توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

در خواب ديدن كى‏خسرو سروش را

 

 

 

چو ايشان برفتند پيروز شاه

بفرمود تا پرده بارگاه‏

فرو هشت و بنشست گريان بدرد

همى بود پيچان و رخ لاژورد

جهاندار شد پيش برتر خداى

همى خواست تا باشدش رهنماى‏

همى گفت كاى كردگار سپهر

فروزنده نيكى و داد و مهر

ازين شهريارى مرا سود نيست

گر از من خداوند خشنود نيست‏

ز من نيكوى گر پذيرفت و زشت

نشستن مرا جاى ده در بهشت‏

چنين پنج هفته خروشان بپاى

همى بود بر پيش گيهان خداى‏

چو ايشان برفتند پيروز شاه

بفرمود تا پرده بارگاه‏

فرو هشت و بنشست گريان بدرد

همى بود پيچان و رخ لاژورد

جهاندار شد پيش برتر خداى

همى خواست تا باشدش رهنماى‏

همى گفت كاى كردگار سپهر

فروزنده نيكى و داد و مهر

ازين شهريارى مرا سود نيست

گر از من خداوند خشنود نيست‏

ز من نيكوى گر پذيرفت و زشت

نشستن مرا جاى ده در بهشت‏

چنين پنج هفته خروشان بپاى

همى بود بر پيش گيهان خداى‏

شب تيره از رنج نغنود شاه

بدانگه كه بر زد سر از برج ماه‏

بخفت او و روشن روانش نخفت

كه اندر جهان با خرد بود جفت‏

چنان ديد در خواب كو را بگوش

نهفته بگفتى خجسته سروش‏

كه اى شاه نيك اختر و نيك بخت

بسودى بسى ياره و تاج و تخت‏

اگر زين جهان تيز بشتافتى

كنون آنچ جستى همه يافتى‏

بهمسايگى داور پاك جاى

بيابى بدين تيرگى در مپاى‏

چو بخشى بارزانيان بخش گنج

كسى را سپار اين سراى سپنج‏

توانگر شوى گر تو درويش را

كنى شادمان مردم خويش را

كسى گردد ايمن ز چنگ بلا

كه يابد رها زين دم اژدها

هر آن كس كه از بهر تو رنج برد

چنان دان كه آن از پى گنج برد

چو بخشى بارزانيان بخش چيز

كه ايدر نمانى تو بسيار نيز

سر تخت را پادشاهى گزين

كه ايمن بود مور ازو بر زمين‏

چو گيتى ببخشى مياساى هيچ

كه آمد ترا روزگار بسيچ‏

چو بيدار شد رنج ديده ز خواب

ز خوى ديد جاى پرستش پر آب‏

همى بود گريان و رخ بر زمين

همى خواند بر كردگار آفرين‏

همى گفت گر تيز بشتافتم

ز يزدان همه كام دل يافتم‏

بيامد بر تخت شاهى نشست

يكى جامه نابسوده بدست‏

بپوشيد و بنشست بر تخت عاج

جهاندار بى‏ياره و گرز و تاج‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:2 AM  توسط ارغوان  |