|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
جنگ ايرانيان با تورانيان
ز رستم چو بشنيد خسرو سخن يكى ديگر انديشه افگند بن بگوينده گفت اين بد انديش مرد چنين با من آويخت اندر نبرد فزون كرد ازين با سياوش وفا زبان پر فسون بود دل پر جفا سپهبد بكژّى نگيرد فروغ زبان خيره پر تاب و دل پر دروغ گر ايدونك رايش نبردست و بس جز از من نبرد ورا هست كس تهمتن بجايست و گيو دلير كه پيكار جويند با پيل و شير اگر شاه با شاه جويد نبرد چرا بايد اين دشت پر مرد كرد ز رستم چو بشنيد خسرو سخن يكى ديگر انديشه افگند بن بگوينده گفت اين بد انديش مرد چنين با من آويخت اندر نبرد فزون كرد ازين با سياوش وفا زبان پر فسون بود دل پر جفا سپهبد بكژّى نگيرد فروغ زبان خيره پر تاب و دل پر دروغ گر ايدونك رايش نبردست و بس جز از من نبرد ورا هست كس تهمتن بجايست و گيو دلير كه پيكار جويند با پيل و شير اگر شاه با شاه جويد نبرد چرا بايد اين دشت پر مرد كرد نباشد مرا با تو زين بيش جنگ ببينى كنون روز تاريك و تنگ فرستاده برگشت و آمد چو باد شنيده سراسر برو كرد ياد پر از درد شد جان افراسياب نكرد ايچ بر جنگ جستن شتاب سپه را بجنگ اندر آورد شاه بجنبيد ناچار ديگر سپاه يكى با درنگ و يكى با شتاب زمين شد بكردار درياى آب ز باريدن تير گفتى ز ابر همى ژاله باريد بر خود و ببر ز شبگير تا گشت خورشيد لعل زمين پر ز خون بود در زير نعل سپه بازگشتند چون تيره گشت كه چشم سواران همى خيره گشت سپهدار با فر و نيرنگ و ساز چو آمد بلشكرگه خويش باز چنين گفت با طوس كامروز جنگ نه بر آرزو كرد پور پشنگ گمان كه امشب شبيخون كند ز دل درد ديرينه بيرون كند يكى كنده فرمود كردن براه بران سو كه بد شاه توران سپاه چنين گفت كآتش نسوزيد كس نبايد كه آيد خروش جرس ز لشكر سواران كه بودند گرد گزين كرد شاه و برستم سپرد دگر بهره بگزيد ز ايرانيان كه بندند بر تاختن بر ميان بطوس سپهدار داد آن گروه بفرمود تا رفت بر سوى كوه تهمتن سپه را بهامون كشيد سپهبد سوى كوه بيرون كشيد بفرمود تا دور بيرون شوند چپ و راست هر دو بهامون شوند طلايه مدارند و شمع و چراغ يكى سوى دشت و يكى سوى راغ بدان تا اگر سازد افراسياب بروبر شبيخون بهنگام خواب گر آيد سپاه اندر آيد ز پس بماند نباشدش فرياد رس بره كنده پيش و پس اندر سپاه پس كنده با لشكر و پيل شاه
|
||