توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

شبيخون كردن افراسياب بر كى‏خسرو و شكست يافتن

 

 

 

سپهدار تركان چو شب در شكست

ميان با سپه تاختن را ببست‏

ز لشكر جهان ديدگان را بخواند

ز كار گذشته فراوان براند

چنين گفت كين شوم پر كيميا

چنين خيره شد بر سپاه نيا

كنون جمله ايرانيان خفته‏اند

همه لشكر ما بر آشفته‏اند

كنون ما ز دل بيم بيرون كنيم

سحرگه بريشان شبيخون كنيم‏

گر امشب بريشان بيابيم دست

ببيشى ابر تخت بايد نشست‏

و گر بختمان بر نگيرد فروغ

همه چاره با دست و مردى دروغ‏

برين بر نهادند و برخاستند

ز بهر شبيخون بياراستند

سپهدار تركان چو شب در شكست

ميان با سپه تاختن را ببست‏

ز لشكر جهان ديدگان را بخواند

ز كار گذشته فراوان براند

چنين گفت كين شوم پر كيميا

چنين خيره شد بر سپاه نيا

كنون جمله ايرانيان خفته‏اند

همه لشكر ما بر آشفته‏اند

كنون ما ز دل بيم بيرون كنيم

سحرگه بريشان شبيخون كنيم‏

گر امشب بريشان بيابيم دست

ببيشى ابر تخت بايد نشست‏

و گر بختمان بر نگيرد فروغ

همه چاره با دست و مردى دروغ‏

برين بر نهادند و برخاستند

ز بهر شبيخون بياراستند

ز لشكر گزين كرد پنجه هزار

جهان ديده مردان خنجرگزار

برفتند كار آگهان پيش شاه

جهان ديده مردان با فرّ و جاه‏

ز كار آگهان آنك بد رهنماى

بيامد بنزديك پرده سراى‏

بجايى غو پاسبانان نديد

تو گفتى جهان سر بسر آرميد

طلايه نه و آتش و باد نه

ز توران كسى را بدل ياد نه‏

چو آن ديد برگشت و آمد دوان

كزيشان كسى نيست روشن روان‏

همه خفتگان سر بسر مرده‏اند

و گر نه همه روز مى خورده‏اند

بجايى طلايه پايدار نيست

كس آن خفتگان را نگهدار نيست‏

چو افراسياب اين سخنها شنود

بدلش اندرون روشنايى فزود

سپه را فرستاد و خود بر نشست

ميان يلى تاختن را ببست‏

برفتند گردان چو درياى آب

گرفتند بر تاختن بر شتاب‏

بران تاختن جنبش و ساز نه

همان ناله بوق و آواز نه‏

چو رفتند نزديك پرده سراى

برآمد خروشيدن كرّ ناى‏

غو طبل بر كوهه زين بخاست

درفش سپه را برآورد راست‏

ز لشكر هر آن كس كه بد پيش رو

بر انگيختند اسب و برخاست غو

بكنده در افتاد چندى سوار

بپيچيد ديگر سر از كارزار

ز يك دست رستم بر آمد ز دشت

ز گرد سواران هوا تيره گشت‏

ز دست دگر گيو گودرز و طوس

بپيش اندرون ناله بوق و كوس‏

شهنشاه با كاويانى درفش

هوا شد ز تيغ سواران بنفش‏

بر آمد ده و گير و بر بند و كش

نه با اسب تاب و نه با مردهش‏

از يشان ز صد نامور ده بماند

كسى را كه بد اختر بد براند

چو آگاهى آمد برين رزمگاه

چنان خسته بد شاه توران سپاه‏

كه از خستگى جمله گريان شدند

ز درد دل شاه بريان شدند

چنين گفت كز گردش آسمان

نيابد گذر دانشى بى‏گمان‏

چو دشمن همى جان بسيچد نه چيز

بكوشيم ناچار يك دست نيز

اگر سر بسر تن بكشتن دهيم

و گر ايرجى تاج بر سر نهيم‏

بر آمد خروش از دو پرده سراى

