|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رسيدن كىخسرو به گنگدژ
سپه را بياراست و روزى بداد ز يزدان نيكى دهش كرد ياد همى گفت هر كس كه جويد بدى بپيچيد ز باد افره ايزدى نبايد كه باشيد يك تن بشهر گر از رنج يابد پى مور بهر جهانجوى چون گنگ دژ را بديد شد از آب ديده رخش ناپديد پياده شد از اسب و رخ بر زمين همى كرد بر كردگار آفرين همى گفت كاى داور داد و پاك يكى بندهام دل پر از ترس و باك كه اين باره شارستان پدر بديدم بر آورده از ماه سر سپه را بياراست و روزى بداد ز يزدان نيكى دهش كرد ياد همى گفت هر كس كه جويد بدى بپيچيد ز باد افره ايزدى نبايد كه باشيد يك تن بشهر گر از رنج يابد پى مور بهر جهانجوى چون گنگ دژ را بديد شد از آب ديده رخش ناپديد پياده شد از اسب و رخ بر زمين همى كرد بر كردگار آفرين همى گفت كاى داور داد و پاك يكى بندهام دل پر از ترس و باك كه اين باره شارستان پدر بديدم بر آورده از ماه سر سياوش كه از فرّ يزدان پاك چنين بارهاى بركشيد از مغاك ستمگر بد آن كو ببد آخت دست دل هر كس از كشتن او بخست بران باره بگريست يك سر سپاه ز خون سياوش كه بد بىگناه بدست بد انديش بر كشته شد چنين تخم كين در جهان كشته شد پس آگاهى آمد بافراسياب كه شاه جهاندار بگذاشت آب شنيده همى داشت اندر نهفت بيامد شب تيره با كس نگفت جهان ديدگان را هم آنجا بماند دلى پر ز تيمار تنها براند چو كىخسرو آمد بگنگ اندرون سرى پر ز تيمار دل پر ز خون بديد آن دلافروز باغ بهشت شمرهاى او چون چراغ بهشت بهر گوشهاى چشمه و گلستان زمين سنبل و شاخ بلبلستان همى گفت هر كس كه اينت نهاد هم ايدر بباشيم تا مرگ شاد و ز آن پس بفرمود بيدار شاه طلب كردن شاه توران سپاه بجستند بر دشت و باغ و سراى گرفتند بر هر سوى رهنماى همى رفت جوينده چون بيهشان مگر زو بيابند جايى نشان چو بر جستنش تيز بشتافتند فراوان ز كسهاى او يافتند بكشتند بسيار كس بىگناه نشانى نيامد ز بيداد شاه همى بود در گنگ دژ شهريار يكى سال با رامش و ميگسار جهان چون بهشتى دلاويز بود پر از گلشن و باغ و پاليز بود برفتن همى شاه را دل نداد همى بود در گنگ پيروز و شاد همه پهلوانان ايران سپاه برفتند يك سر بنزديك شاه كه گر شاه را دل نجنبد ز جاى سوى شهر ايران نيايدش راى همانا بد انديش افراسياب گذشتست زان سو بدرياى آب چنان پير بر گاه كاوس شاه نه اورنگ و فرّ و نه گنج و سپاه گر او سوى ايران شود پر ز كين كه باشد نگهبان ايران زمين گر او باز با بخت و افسر شود همه رنج ما پاك بىبر شود ازان پس بايرانيان شاه گفت كه اين پند با سودمنديست جفت ازان شارستان پس مهان را بخواند و ز آن رنج بردن فراوان براند از يشان كسى را كه شايسته تر گرامى تر از شهر و بايسته تر تنش را بخلعت بياراستند ز دژ باره مرزبان خواستند چنين گفت كايدر بشادى بمان ز دل بر كن انديشه بد گمان ببخشيد چندانكه بد خواسته ز اسبان و ز گنج آراسته همه شهر زيشان توانگر شدند چه با ياره و تخت و افسر شدند
|
||