توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن كاوس و خسرو نزديك هوم

 

 

 

پر انديشه شد زان سخن شهريار

بيامد بنزديك پرهيزگار

چو هوم آن سرو تاج شاهان بديد

بريشان بداد آفرين گستريد

همه شهرياران بر او آفرين

همى خواندند از جهان آفرين‏

چنين گفت با هوم كاوس شاه

به يزدان سپاس و بدويم پناه‏

كه ديدم رخ مرد يزدان پرست

توانا و با دانش و زور دست‏

چنين داد پاسخ پرستنده هوم

به آباد بادا بداد تو بوم‏

بدين شاه نوروز فرخنده باد

دل بدسگالان او كنده باد

پر انديشه شد زان سخن شهريار

بيامد بنزديك پرهيزگار

چو هوم آن سرو تاج شاهان بديد

بريشان بداد آفرين گستريد

همه شهرياران بر او آفرين

همى خواندند از جهان آفرين‏

چنين گفت با هوم كاوس شاه

به يزدان سپاس و بدويم پناه‏

كه ديدم رخ مرد يزدان پرست

توانا و با دانش و زور دست‏

چنين داد پاسخ پرستنده هوم

به آباد بادا بداد تو بوم‏

بدين شاه نوروز فرخنده باد

دل بدسگالان او كنده باد

پرستنده بودم بدين كوهسار

كه بگذشت بر گنگ دژ شهريار

همى خواستم تا جهان آفرين

بدو دارد آباد روى زمين‏

چو باز آمد او شاد و خندان شدم

نيايش كنان پيش يزدان شدم‏

سروش خجسته شبى ناگهان

بكرد آشكارا بمن بر نهان‏

ازين غار بى‏بن بر آمد خروش

شنيدم نهادم بآواز گوش‏

كسى زار بگريست بر تخت عاج

چه بر كشور و لشكر و تيغ و تاج‏

ز تيغ آمدم سوى آن غار تنگ

كمندى كه زنّار بودم بچنگ‏

بديدم سرو گوش افراسياب

درو ساخته جاى آرام و خواب‏

ببند كمندش ببستم چو سنگ

كشيدمش بيچاره زان جاى تنگ‏

بخواهش بدو سست كردم كمند

چو آمد بر آب بگشاد بند

بآب اندرست اين زمان ناپديد

پى او ز گيتى ببايد بريد

ورا گر ببر باز گيرد سپهر

بجنبد بگرسيوزش خون و مهر

چو فرمان دهد شهريار بلند

برادرش را پاى كرده ببند

بيارند بر كتف او خام گاو

بدوزند تا گم كند زور و تاو

چو آواز او يابد افراسياب

همانا بر آيد ز درياى آب‏

بفرمود تا روزبانان در

برفتند با تيغ و گيلى سپر

ببردند گرسيوز شوم را

كه آشوب ازو بد برو و بوم را

بدژخيم فرمود تا بركشيد

ز رخ پرده شرم را بردريد

همى دوخت بر كتف او خام گاو

چنين تا نماندش بتن هيچ تاو

برو پوست بدريد و زنهار خواست

جهان آفرين را همى يار خواست‏

چو بشنيد آوازش افراسياب

پر از درد گريان بر آمد ز آب‏

بدريا همى كرد پاى آشناه

بيامد بجايى كه بد پايگاه‏

ز خشكى چو بانگ برادر شنيد

بر و بتّر آمد ز مرگ آنچ ديد

چو گرسيوز او را بديد اندر آب

دو ديده پر از خون و دل پر شتاب‏

فغان كرد كاى شهريار جهان

سر نامداران و تاج مهان‏

كجات آن همه رسم و آيين و گاه

كجات آن سر تاج و چندان سپاه‏

كجات آن همه دانش و زور دست

كجات آن بزرگان خسرو پرست‏

كجات آن برزم اندرون فرّ و نام

كجات آن ببزم اندرون كام و جام‏

كه اكنون بدريا نياز آمدت

چنين اختر ديرساز آمدت‏

چو بشنيد بگريست افراسياب

همى ريخت خونين سرشك اندر آب‏

چنين داد پاسخ كه گرد جهان

بگشتم همى آشكار و نهان‏

كزين بخشش بد مگر بگذرم

ز بد بتّر آمد كنون بر سرم‏

مرا زندگانى كنون خوار گشت

روانم پر از درد و تيمار گشت‏

نبيره فريدون و پور پشنگ

بر آويخته سر بكام نهنگ‏

همى پوست درّند بر روى بچرم

كسى را نبينم بچشم آب شرم‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 6:18 AM  توسط ارغوان  |