جهان بر شد از ناله كرّ ناى‏

گرفتند ژوپين و خنجر بكف

كشيدند لشكر سه فرسنگ صف‏

بكردار دريا شد آن رزمگاه

نه خورشيد تابنده روشن نه ماه‏

سپاه اندر آمد همى فوج فوج

بران سان كه برخيزد از باد موج‏

در و دشت گفتى همه خون شدست

خور از چرخ گردنده بيرون شدست‏

كسى را نبيد بر تن خويش مهر

بقير اندر اندود گفتى سپهر

همانگه بر آمد يكى تيره باد

كه هرگز ندارد كسى آن بياد

هم خاك برداشت از رزمگاه

بزد بر سر و چشم توران سپاه‏

ز سرها همى ترگها بر گرفت

بماند اندر ان شاه تركان شگفت‏

همه دشت مغز سر و خون گرفت

دل سنگ رنگ طبر خون گرفت‏

سواران توران كه روز درنگ

زبون داشتندى شكار پلنگ‏

نديدند با چرخ گردان نبرد

همى خاك برداشت از دشت مرد

چو كى‏خسرو آن خاك و آن باد ديد

دل و بخت ايرانيان شاد ديد

ابا رستم و گيو و گودرز و طوس

ز پشت سپاه اندر آورد كوس‏

دهاده بر آمد ز قلب سپاه

ز يك دست رستم ز يك دست شاه‏

شد اندر هوا گرد برسان ميغ

چه ميغى كه باران او تير و تيغ‏

تلى كشته هر جاى چون كوه كوه

زمين گشته از خون ايشان ستوه‏

هوا گشت چون چادر نيلگون

زمين شد بكردار درياى خون‏

ز تير آسمان شد چو پرّ عقاب

نگه كرد خيره سر افراسياب‏

بديد آن درفشان درفش بنفش

نهان كرد بر قلبگه بر درفش‏

سپه را رده بر كشيده بماند

خود و نامداران توران براند

ز خويشان شايسته مردى هزار

بنزديك او بود در كارزار

ببى راه راه بيابان گرفت

برنج تن از دشمنان جان گرفت‏

ز لشكر نيا را همى جست شاه

بيامد دمان تا بقلب سپاه‏

ز هر سوى پوييد و چندى شتافت

نشان پى شاه توران نيافت‏

سپه چون نگه كرد در قلبگاه

نديدند جايى درفش سياه‏

ز شه خواستند آن زمان زينهار

فرو ريختند آلت كارزار

چو خسرو چنان ديد بنواختشان

ز لشكر جدا جايگه ساختشان‏

بفرمود تا تخت زرّين نهند

بخيمه در آرايش چين نهند

مى آورد و رامشگران را بخواند

ز لشكر فراوان سران را بخواند

شبى كرد جشنى كه تا روز پاك

همى مرده برخاست از تيره خاك‏

چو خورشيد بر چرخ بنمود پشت

شب تيره شد از نمودن درشت‏

شهنشاه ايران سر و تن بشست

يكى جايگاه پرستش بجست‏

كز ايرانيان كس مر او را نديد

نه دام و دد آواى ايشان شنيد

ز شبگير تا ماه بر چرخ ساج

بسر بر نهاد آن دلافروز تاج‏

ستايش همى كرد بر كردگار

ازان شادمان گردش روزگار

فراوان بماليد بر خاك روى

برخ بر نهاد از دو ديده دو جوى‏

و ز آنجا بيامد سوى تاج و تخت

خرامان و شادان دل و نيكبخت‏

از ايرانيان هر كه افگنده بود

اگر كشته بودند گر زنده بود

از ان خاك آورد برداشتند

تن دشمنان خوار بگذاشتند

همه رزمگه دخمه‏ها ساختند

ازان كشتگان چون بپرداختند

ز چيزى كه بود اندران رزمگاه

ببخشيد شاه جهان بر سپاه‏

و ز آنجا بشد شاه ببهشت گنگ

همه لشكر آباد با ساز جنگ‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:33 AM  توسط ارغوان  |