توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن كى‏خسرو به پيش گنگ‏دژ

 

 

 

سيم هفته كى‏خسرو آمد بگنگ

شنيد آن غوغاى و آواى چنگ‏

بخنديد و برگشت گرد حصار

بماند اندر آن گردش روزگار

چنين گفت كان كو چنين باره كرد

نه از بهر پيكار پتياره كرد

چو خون سر شاه ايران بريخت

بما بر چنين آتش كين ببيخت‏

شگفت آمدش كان چنان جاى ديد

سپهرى دلارام بر پاى ديد

برستم چنين گفت كاى پهلوان

سزد گر ببينى بروشن روان‏

كه با ما جهاندار يزدان چه كرد

ز خوبى و پيروزى اندر نبرد

بدى را كجا نام بد بر بدى

بتندى و كژّى و نابخردى‏

سيم هفته كى‏خسرو آمد بگنگ

شنيد آن غوغاى و آواى چنگ‏

بخنديد و برگشت گرد حصار

بماند اندر آن گردش روزگار

چنين گفت كان كو چنين باره كرد

نه از بهر پيكار پتياره كرد

چو خون سر شاه ايران بريخت

بما بر چنين آتش كين ببيخت‏

شگفت آمدش كان چنان جاى ديد

سپهرى دلارام بر پاى ديد

برستم چنين گفت كاى پهلوان

سزد گر ببينى بروشن روان‏

كه با ما جهاندار يزدان چه كرد

ز خوبى و پيروزى اندر نبرد

بدى را كجا نام بد بر بدى

بتندى و كژّى و نابخردى‏

گريزان شد از دست ما بر حصار

برين سان بر آسود از روزگار

بدى كو بد آن جهان را سرست

بپيرى رسيده كنون بتّرست

بدين گر ندارم ز يزدان سپاس

مبادا كه شب زنده باشم سه پاس‏

كزويست پيروزى و دستگاه

هم او آفريننده هور و ماه‏

ز يك سوى آن شارستان كوه بود

ز پيكار لشكر بى‏اندوه بود

بروى ديگر بودش آب روان

كه روشن شدى مرد را زو روان‏

كشيدند بر دشت پرده سراى

ز هر سوى دژ پهلوانى بپاى‏

زمين هفت فرسنگ لشكر گرفت

ز لشكر زمين دست بر سر گرفت‏

سرا پرده زد رستم از دست راست

ز شاه جهاندار لشكر بخواست‏

بچپ بر فريبرز كاوس بود

دلافروز با بوق و با كوس بود

برفتند و بردند پرده سراى

سيم روى گودرز بگزيد جاى‏

شب آمد بر آمد ز هر سو خروش

تو گفتى جهان را بدرّيد گوش‏

زمين را همى دل بر آمد ز جاى

ز بس ناله بوق و شيپور و ناى‏

چو خورشيد بر داشت از چرخ زنگ

بدرّيد پيراهن مشك رنگ‏

نشست از بر اسب شبرنگ شاه

بيامد بگرديد گرد سپاه‏

چنين گفت با رستم پيل تن

كه اى نامور مهتر انجمن‏

چنين دارم اميد كافراسياب

نبيند جهان نيز هرگز بخواب‏

اگر كشته گر زنده آيد بدست

ببيند سر تيغ يزدان پرست‏

برآنم كه او را ز هر سو سپاه

بيارى بيايد بدين رزمگاه‏

بترسند و ز ترس يارى كنند

نه از كين و از كامكارى كنند

بكوشيم تا پيش از ان كو سپاه

بخواند بروبر بگيريم راه‏

همه باره دژ فرود آوريم

همه سنگ و خاكش برود آوريم‏

سپه را كنون روز سختى گذشت

همان روز رزم اندر آرام گشت‏

چو دشمن بديوار گيرد پناه

ز پيكار و كينش نترسد سپاه‏

شكسته دلست او بدين شارستان

كزين پس شود بى‏گمان خارستان‏

چو گفتار كاوس ياد آوريم

روان را همه سوى داد آوريم‏

كجا گفت كاين كين با دار و برد

بپوشيد زمانه بزنگار و گرد

پسر بر پسر بگذرانم بدست

چنين تا شود سال بر پنج شست‏

بسان درختى بود تازه برگ

دل از كين شاهان نترسد ز مرگ‏

پدر بگذرد كين بماند بجاى

پسر باشد اين درد را رهنماى‏

بزرگان برو آفرين خواندند

ورا خسرو پاك دين خواندند

كه كين پدر بر تو آيد بسر

مبادى بجز شاه و پيروز گر

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:53 AM  توسط ارغوان  |