|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
زنهار دادن خسرو خويشان افراسياب را
ز لشكر گزين كرد پس بخردان جهان ديده و كاربين موبدان بديشان چنين گفت كآباد بيد هميشه بهر كار با داد بيد در گنج اين ترك شوريده بخت شما را سپردم بكوشيد سخت نبايد كه بر كاخ افراسياب بتابد ز چرخ بلند آفتاب هم آواز پوشيده رويان اوى نخواهم كه آيد ز ايوان بكوى نگهبان فرستاد سوى گله كه بودند گرد دژ اندر يله ز خويشان او كس نيازرد شاه چنانچون بود در خور پيشگاه ز لشكر گزين كرد پس بخردان جهان ديده و كاربين موبدان بديشان چنين گفت كآباد بيد هميشه بهر كار با داد بيد در گنج اين ترك شوريده بخت شما را سپردم بكوشيد سخت نبايد كه بر كاخ افراسياب بتابد ز چرخ بلند آفتاب هم آواز پوشيده رويان اوى نخواهم كه آيد ز ايوان بكوى نگهبان فرستاد سوى گله كه بودند گرد دژ اندر يله ز خويشان او كس نيازرد شاه چنانچون بود در خور پيشگاه چو زان گونه ديدند كردار اوى سپه شد سراسر پر از گفت و گوى كه كىخسرو ايدر بدان سان شدست كه گويى سوى باب مهمان شدست همى ياد نايدش خون پدر بخيره بريده ببيداد سر همان مادرش را كه از تخت و گاه ز پرده كشيدند يك سو براه شبان پروريدست و ز گوسفند مزيدست شير اين شه هوشمند چرا چون پلنگان بچنگال تيز نه انگيزد از خان او رستخيز فرود آورد كاخ و ايوان اوى بر انگيزد آتش ز كيوان اوى ز گفتار ايرانيان پس خبر بكى خسرو آمد همه در بدر فرستاد كس بخردان را بخواند بسى داستان پيش ايشان براند كه هر جاى تندى نبايد نمود سر بىخرد را نشايد ستود همان به كه با كينه ياد آوريم بكام اندرون نام ياد آوريم كه نيكيست اندر جهان يادگار نماند بكى جاودان روزگار همين چرخ گردنده با هر كسى تواند جفا گستريدن بسى ازان پس بفرمود شاه جهان كه آرند پوشيدگان را نهان چو ايرانيان آگهى يافتند پر از كين سوى كاخ بشتافتند بران گونه بردند گردان گمان كه خسرو سر آرد بريشان زمان بخوارى همى نزدشان خواستند بتاراج و كشتن بياراستند ز ايوان بزارى بر آمد خروش كه اى دادگر شاه بسيار هوش تو دانى كه ما سخت بيچارهايم نه بر جاى خوارى و پيغارهايم بر شاه شد مهتر بانوان ابا دختران اندر آمد نوان پرستنده صد پيش هر دخترى ز ياقوت بر هر سرى افسرى چو خورشيد تابان از يشان گهر بپيش اندر افگنده از شرم سر بيك دست مجمر بيك دست جام برافروخته عنبر و عود خام تو گفتى كه كيوان ز چرخ برين ستاره فشاند همى بر زمين مه بانوان شد بنزديك تخت ابر شهريار آفرين كرد سخت همان پروريده بتان طراز برين گونه بردند پيشش نماز همه يك سره زار بگريستند بدان شور بختى همى زيستند كسى كو نديدست جز گام و ناز بروبر ببخشاى روز نياز همى خواندند آفرينى بدرد كه اى نيك دل خسرو راد مرد چه نيكو بدى گر ز توران زمين نبودى بدلت اندرون ايچ كين تو ايدر بجشن و خرام آمدى ز شاهان درود و پيام آمدى برين بوم بر نيست خود كدخداى بتخت نيا بر نهادى تو پاى سياوش نگشتى بخيره تباه و ليكن چنين گشت خورشيد و ماه چنان كرد بد گوهر افراسياب كه پيش تو پوزش نبيند بخواب بسى دادمش پند و سودى نداشت بخيره همى سر ز پندم بگاشت گواى منست آفرينندهام كه باريد خون از دو بينندهام چو گرسيوز وجهن پيوند تو كه سايد بزارى كنون بند تو ز بهر سياوش كه در خان من چه تيمار بد بر دل و جان من كه افراسياب آن بد انديش مرد بسى پند بشنيد و سودش نكرد بدان تا چنين روزش آيد بسر شود پادشاهيش زير و زبر بتاراج داده كلاه و كمر شده روز او تار و برگشته سر چنين زندگانى همى مرگ اوست شگفت آنك بر تن ندردش پوست كنون از پى بىگناهان بما نگه كن بر آيين شاهان بما همه پاك پيوسته خسرويم جز از نام او در جهان نشنويم ببد كردن و جادو افراسياب نگيرد برين بىگناهان شتاب بخوارى و زخم و بخون ريختن چه بر بىگنه خيره آويختن كه از شهرياران سزاوار نيست بريدن سرى كان گنهكار نيست ترا شهريارا جز اينست جاى نماند كسى در سپنجى سراى هم آن كن كه پرسد ز تو كردگار نپيچى ازان شرم روز شمار چو بشنيد خسرو ببخشود سخت بر آن خوبرويان برگشته بخت كه پوشيده رويان ازان درد و داغ شده لعل رخسارشان چون چراغ بپيچيد دل بخردان را ز درد ز فرزند و زن هر كسى ياد كرد همى خواندند آفرينى بزرگ سران سپه مهتران سترگ كز ايشان شه نامبردار كين نخواهد ز بهر جهان آفرين چنين گفت كىخسرو هوشمند كه هر چيز كان نيست ما را پسند نياريم كس را همان بد بروى و گر چند باشد جگر كينه جوى چو از كار آن نامدار بلند بر انديشم اينم نيايد پسند كه بد كرد با پر هنر مادرم كسى را همان بد بسر ناورم بفرمودشان بازگشتن بجاى چنان پاك زاده جهان كدخداى بديشان چنين گفت كايمن شويد ز گوينده گفتار بد مشنويد كزين پس شما را ز من بيم نيست مرا بىوفايى و دژخيم نيست تن خويش را بد نخواهد كسى چو خواهد زمانش نباشد بسى بباشيد ايمن بايوان خويش بيزدان سپرده تن و جان خويش
|
||