|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پيك فرستادن خاقان چين نزد كىخسرو
چو آگاهى آمد بما چين و چين ز تركان و ز شاه ايران زمين بپيچيد فغفور و خاقان بدرد ز تخت مهى هر كسى ياد كرد و زان ياوريها پشيمان شدند پر انديشه دل سوى درمان شدند همى گفت فغفور كافراسياب ازين پس نبيند بزرگى بخواب ز لشكر فرستادن و خواسته شود كار ما بىگمان كاسته پشيمانى آمد همه بهر ما كزين كار ويران شود شهر ما ز چين و ختن هديهها ساختند بدان كار گنجى بپرداختند چو آگاهى آمد بما چين و چين ز تركان و ز شاه ايران زمين بپيچيد فغفور و خاقان بدرد ز تخت مهى هر كسى ياد كرد و زان ياوريها پشيمان شدند پر انديشه دل سوى درمان شدند همى گفت فغفور كافراسياب ازين پس نبيند بزرگى بخواب ز لشكر فرستادن و خواسته شود كار ما بىگمان كاسته پشيمانى آمد همه بهر ما كزين كار ويران شود شهر ما ز چين و ختن هديهها ساختند بدان كار گنجى بپرداختند فرستادهاى نيك دل را بخواند سخنهاى شايسته چندى براند يكى مرد بد نيك دل نيك خواه فرستاد فغفور نزديك شاه طرايف بچين اندرون آنچ بود ز دينار و ز گوهر نابسود بپوزش فرستاده نزديك شاه فرستادگان برگرفتند راه بزرگان چين بىدرنگ آمدند بيك هفته از چين بگنگ آمدند جهاندار پيروز بنواختشان چنانچون ببايست بنشاختشان بپذيرفت چيزى كه آورده بود طرايف بدو بدره و پرده بود فرستاده را گفت كو را بگوى كه خيره بر ما مبر آب روى نبايد كه نزد تو افراسياب بيايد شب تيره هنگام خواب فرستاده برگشت و آمد چو باد بفغفور يك سر پيامش بداد چو بشنيد فغفور هنگام خواب فرستاد كس نزد افراسياب كه از من ز چين و ختن دور باش ز بد كردن خويش رنجور باش هر آن كس كه او گم كند راه خويش بد آيد بدانديش را كار پيش
|
||