توچال کوه تهران


 

 

 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

گرفتار شدن افراسياب بر دست هوم از نژاد فريدون

 

 

 

از آن پس چنان بود كه افراسياب

همى بود هر جاى بى‏خورد و خواب‏

نه ايمن بجان و نه تن سودمند

هراسان هميشه ز بيم گزند

همى از جهان جايگاهى بجست

كه باشد بجان ايمن و تن درست‏

بنزديك بردع يكى غار بود

سر كوه غار از جهان نابسود

نديد از برش جاى پرواز باز

نه زيرش پى شير و آن گراز

خورش برد و ز بيم جان جاى ساخت

بغار اندرون جاى بالاى ساخت‏

ز هر شهر دور و بنزديك آب

كه خوانى ورا هنگ افراسياب‏

از آن پس چنان بود كه افراسياب

همى بود هر جاى بى‏خورد و خواب‏

نه ايمن بجان و نه تن سودمند

هراسان هميشه ز بيم گزند

همى از جهان جايگاهى بجست

كه باشد بجان ايمن و تن درست‏

بنزديك بردع يكى غار بود

سر كوه غار از جهان نابسود

نديد از برش جاى پرواز باز

نه زيرش پى شير و آن گراز

خورش برد و ز بيم جان جاى ساخت

بغار اندرون جاى بالاى ساخت‏

ز هر شهر دور و بنزديك آب

كه خوانى ورا هنگ افراسياب‏

همى بود چندى بهنگ اندرون

ز كرده پشيمان و دل پر ز خون‏

چو خونريز گردد سر سر فراز

بتخت كيان بر نماند دراز

يكى مرد نيك اندر آن روزگار

ز تخم فريدون آموزگار

پرستار با فرّ و برز كيان

بهر كار با شاه بسته ميان‏

پرستشگهش كوه بودى همه

ز شادى شده دور و دور از رمه‏

كجا نام اين نامور هوم بود

پرستنده دور از بر و بوم بود

يكى كاخ بود اندر ان برز كوه

بدو سخت نزديك و دور از گروه‏

پرستشگهى كرده پشمينه پوش

ز كافش يكى ناله آمد بگوش‏

كه شاها سرا نامور مهترا

بزرگان و بر داوران داورا

همه ترك و چين زير فرمان تو

رسيده بهر جاى پيمان تو

يكى غار دارى ببهره بچنگ

كجات آن سر تاج و مردان جنگ‏

كجات آن همه زور و مردانگى

دليرى و نيروى و فرزانگى‏

كجات آن بزرگى و تخت و كلاه

كجات آن بر و بوم و چندان سپاه‏

كه اكنون بدين تنگ غار اندرى

گريزان بسنگين حصار اندرى‏

بتركى چو اين ناله بشنيد هوم

پرستش رها كرد و بگذاشت بوم‏

چنين گفت كين ناله هنگام خواب

نباشد مگر آن افراسياب‏

چو انديشه شد بر دلش بر درست

در غار تاريك چندى بجست‏

ز كوه اندر آمد بهنگام خواب

بديد آن در هنگ افراسياب‏

بيامد بكردار شير ژيان

ز پشمينه بگشاد گردى ميان‏

كمندى كه بر جاى زنار داشت

كجا در پناه جهاندار داشت‏

بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست

چو نزديك شد بازوى او ببست‏

همى رفت و او را پس اندر كشان

همى تاخت با رنج چون بيهشان‏

شگفت ار بمانى بدين در رواست

هر آن كس كه او بر جهان پادشاست‏

جز از نيك نامى نبايد گزيد

ببايد چميد و ببايد چريد

ز گيتى يكى غار بگزيد راست

چه دانست كان غار هنگ بلاست‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 6:14 AM  توسط ارغوان  |