|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پاسخ دادن كىخسرو و پوزش كردن زال
چو كىخسرو آن گفت ايشان شنيد زمانى بياسود و اندر شميد پر انديشه گفت اى جهان ديده زال بمردى بىاندازه پيموده سال اگر سرد گويمت بر انجمن جهاندار نپسندد اين بد ز من دگر آنك رستم شود دردمند ز درد وى آيد بايران گزند دگر آنك گر بشمرى رنج اوى همانا فزون آيد از گنج اوى سپر كرد پيشم تن خويش را نبد خواب و خوردن بد انديش را چو كىخسرو آن گفت ايشان شنيد زمانى بياسود و اندر شميد پر انديشه گفت اى جهان ديده زال بمردى بىاندازه پيموده سال اگر سرد گويمت بر انجمن جهاندار نپسندد اين بد ز من دگر آنك رستم شود دردمند ز درد وى آيد بايران گزند دگر آنك گر بشمرى رنج اوى همانا فزون آيد از گنج اوى سپر كرد پيشم تن خويش را نبد خواب و خوردن بد انديش را همان پاسخت را بخوبى كنيم دلت را بگفتار تو نشكنيم چنين گفت زان پس بآواز سخت كه اى سر فراز آن پيروز بخت سخنهاى دستان شنيدم همه كه بيدار بگشاد پيش رمه بدارنده يزدان گيهان خديو كه من دورم از راه و فرمان ديو بيزدان گرايد همى جان من كه آن ديدم از رنج درمان من بديد آن جهان را دل روشنم خرد شد ز بدهاى او جوشنم بزال آنگهى گفت تندى مكن بر اندازه بايد كه رانى سخن نخست آنك گفتى ز توران نژاد خردمند و بيدار هرگز نزاد جهاندار پور سياوش منم ز تخم كيان زاد و باهش منم نبيره جهاندار كاوس كى دلافروز و با دانش و نيك پى بمادر هم از تخم افراسياب كه با خشم او گم شدى خورد و خواب نبيره فريدون و پور پشنگ ازين گوهران چنين نيست ننگ كه شيران ايران بدرياى آب نشستى تن از بيم افراسياب دگر آنك كاوس صندوق ساخت سر از پادشاهى همى برفراخت چنان دان كه اندر فزونى منش نسازند بر پادشا سرزنش كنون من چو كين پدر خواستم جهان را بپيروزى آراستم بكشتم كسى را كزو بود كين وزو جور و بيداد بد بر زمين بگيتى مرا نيز كارى نماند ز بد گوهران يادگارى نماند هر آنگه كه انديشه گردد دراز ز شادى و از دولت دير باز چو كاوس و جمشيد و باشم براه چو ايشان ز من گم شود پايگاه چو ضحاك ناپاك و تور دلير كه از جور ايشان جهان گشت سير بترسم كه چون روز نخ بر كشد چو ايشان مرا سوى دوزخ كشد دگر آنك گفتى كه باشيده جنگ بياراستى چون دلاور پلنگ از آن بُد كز ايران نديدم سوار نه اسب افگنى از در كارزار كه تنها بر او بجنگ آمدى چو رفتى برزمش درنگ آمدى كسى را كجا فرّ يزدان نبود و گر اختر نيك خندان نبود همه خاك بودى بجنگ پشنگ از ايران بدين سان شدم تيز چنگ بدين پنج هفته كه من روز و شب همى بآفرين برگشادم دو لب بدان تا جهاندار يزدان پاك رهاند مرا زين غم تيره خاك شدم سير زين لشكر و تاج و تخت سبكبار گشتيم و بستيم رخت تو اى پير بيدار دستان سام مرا ديو گويى كه بنهاد دام بتارىّ و كژّى بگشتم ز راه روان گشته بىمايه و دل تباه ندانم كه بادافره ايزدى كجا يابم و روزگار بدى چو دستان شنيد اين سخن خيره شد همى چشمش از روى او تيره شد خروشان شد از شاه و بر پاى خاست چنين گفت كاى داور داد و راست ز من بود تيزى و نابخردى توى پاك فرزانه ايزدى سزد گر ببخشى گناه مرا اگر ديو گم كرد راه مرا مرا ساليان شد فزون از شمار كمر بستهام پيش هر شهريار ز شاهان نديدم كزين گونه راه بجستى ز دادار خورشيد و ماه كه ما را جدايى نبود آرزوى ازين دادگر خسرو نيك خوى سخنهاى دستان چو بشنيد شاه پسند آمدش پوزش و نيك خواه بيازيد و بگرفت دستش بدست بر خويش بر خودش بجاى نشست بدانست كو اين سخن جز بمهر نپيمود با شاه خورشيد چهر
|
||