توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پاسخ دادن كى‏خسرو، جهن را

 

 

 

چو از جهن پيغام بشنيد شاه

همى كرد خندان بدو بر نگاه‏

بپاسخ چنين گفت كاى رزمجوى

شنيديم سر تا سر اين گفت و گوى‏

نخست آنك كردى مرا آفرين

همان باد بر تخت و تاج و نگين‏

درودى كه دادى ز افراسياب

بگفتى كه او كرد مژگان پر آب‏

شنيدم همين باد بر تاج و تخت

مبادم مگر شاد و پيروز بخت‏

دوم آنك گفتى ز يزدان سپاس

كه بينم همى پور يزدان شناس‏

ز شاهان گيتى دلافروز تر

پسنديده‏تر شاه و پيروز تر

مرا داد يزدان همه هرچ گفت

كه با آن هنرها خرد باد جفت‏

چو از جهن پيغام بشنيد شاه

همى كرد خندان بدو بر نگاه‏

بپاسخ چنين گفت كاى رزمجوى

شنيديم سر تا سر اين گفت و گوى‏

نخست آنك كردى مرا آفرين

همان باد بر تخت و تاج و نگين‏

درودى كه دادى ز افراسياب

بگفتى كه او كرد مژگان پر آب‏

شنيدم همين باد بر تاج و تخت

مبادم مگر شاد و پيروز بخت‏

دوم آنك گفتى ز يزدان سپاس

كه بينم همى پور يزدان شناس‏

ز شاهان گيتى دلافروز تر

پسنديده‏تر شاه و پيروز تر

مرا داد يزدان همه هرچ گفت

كه با آن هنرها خرد باد جفت‏

ترا چند خواهى سخن چرب هست

بدل نيستى پاك و يزدان پرست‏

كسى كو بدانش توانگر بود

ز گفتار كردار بهتر بود

فريدون فرخ ستاره نگشت

نه از خاك تيره همى بر گذشت‏

تو گويى كه من بر شوم بر سپهر

بشستى برين گونه از شرم چهر

دلت جادويى را چو سرمايه گشت

سخن بر زبانت چو پيرايه گشت‏

زبان پر ز گفتار و دل پر دروغ

بر مرد دانا نگيرد فروغ‏

پدر كشته را شاه گيتى مخوان

كنون كز سياوش نماند استخوان‏

همان مادرم را ز پرده براه

كشيدى و گشتى چنين كينه خواه‏

مرا نوز نازاده از مادرم

همى آتش افروختى بر سرم‏

هر آن كس كه او بد بدرگاه تو

بنفريد بر جان بى‏راه تو

كه هرگز بگيتى كس آن بد نكرد

ز شاهان و گردان و مردان مرد

كه بر انجمن مر زنى را كشان

سپارد بزرگى بمردم كشان‏

زننده همى تازيانه زند

كه تا دخترش بچه را بفگند

خردمند پيران بدانجا رسيد

بديد آنك هرگز نديد و شنيد

چنين بود فرمان يزدان كه من

سر افراز گردم بهر انجمن‏

گزند و بلاى تو از من بگاشت

كه با من زمانه يكى راز داشت‏

از ان پس كه گشتم ز مادر جدا

چنانچون بود بچه بينوا

بپيش شبانان فرستاديم

بپرواز شيران نر داديم‏

مرا دايه و پيش كاره شبان

نه آرام روز و نه خواب شبان‏

چنين بود تا روز من بر گذشت

مرا اندر آورد پيران ز دشت‏

بپيش تو آورد و كردى نگاه

كه هستم سزاوار تخت و كلاه‏

بسان سياوش سرم را ز تن

ببرّى و تن هم نيابد كفن‏

زبان مرا پاك يزدان ببست

همان خيره ماندم بجاى نشست‏

مرا بى‏دل و بى‏خرد يافتى

بكردار بد تيز نشتافتى‏

سياوش نگه كن كه از راستى

چه كرد و چه ديد از بد و كاستى‏

ز گيتى بيامد ترا برگزيد

چنان كز ره نامداران سزيد

ز بهر تو پرداخت آيين و گاه

بيامد ز گيتى ترا خواند شاه‏

وفا جست و بگذاشت آن انجمن

بدان تا نخوانيش پيمان شكن‏

چو ديدى برو گردگاه و را

بزرگى و گردى و راه و را

بجنبيدت آن گوهر بد ز جاى

بيفگندى آن پاك دل را ز پاى‏

سر تاج دارى چنان ارجمند

بريدى بسان سر گوسفند

ز گاه منوچهر تا اين زمان

نبودى مگر بد تن و بد گمان‏

ز تور اندر آمد زيان از نخست

كجا با پدر دست بد را بشست‏

پسر بر پسر بگذرد همچنين

نه راه بزرگى نه آيين دين‏

زدى گردن نوذر نامدار

پدر شاه و ز تخمه شهريار

برادرت اغريرث نيكخوى

كجا نيكنامى بدش آرزوى‏

بكشتى و تا بوده بد تنى

نه از آدم از تخم آهرمنى‏

كسى گر بديهات گيرد شمار

فزون آيد از گردش روزگار

نهالى بدوزخ فرستاده‏اى

نگويى كه از مردمان زاده‏اى‏

دگر آنك گفتى كه ديو پليد

دل و راى من سوى او زشتى كشيد

همين گفت ضحاك و هم جمّشيد

چو شدشان دل از نيكويى نااميد

كه ما را دل ابليس بى‏راه كرد

ز هر نيكويى دست كوتاه كرد

نه برگشت از يشان بد روزگار

ز بد گوهر و گفت آموزگار

كسى كو بتابد سر از راستى

گزيند همى كژّى و كاستى‏

بجنگ پشن نيز چندان سپاه

كه پيران بكشت اندر آوردگاه‏

زمين گل شد از خون گودرزيان

نجويى جز از رنج و راه زيان‏

كنون آمدى با هزاران هزار

ز تركان سوار از در كارزار

بآموى لشكر كشيدى بجنگ

وزيشان بپيش من آمد پشنگ‏

فرستاديش تا ببرّد سرم

ازان پس تو ويران كنى كشورم‏

جهاندار يزدان مرا يار گشت

سر بخت دشمن نگونسار گشت‏

مرا گويى اكنون كه از تخت تو

دلافروز و شادانم از بخت تو

نگه كن كه تا چون بود باورم

چو كردارهاى تو ياد آورم‏

ازين پس مرا جز بشمشير تيز

نباشد سخن با تو تا رستخيز

بكوشم بنيروى گنج و سپاه

بنيك اختر و گردش هور و ماه‏

همان پيش يزدان بباشم بپاى

نخواهم بگيتى جزو رهنماى‏

مگر كز بدان پاك گردد جهان

بداد و دهش من ببندم ميان‏

بد انديش را از ميان بر كنم

سر بد نشان را بى‏افسر كنم‏

سخن هرچ گفتم نيارا بگوى

كه در جنگ چندين بهانه مجوى‏

يكى تاج دادش زبرجد نگار

يكى طوق زرّين و دو گوشوار

همانگه بشد جهن پيش پدر

بگفت آن سخنها همه در بدر

ز پاسخ بر آشفت افراسياب

سوارى ز تركان كجا يافت خواب‏

ببخشيد گنج درم بر سپاه

همان ترگ و شمشير و تخت و كلاه‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 5:10 AM  توسط ارغوان  |