|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
فرستادن كىخسرو بنديان را با گنج نزد كاوس
ازان شاد شد شاه و بنواختشان يكايك باندازه بنشاختشان در گنجهاى نيا برگشاد ز پيوند و مهرش نكرد ايچ ياد ز دينار و ديباى گوهر نگار هيونان شايسته كردند بار هميدون ز گنج درم صد هزار ببردند با آلت كارزار ز گاوان گردون كشان ده هزار ببردند تا خود كى آيد بكار هيونان ز گنج درم ده هزار بسى بار كردند با شهريار بفرمود زان پس بهنگام خواب كه پوشيده رويان افراسياب ز خويشان و پيوند چندانك هست اگر دخترانند اگر زير دست ازان شاد شد شاه و بنواختشان يكايك باندازه بنشاختشان در گنجهاى نيا برگشاد ز پيوند و مهرش نكرد ايچ ياد ز دينار و ديباى گوهر نگار هيونان شايسته كردند بار هميدون ز گنج درم صد هزار ببردند با آلت كارزار ز گاوان گردون كشان ده هزار ببردند تا خود كى آيد بكار هيونان ز گنج درم ده هزار بسى بار كردند با شهريار بفرمود زان پس بهنگام خواب كه پوشيده رويان افراسياب ز خويشان و پيوند چندانك هست اگر دخترانند اگر زير دست همه در عمارى براه آورند ز ايوان بميدان شاه آورند دو از نامداران گردنكشان كه بودند هر يك بمردى نشان چو جهن و چو گرسيوز ارجمند بمهد اندرون پاى كرده ببند همه خويش و پيوند افراسياب ز تيمارشان ديده كرده پر آب نواها كه از شهرها يادگار گروگان ستد ترك چينى هزار سپرد آن زمان گيو را شهريار گزين كرد ز ايرانيان ده هزار بدو گفت كاى مرد فرخندهپى برو با سپه پيش كاوس كى بفرمود تا پيش او شد دبير بياورد قرطاس و چينى حرير يكى نامه از قير و مشك و گلاب بفرمود در كار افراسياب چو شد خامه از مشك و ز قير تر نخست آفرين كرد بر دادگر كه دارنده و بر سر آرنده اوست زمين و زمان را نگارنده اوست همو آفريننده پيل و مور ز خاشاك تا آب درياى شور همه با توانايى او يكيست خداوند هست و خداوند نيست كسى را كه او پروراند بمهر بر آن كس نگردد بتندى سپهر ازو باد بر شاه گيتى درود كزو خيزد آرام را تار و پود رسيدم بدين دژ كه افراسياب همى داشت از بهر آرام و خواب بدو اندرون بود تخت و كلاه بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه چهل پيل زيشان همه بسته گشت هر آن كس كه برگشت تن خسته گشت بگويد كنون گيو يك يك بشاه سخن هرچ رفت اندرين رزمگاه چو بر پيش يزدان گشايى دو لب نيايش كن از بهر من روز و شب كشيديم لشكر بما چين و چين و ز آن روى رانم بمكران زمين و زان پس بر آب زره بگذرم اگر پاك يزدان بود ياورم ز پيش شهنشاه برگشت گيو ابا لشكرى گشن و مردان نيو چو باد هوا گشت و ببريد راه بيامد بنزديك كاوس شاه پس آگاهى آمد بكاوس كى ازان پهلوان زاده نيك پى پذيره فرستاد چندى سپاه گرانمايگان بر گرفتند راه چو آمد بر شهر گيو دلير سپاهى ز گردان چو يك دشت شير چو گيو اندر آمد بنزديك شاه زمين را ببوسيد بر پيش گاه ورا ديد كاوس بر پاى جست بخنديد و بسترد رويش بدست بپرسيدش از شهريار و سپاه ز گردنده خورشيد