توچال کوه تهران


 

 

 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

رسيدن كى‏خسرو به گنگ‏دژ

 

 

 

سپه را بياراست و روزى بداد

ز يزدان نيكى دهش كرد ياد

همى گفت هر كس كه جويد بدى

بپيچيد ز باد افره ايزدى‏

نبايد كه باشيد يك تن بشهر

گر از رنج يابد پى مور بهر

جهانجوى چون گنگ دژ را بديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

پياده شد از اسب و رخ بر زمين

همى كرد بر كردگار آفرين‏

همى گفت كاى داور داد و پاك

يكى بنده‏ام دل پر از ترس و باك‏

كه اين باره شارستان پدر

بديدم بر آورده از ماه سر

سپه را بياراست و روزى بداد

ز يزدان نيكى دهش كرد ياد

همى گفت هر كس كه جويد بدى

بپيچيد ز باد افره ايزدى‏

نبايد كه باشيد يك تن بشهر

گر از رنج يابد پى مور بهر

جهانجوى چون گنگ دژ را بديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

پياده شد از اسب و رخ بر زمين

همى كرد بر كردگار آفرين‏

همى گفت كاى داور داد و پاك

يكى بنده‏ام دل پر از ترس و باك‏

كه اين باره شارستان پدر

بديدم بر آورده از ماه سر

سياوش كه از فرّ يزدان پاك

چنين باره‏اى بركشيد از مغاك‏

ستمگر بد آن كو ببد آخت دست

دل هر كس از كشتن او بخست‏

بران باره بگريست يك سر سپاه

ز خون سياوش كه بد بى‏گناه‏

بدست بد انديش بر كشته شد

چنين تخم كين در جهان كشته شد

پس آگاهى آمد بافراسياب

كه شاه جهاندار بگذاشت آب‏

شنيده همى داشت اندر نهفت

بيامد شب تيره با كس نگفت‏

جهان ديدگان را هم آنجا بماند

دلى پر ز تيمار تنها براند

چو كى‏خسرو آمد بگنگ اندرون

سرى پر ز تيمار دل پر ز خون‏

بديد آن دلافروز باغ بهشت

شمرهاى او چون چراغ بهشت‏

بهر گوشه‏اى چشمه و گلستان

زمين سنبل و شاخ بلبلستان‏

همى گفت هر كس كه اينت نهاد

هم ايدر بباشيم تا مرگ شاد

و ز آن پس بفرمود بيدار شاه

طلب كردن شاه توران سپاه‏

بجستند بر دشت و باغ و سراى

گرفتند بر هر سوى رهنماى‏

همى رفت جوينده چون بيهشان

مگر زو بيابند جايى نشان‏

چو بر جستنش تيز بشتافتند

فراوان ز كسهاى او يافتند

بكشتند بسيار كس بى‏گناه

نشانى نيامد ز بيداد شاه‏

همى بود در گنگ دژ شهريار

يكى سال با رامش و ميگسار

جهان چون بهشتى دلاويز بود

پر از گلشن و باغ و پاليز بود

برفتن همى شاه را دل نداد

همى بود در گنگ پيروز و شاد

همه پهلوانان ايران سپاه

برفتند يك سر بنزديك شاه‏

كه گر شاه را دل نجنبد ز جاى

سوى شهر ايران نيايدش راى‏

همانا بد انديش افراسياب

گذشتست زان سو بدرياى آب‏

چنان پير بر گاه كاوس شاه

نه اورنگ و فرّ و نه گنج و سپاه‏

گر او سوى ايران شود پر ز كين

كه باشد نگهبان ايران زمين‏

گر او باز با بخت و افسر شود

همه رنج ما پاك بى‏بر شود

ازان پس بايرانيان شاه گفت

كه اين پند با سودمنديست جفت‏

ازان شارستان پس مهان را بخواند

و ز آن رنج بردن فراوان براند

از يشان كسى را كه شايسته تر

گرامى تر از شهر و بايسته تر

تنش را بخلعت بياراستند

ز دژ باره مرزبان خواستند

چنين گفت كايدر بشادى بمان

ز دل بر كن انديشه بد گمان‏

ببخشيد چندانكه بد خواسته

ز اسبان و ز گنج آراسته‏

همه شهر زيشان توانگر شدند

چه با ياره و تخت و افسر شدند

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 6:9 AM  توسط ارغوان  |