توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

رزم كى‏خسرو به افراسياب و گرفته شدن گنگ‏دژ

 

 

 

شب تيره تا برزد از چرخ شيد

بشد كوه چون پشت پيل سپيد

همى لشكر آراست افراسياب

دلش بود پر درد و سر پر شتاب‏

چو از گنگ برخاست آواى كوس

زمين آهنين شد هوا آبنوس‏

سر موبدان شاه نيكى گمان

نشست از بر زين سپيده دمان‏

بيامد بگرديد گرد حصار

نگه كرد تا چون كند كارزار

برستم بفرمود تا همچو كوه

بيارد بيك سوى دريا گروه‏

دگر سوش گستهم نوذر بپاى

سه ديگر چو گودرز فرخنده راى‏

شب تيره تا برزد از چرخ شيد

بشد كوه چون پشت پيل سپيد

همى لشكر آراست افراسياب

دلش بود پر درد و سر پر شتاب‏

چو از گنگ برخاست آواى كوس

زمين آهنين شد هوا آبنوس‏

سر موبدان شاه نيكى گمان

نشست از بر زين سپيده دمان‏

بيامد بگرديد گرد حصار

نگه كرد تا چون كند كارزار

برستم بفرمود تا همچو كوه

بيارد بيك سوى دريا گروه‏

دگر سوش گستهم نوذر بپاى

سه ديگر چو گودرز فرخنده راى‏

بسوى چهارم شه نامدار

ابا كوس و پيلان و چندى سوار

سپه را همه هرچ بايست ساز

بكرد و بيامد بر دژ فراز

بلشكر بفرمود پس شهريار

يكى كنده كردن بگرد حصار

بدان كار هر كس كه دانا بدند

بجنگ دژ اندر توانا بدند

چه از چين و ز روم و ز هندوان

چه رزم آزموده ز هر سو گوان‏

همه گرد آن شارستان چون نوند

بگشتند و جستند هر گونه بند

دو نيزه ببالا يكى كنده كرد

سپه را بگردش پراگنده كرد

بدان تا شب تيره بى‏ساختن

نيارند تركان يكى تاختن‏

دو صد ساخت عراده بر هر درى

دو صد منجنيق از پس لشكرى‏

دو صد چرخ بر هر درى با كمان

ز ديوار دژ چون سر بد گمان‏

پديد آمدى منجنيق از برش

چو ژاله همى كوفتى بر سرش‏

پس منجنيق اندرون روميان

ابا چرخها تنگ بسته ميان‏

دو صد پيل فرمود پس شهريار

كشيدن ز هر سو بگرد حصار

يكى كنده زير باره درون

بكند و نهادند زيرش ستون‏

بد آن منكرى باره مانده بپاى

بدان نيزها برگرفته ز جاى‏

پس آلوده بر چوب نفط سياه

بدين گونه فرمود بيدار شاه‏

بيك سو بر از منجنيق و ز تير

رخ سركشان گشته همچون زرير

بزير اندرون آتش و نفط و چوب

ز بر گرزهاى گران كوب كوب‏

بهر چار سو ساخت آن كارزار

چنانچون بود ساز جنگ حصار

و ز آن جايگه شهريار زمين

بيامد بپيش جهان آفرين‏

ز لشكر بشد تا بجاى نماز

ابا كرد كردگار جهان گفت راز

ابر خاك چون مار پيچان ز كين

همى خواند بر كردگار آفرين‏

همى گفت كام و بلندى ز تست

بهر سختيى يارمندى ز تست‏

اگر داد بينى همى راى من

مگردان ازين جايگه پاى من‏

نگون كن سر جادوان را ز تخت

مرا دار شادان دل و نيك بخت‏

چو بر داشت از پيش يزدان سرش

بجوشن بپوشيد روشن برش‏

كمر بر ميان بست و بر جست زود

بجنگ اندر آيد بكردار دود

بفرمود تا سخت بر هر درى

بجنگ اندر آيد يكى لشكرى‏

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند

ز برشان همى سنگ بر سر زدند

ز بانگ كمانهاى چرخ و ز دود

شده روى خورشيد تابان كبود

ز عرّاده و منجنيق و ز گرد

زمين نيلگون شد هوا لاژورد

خروشيدن پيل و بانگ سران

درخشيدن تيغ و گرز گران‏

تو گفتى برآويخت باشيد ماه

ز باريدن تير و گرد سياه‏

ز نفط سيه چوبها بر فروخت

بفرمان يزدان چو هيزم بسوخت‏

نگون باره گفتى كه برداشت پاى

بكردار كوه اندر آمد ز جاى‏

و زان باره چندى ز تركان دلير

نگون اندر آمد چو باران بزير

كه آيد بدام اندرون ناگهان

سر آرد بران شور بختى جهان‏

بپيروزى از لشكر شهريار

بر آمد خروشيدن كارزار

سوى رخنه دژ نهادند روى

بيامد دمان رستم كينه جوى‏

خبر شد بنزديك افراسياب

كجا باره شارستان شد خراب‏

پس افراسياب اندر آمد چو گرد

بجهن و بگرسيوز آواز كرد

كه با باره دژ شما را چه كار

سپه را ز شمشير بايد حصار

ز بهر برو بوم و پيوند خويش

همان از پى گنج و فرزند خويش‏

ببنديم دامن يك اندر دگر

نمانيم بر دشمنان بوم و بر

سپاهى ز تركان گروه‏ها گروه

بدان رخنه رفتند بر سان كوه‏

بكردار شيران برآويختند

خروش از دو رويه برانگيختند

سواران تركان بكردار بيد

شده لرز لرزان و دل نااميد

برستم بفرمود پس شهريار

پياده هر آن كس كه بد نامدار

كه پيش اندر آيد بدان رخنه گاه

هميدون بسى نيزه ور كينه خواه‏

ابا تركش و تيغ و تير و تبر

سوار ايستاده پس نيزه ور

سواران جنگى نگهدارشان

بدانگه كه شد سخت پيكارشان‏

سوار و پياده بهر سو گروه

بجنگ اندر آمد بكردار كوه‏

برخنه در آورد يك سر سپاه

چو شير ژيان رستم كينه خواه‏

پياده بيامد بكردار گرد

درفش سياه را نگون سار كرد

نشان سپهدار شاه ايران بنفش

بران باره زد شير پيكر درفش‏

بپيروزى شاه ايران سپاه

بر آمد خروشيدن از رزمگاه‏

فراوان ز توران سپه كشته شد

سر بخت تورانيان گشته شد

بدانگه كجا رزمشان شد درشت

دو تن رستم آورد از يشان بمشت‏

چو گرسيوز و جهن رزم آزماى

كه بد تخت توران بديشان بپاى‏

برادر يكى بود و فرخ پسر

چنين آمد از شور بختى بسر

بدان شارستان اندر آمد سپاه

چنان داغ دل لشكرى كينه خواه‏

بتاراج و كشتن نهادند روى

بر آمد خروشيدن‏هاى هوى‏

زن و كودكان بانگ برداشتند

بايرانيان جاى بگذاشتند

چه مايه زن و كودك نارسيد

كه زير پى پيل شد ناپديد

همه شهر توران گريزان چو باد

نيامد كسى را بر و بوم ياد

بشد بخت گردان تركان نگون

بزارى همه ديدگان پر ز خون‏

زن و گنج و فرزند گشته اسير

ز گردون روان خسته و تن بتير

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:12 AM  توسط ارغوان  |