و تابنده ماه بگفت آن كجا ديد گيو سترگ ز گردان و ز شهريار بزرگ جوان شد ز گفتار او مرد پير پس آن نامه بنهاد پيش دبير چو آن نامه بر شاه ايران بخواند همه انجمن در شگفتى بماند همه شاد گشتند و خرم شدند ز شادى دو ديده پر از نم شدند همه چيز دادند درويش را بنفريده كردند بد كيش را فرود آمد از تخت كاوس شاه ز سر برگرفت آن كيانى كلاه بيامد بغلتيد بر تيره خاك نيايش كنان پيش يزدان پاك و ز آن جايگه شد بجاى نشست بگرد دژ آيين شادى ببست همى گفت با شاه گيو آنچ ديد سخن كز لب شاه ايران شنيد مى آورد و رامشگران را بخواند و ز ايران نبرده سران را بخواند ز هر گونهاى گفت و پاسخ شنيد چنين تا شب تيره اندر چميد برفتند با شمع ياران ز پيش دلى شاد و خرم بايوان خويش چو بر زد خور از چرخ رخشان سنان بپيچيد شب گرد كرده عنان تبيره بر آمد ز درگاه شاه برفتند گردان بدان بارگاه جهاندار پس گيو را پيش خواند بران نامور تخت شاهى نشاند بفرمود تا خواسته پيش برد همان نامور سر فرازان گرد همان بىگنه روى پوشيدگان پس پرده اندر ستم ديدگان همان جهن و گرسيوز بندساى كه او برد پاى سياوش ز جاى چو گرسيوز بد كنش را بديد بدو كرد نفرين كه نفرين سزيد همان جهن را پاى كرده ببند ببردند نزديك تخت بلند بدان دختران رد افراسياب نگه كرد كاوس مژگان پر آب پس پرده شاهشان جاى كرد همانگه پرستنده بر پاى كرد اسيران و آن كس كه بود از نوا بياراست مر هر يكى را جدا يكى را نگهبان يكى را ببند ببردند از پيش شاه بلند ازان پس همه خواسته هر چه بود ز دينار و ز گوهر نابسود بارزانيان داد تا آفرين بخوانند بر شاه ايران زمين دگر بردگان مهتران را سپرد بايوان ببرد از بزرگان و خرد بياراستند از در جهن جاى خورش با پرستنده و رهنماى بدژ بر يكى جاى تاريك بود ز دل دور با دخمه نزديك بود بگرسيوز آمد چنان جاى بهر چنينست كردار گردنده دهر خنك آن كسى كو بود پادشا كفى راد دارد دلى پارسا بداند كه گيتى برو بگذرد نگردد بگرد در بىخرد خرد چون شود از دو ديده سرشك چنان هم كه ديوانه خواهد پزشك از آن پس كزيشان بپردخت شاه ز بيگانه مردم تهى كرد گاه نويسنده آهنگ قرطاس كرد سر خامه برسان الماس كرد نبشتند نامه بهر كشورى بهر نامدارى و هر مهترى كه شد ترك و چين شاه را يك سره بآبشخور آمد پلنگ و بره درم داد و دينار درويش را پراگنده و مردم خويش را بدو هفته در پيش درگاه شاه از انبوه بخشش نديدند راه سيم هفته بر جايگاه مهى نشست اندر آرام با فرهى ز بس ناله ناى و بانگ سرود همى داد گل جام مى را درود بيك هفته از كاخ كاوس كى همى موج برخاست از جام مى سر ماه نو خلعت گيو ساخت همى زرّ و پيروزه اندر شناخت طبقهاى زرّين و پيروزه جام كمرهاى زرّين و زرّين ستام پرستار با طوق و با گوشوار همان ياره و تاج گوهر نگار همان جامه تخت و افگندنى ز رنگ و ز بو و ز پراگندنى فرستاد تا گيو را خواندند بر اورنگ زرينش بنشاندند ببردند خلعت بنزديك اوى بماليد گيو اندران تخت روى
|
||