توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پيك فرستادن خاقان چين نزد كى‏خسرو

 

 

 

چو آگاهى آمد بما چين و چين

ز تركان و ز شاه ايران زمين‏

بپيچيد فغفور و خاقان بدرد

ز تخت مهى هر كسى ياد كرد

و زان ياوريها پشيمان شدند

پر انديشه دل سوى درمان شدند

همى گفت فغفور كافراسياب

ازين پس نبيند بزرگى بخواب‏

ز لشكر فرستادن و خواسته

شود كار ما بى‏گمان كاسته‏

پشيمانى آمد همه بهر ما

كزين كار ويران شود شهر ما

ز چين و ختن هديه‏ها ساختند

بدان كار گنجى بپرداختند

چو آگاهى آمد بما چين و چين

ز تركان و ز شاه ايران زمين‏

بپيچيد فغفور و خاقان بدرد

ز تخت مهى هر كسى ياد كرد

و زان ياوريها پشيمان شدند

پر انديشه دل سوى درمان شدند

همى گفت فغفور كافراسياب

ازين پس نبيند بزرگى بخواب‏

ز لشكر فرستادن و خواسته

شود كار ما بى‏گمان كاسته‏

پشيمانى آمد همه بهر ما

كزين كار ويران شود شهر ما

ز چين و ختن هديه‏ها ساختند

بدان كار گنجى بپرداختند

فرستاده‏اى نيك دل را بخواند

سخنهاى شايسته چندى براند

يكى مرد بد نيك دل نيك خواه

فرستاد فغفور نزديك شاه‏

طرايف بچين اندرون آنچ بود

ز دينار و ز گوهر نابسود

بپوزش فرستاده نزديك شاه

فرستادگان برگرفتند راه‏

بزرگان چين بى‏درنگ آمدند

بيك هفته از چين بگنگ آمدند

جهاندار پيروز بنواختشان

چنانچون ببايست بنشاختشان‏

بپذيرفت چيزى كه آورده بود

طرايف بدو بدره و پرده بود

فرستاده را گفت كو را بگوى

كه خيره بر ما مبر آب روى‏

نبايد كه نزد تو افراسياب

بيايد شب تيره هنگام خواب‏

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بفغفور يك سر پيامش بداد

چو بشنيد فغفور هنگام خواب

فرستاد كس نزد افراسياب‏

كه از من ز چين و ختن دور باش

ز بد كردن خويش رنجور باش‏

هر آن كس كه او گم كند راه خويش

بد آيد بدانديش را كار پيش

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:35 AM  توسط ارغوان  |