توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

گريختن افراسياب از گنگ‏دژ

 

 

 

بايوان بر آمد پس افراسياب

پر از خون دل درد و ديده پر آب‏

بران باره بر شد كه بد كاخ اوى

بيامد سوى شارستان كرد روى‏

دو بهره ز جنگاوران كشته ديد

دگر يك سر از جنگ برگشته ديد

خروش سواران و بانگ زنان

هم از پشت پيلان تبيره زنان‏

همى پيل بر زندگان راندند

همى پشتشان بر زمين ماندند

همه شارستان دود و فرياد ديد

همان كشتن و غارت و باد ديد

بايوان بر آمد پس افراسياب

پر از خون دل درد و ديده پر آب‏

بران باره بر شد كه بد كاخ اوى

بيامد سوى شارستان كرد روى‏

دو بهره ز جنگاوران كشته ديد

دگر يك سر از جنگ برگشته ديد

خروش سواران و بانگ زنان

هم از پشت پيلان تبيره زنان‏

همى پيل بر زندگان راندند

همى پشتشان بر زمين ماندند

همه شارستان دود و فرياد ديد

همان كشتن و غارت و باد ديد

يكى شاد و ديگر پر از درد و رنج

چنانچون بود رسم و راى سپنج‏

چو افراسياب آن چنان ديد كار

چنان هول و برگشتن كارزار

نه پور و برادر نه بوم و نه بر

نه تاج و نه گنج و نه تخت و كمر

همى گفت با دل پر از داغ و درد

كه چرخ فلك خيره با من چه كرد

بديده بديدم همان روزگار

كه آمد مرا كشتن و مرگ خوار

پر از درد ازان باره آمد فرود

همى داد تخت مهى را درود

همى گفت كى بينمت نيز باز

ايا روز شادى و آرام و ناز

و ز آن جايگه خيره شد ناپديد

تو گفتى چو مرغان همى بر پريد

در ايوان كه در دژ برآورده بود

يكى راه بر زير زمين كرده بود

ازان نامداران دو صد برگزيد

بران راه بى‏راه شد ناپديد

و ز آنجاى راه بيابان گرفت

همه كشورش ماند اندر شگفت‏

نشانى ندادش كس اندر جهان

بدان گونه آواره شد در نهان‏

چو كى‏خسرو آمد در ايوان اوى

بپاى اندر آورد كيوان اوى‏

ابر تخت زرينش بنشست شاه

بجستنش بر كرد هر سو سپاه‏

فراوان بجستند جايى نشان

نيامد ز سالار گردنكشان‏

ز گرسيوز وجهن پرسيد شاه

ز كار سپهدار توران سپاه‏

كه چون رفت و آرامگاهش كجاست

نهان گشته ز ايدر پناهش كجاست‏

ز هر گونه گفتند و خسرو شنيد

نيامد همى روشنايى پديد

بايرانيان گفت پيروز شاه

كه دشمن چو آواره گردد ز گاه‏

ز گيتى برو نام و كام اندكيست

ورا مرگ با زندگانى يكيست‏

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:14 AM  توسط ارغوان  |