|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
نكوهش كردن زال كىخسرو را
شنيد اين سخن زال بر پاى خاست چنين گفت كاى خسرو داد و راست ز پير جهان ديده بشنو سخن چو كژ آورد راى پاسخ مكن كه گفتار تلخست با راستى ببندد بتلخى در كاستى نشايد كه آزار گيرى ز من برين راستى پيش اين انجمن بتوران زمين زادى از مادرت همانجا بد آرام و آبشخورت ز يك سو نبيره رد افراسياب كه جز جادوى را نديدى بخواب چو كاوس دژخيم ديگر نيا پر از رنگ رخ دل پر از كيميا ز خاور ورا بود تا باختر بزرگى و شاهى و تاج و كمر شنيد اين سخن زال بر پاى خاست چنين گفت كاى خسرو داد و راست ز پير جهان ديده بشنو سخن چو كژ آورد راى پاسخ مكن كه گفتار تلخست با راستى ببندد بتلخى در كاستى نشايد كه آزار گيرى ز من برين راستى پيش اين انجمن بتوران زمين زادى از مادرت همانجا بد آرام و آبشخورت ز يك سو نبيره رد افراسياب كه جز جادوى را نديدى بخواب چو كاوس دژخيم ديگر نيا پر از رنگ رخ دل پر از كيميا ز خاور ورا بود تا باختر بزرگى و شاهى و تاج و كمر همى خواست كز آسمان بگذرد همه گردش اختران بشمرد بدان بر بسى پندها دادمش همين تلخ گفتار بگشادمش بسى پند بشنيد و سودى نكرد ازو بازگشتم پر از داغ و درد چو بر شد نگون اندر آمد بخاك ببخشود بر جانش يزدان پاك بيامد بيزدان شده ناسپاس سرى پر ز گرد و دلى پر هراس تو رفتى و شمشير زن صد هزار زره دار با گرزه گاو سار چو شير ژيان ساختى رزم را بياراستى دشت خوارزم را ز پيش سپه تيز رفتى بجنگ پياده شدى پس بجنگ پشنگ گر او را بدى بر تو بر دست ياب بايران كشيدى رد افراسياب زن و كودك خرد ايرانيان ببردى بكين كس نبستى ميان ترا ايزد از دست او رسته كرد ببخشود و راى تو پيوسته كرد بكشتى كسى را كه زو بد هراس بدادار دارنده بد ناسپاس چو گفتم كه هنگام آرام بود گه بخشش و پوشش و جام بود بايران كنون كار دشوارتر فزونتر بدى دل پر آزارتر كه تو برنوشتى ره ايزدى بكژّى گذشتى و راه بدى ازين بد نباشد تنت سودمند نيايد جهان آفرين را پسند گر اين باشد اى شاه سامان تو نگردد كسى گرد پيمان تو پشيمانى آيد ترا زين سخن بر انديش و فرمان ديوان مكن و گر نيز جويى چنين كار ديو ببرد ز تو فر كيهان خديو بمانى پر از درد و دل پر گناه نخوانند ازين پس ترا نيز شاه بيزدان پناه و بيزدان گراى كه اويست بر نيك و بد رهنماى گر اين پند من يك بيك نشنوى بآهرمن بد كنش بگروى بماندت درد و نماندت بخت نه اورنگ شاهى نه تاج و نه تخت خرد باد جان ترا رهنماى بپاكى بماناد مغزت بجاى سخنهاى دستان چو آمد ببن يلان بر گشادند يك سر سخن كه ما هم بر آنيم كين پير گفت نبايد در راستى را نهفت
|
||