

بدان تا سروش آمدم رهنماى‏

بگفت اين و ز پايگه اسب خواست

ز لشكر گه آواز فرياد خاست‏

بيامد بايوان شاهى دژم

بآزاد سرو اندر آورده خم‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:49 AM  توسط ارغوان  |