|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گريختن افراسياب از دست هوم
چو آن شاه را هوم بازو ببست همى بردش از جايگاه نشست بدو گفت كاى مرد با هوش و باك پرستار دارنده يزدان پاك چه خواهى ز من من كيم در جهان نشسته بدين غار با آن دهان بدو گفت هوم اين نه آرام تست جهانى سراسر پر از نام تست ز شاهان گيتى برادر كه كشت كه شد نيز با پاك يزدان درشت چو اغريرث و نوذر نامدار سياوش كه بد در جهان يادگار تو خون سر بىگناهان مريز نه اندر بن غار بىبن گريز چو آن شاه را هوم بازو ببست همى بردش از جايگاه نشست بدو گفت كاى مرد با هوش و باك پرستار دارنده يزدان پاك چه خواهى ز من من كيم در جهان نشسته بدين غار با آن دهان بدو گفت هوم اين نه آرام تست جهانى سراسر پر از نام تست ز شاهان گيتى برادر كه كشت كه شد نيز با پاك يزدان درشت چو اغريرث و نوذر نامدار سياوش كه بد در جهان يادگار تو خون سر بىگناهان مريز نه اندر بن غار بىبن گريز بدو گفت كاندر جهان بىگناه كرا دانى اى مرد با دستگاه چنين راند بر سر سپهر بلند كه آيد ز من درد و رنج و گزند ز فرمان يزدان كسى نگذرد و گر ديده اژدها بسپرد ببخشاى بر من كه بيچارهام و گر چند بر خود ستمكارهام نبيره فريدون فرخ منم ز بند كمندت همى بگسلم كجا برد خواهى مرا بسته خوار نترسى ز يزدان بروز شمار بدو گفت هوم اى بد بد گمان همانا فراوان نماندت زمان سخنهات چون گلستان نوست ترا هوش بر دست كىخسروست بپيچيد دل هوم را زان گزند برو سست كرد آن كيانى كمند بدانست كان مرد پرهيزگار ببخشود بر ناله شهريار بپيچيد و زو خويشتن در كشيد بدريا درون جست و شد ناپديد چنان بد كه گودرز كشوادگان همى رفت با گيو و آزادگان گرازان و پويان بنزديك شاه بدريا درون كرد چندى نگاه بچشم آمدش هوم با آن كمند نوان بر لب آب بر مستمند همان گونه آب را تيره ديد پرستنده را ديدگان خيره ديد بدل گفت كين مرد پرهيزگار ز درياى چيچست گيرد شكار نهنگى مگر دم ماهى گرفت بديدار ازو مانده اندر شگفت بدو گفت كاى مرد پرهيزگار نهانى چه دارى بكن آشكار ازين آب دريا چه جويى همى مگر تيره تن را بشويى همى بدو گفت هوم اى سرافراز مرد نگه كن يكى اندرين كاركرد يكى جاى دارم بدين تيغ كوه پرستشگه بنده دور از گروه شب تيره بر پيش يزدان بدم همه شب ز يزدان پرستان بدم بدانگه كه خيزد ز مرغان خروش يكى ناله زارم آمد بگوش همانگه گمان برد روشن دلم كه من بيخ كين از جهان بگسلم بدين گونه آواز هنگام خواب نشايد كه باشد جز افراسياب بجستن گرفتم همه كوه و غار بديدم در هنگ آن سوگوار دو دستش بزنار بستم چو سنگ بدان سان كه خونريز بودش دو چنگ ز كوه اندر آوردمش تازيان خروشان و نوحه زنان چون زنان ز بس ناله و بانگ و سوگند اوى يكى سست كردم همى بند اوى بدين جايگه در ز چنگم بجست دل و جانم از رستن او بخست بدين آب چيچست پنهان شدست بگفتم ترا راست چونانك هست چو گودرز بشنيد اين داستان بياد آمدش گفته راستان از آنجا بشد سوى آتشكده چنانچون بود مردم دلشده نخستين بر آتش ستايش گرفت جهان آفرين را نيايش گرفت بپردخت و بگشاد راز از نهفت همان ديده بر شهرياران بگفت همانگه نشستند شاهان بر اسب برفتند ز ايوان آذرگشسب
|
||
|
|
درباره |
|
|
||
|
|
|
|
|
صفحه اولbst3 . |
||
|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM |
||