توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

باز آمدن كى‏خسرو به نزد نيا

 

 

 

دل پير زان آگهى تازه شد

تو گفتى كه بر ديگر اندازه شد

بايوانها تخت زرين نهاد

بخانه در آرايش چين نهاد

ببستند آذين بشهر و براه

همه برزن و كوى و بازارگاه‏

پذيره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر و كنداوران‏

همه راه و بى‏راه گنبد زده

جهان شد چو ديبا بزر آزده‏

همه مشك با گوهر آميختند

ز گنبد بسرها فرو ريختند

چو بيرون شد از شهر كاوس كى

ابا نامداران فرخنده پى‏

دل پير زان آگهى تازه شد

تو گفتى كه بر ديگر اندازه شد

بايوانها تخت زرين نهاد

بخانه در آرايش چين نهاد

ببستند آذين بشهر و براه

همه برزن و كوى و بازارگاه‏

پذيره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر و كنداوران‏

همه راه و بى‏راه گنبد زده

جهان شد چو ديبا بزر آزده‏

همه مشك با گوهر آميختند

ز گنبد بسرها فرو ريختند

چو بيرون شد از شهر كاوس كى

ابا نامداران فرخنده پى‏

سوى طالقان آمد و مرو رود

جهان بود پر بانگ و آواى رود

و ز آن پس براه نيشاپور شاه

بديدند مر يكديگر را براه‏

نيا را چو ديد از كران شاه نو

بر انگيخت آن باره تند رو

بروبر نيا برگرفت آفرين

ستايش سزاى جهان آفرين‏

همى گفت بى‏تو مبادا جهان

نه تخت بزرگى نه تاج مهان‏

كه خورشيد چون تو نديدست شاه

نه جوشن نه اسب و نه تخت و كلاه‏

ز جمشيد تا بآفريدون رسيد

سپهر و زمين چون تو شاهى نديد

نه زين سان كسى رنج برد از مهان

نه ديد آشكارا نهان جهان‏

كه روشن جهان بر تو فرخنده باد

دل و جان بد خواه تو كنده باد

سياوش گرش روز باز آمدى

بفر تو او را نياز آمدى‏

بدو گفت شاه اين ز بخت تو بود

برومند شاخ درخت تو بود

زبرجد بياورد و ياقوت و زر

همى ريخت بر تارك شاه بر

بدين گونه تا تخت گوهر نگار

بشد پايها ناپديد از نثار

بفرمود پس انجمن را بخوان

بايوان ديگر بياراى خوان‏

نشستند در گلشن زرنگار

بزرگان پر مايه با شهريار

همى گفت شاه آن شگفتى كه ديد

بدريا در نامداران شنيد

ز دريا و از دژ گنگ ياد كرد

لب نامداران پر از باد كرد

از آن خرمى دشت و آن شهر و راغ

شمرها و پاليزها چون چراغ‏

بدو ماند كاوس كى در شگفت

ز كردارش اندازها برگرفت‏

بدو گفت روز نو و ماه نو

چو گفتارهاى نو و شاه نو

نه كس چون تو اندر جهان شاه ديد

نه اين داستان گوش هر كس شنيد

كنون تا بدين اخترى نو كنيم

بمردى همه ياد خسرو كنيم‏

بياراست آن گلشن زرنگار

مى آورد ياقوت لب ميگسار

بيك هفته ز ايوان كاوس كى

همى موج برخاست از جام مى‏

بهشتم در گنج بگشاد شاه

همى ساخت آن رنج را پايگاه‏

بزرگان كه بودند با او بهم

برزم و ببزم و بشادى و غم‏

باندازه‏شان خلعت آراستند

ز گنج آنچ پر مايه‏تر خواستند

برفتند هر كس سوى كشورى

سر افراز با نامور لشكرى‏

بپردخت زان پس بكار سپاه

درم داد يك ساله از گنج شاه‏

و ز آن پس نشستند بى‏انجمن

نيا و جهانجوى با راى زن‏

چنين گفت خسرو بكاوس شاه

جز از كردگار از كه جوييم راه‏

بيابان و يك ساله دريا و كوه

برفتيم با داغ دل يك گروه‏

بهامون و كوه و بدرياى آب

نشانى نديديم ز افراسياب‏

گرو يك زمان اندر آيد بگنگ

سپاه آرد از هر سويى بى‏درنگ‏

همه رنج و سختى بپيش اندرست

اگر چندمان دادگر ياورست‏

نيا چون شنيد از نبيره سخن

يكى پند پيرانه افگند بن‏

بدو گفت ما همچنين بر دو اسب

بتازيم تا خان آذرگشسب‏

سر و تن بشوييم با پا و دست

چنانچون بود مرد يزدان پرست‏

ابا باژ با كردگار جهان

بدو بر كنيم آفرين نهان‏

بباشيم بر پيش آتش بپاى

مگر پاك يزدان بود رهنماى‏

بجايى كه او دارد آرامگاه

نمايد نماينده داد راه‏

برين باژ گشتند هر دو يكى

نگرديد يك تن ز راه اندكى‏

نشستند با باژ هر دو بر اسب

دوان تا سوى خان آذرگشسب‏

پر از بيم دل يك بيك پر اميد

برفتند با جامه‏هاى سپيد

چو آتش بديدند گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بدان جايگه زار و گريان دو شاه

ببودند با درد و فرياد خواه‏

جهان آفرين را همى خواندند

بدان موبدان گوهر افشاندند

چو خسرو بآب مژه رخ بشست

برافشاند دينار بر زند و اُست

بيك هفته بر پيش يزدان بدند

مپندار كآتش پرستان بدند

كه آتش بدان گاه محراب بود

پرستنده را ديده پر آب بود

اگر چند انديشه گردد دراز

هم از پاك يزدان نه اى بى‏نياز

بيك ماه در آذرابادگان

ببودند شاهان و آزادگان‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 6:13 AM  توسط ارغوان  |