|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم كردن كىخسرو بار ديگر با افراسياب
سپيده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آواى كوس سپاهى بهامون بيامد ز گنگ كه بر مور و بر پشّه شد راه تنگ چو آمد بنزديك گلزريون زمين شد بسان كه بيستون همى لشكر آمد سه روز و سه شب جهان شد پر آشوب جنگ و جلب كشيدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ چهارم سپه بركشيدند صف ز دريا بر آمد بخورشيد تف بقلب اندر افراسياب و ردان سواران گردنكش و بخردان سپيده دمان گاه بانگ خروس ز درگاه برخاست آواى كوس سپاهى بهامون بيامد ز گنگ كه بر مور و بر پشّه شد راه تنگ چو آمد بنزديك گلزريون زمين شد بسان كه بيستون همى لشكر آمد سه روز و سه شب جهان شد پر آشوب جنگ و جلب كشيدند بر هفت فرسنگ نخ فزون گشت مردم ز مور و ملخ چهارم سپه بركشيدند صف ز دريا بر آمد بخورشيد تف بقلب اندر افراسياب و ردان سواران گردنكش و بخردان سوى ميمنه جهن افراسياب همى نيزه بگذاشت از آفتاب وزين روى كىخسرو از قبلگاه همى داشت چون كوه پشت سپاه چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد منوشان خوزان پيروز و داد چو گرگين ميلاد و رهّام شير هجير و چو شيدوش گرد دلير فريبرز كاوس بر ميمنه سپاهى همه يك دل و يك تنه منوچهر بر ميسره جاى داشت كه با جنگ هر جنگيى پاى داشت بپشت سپه گيو گودرز بود كه پشت و نگهبان هر مرز بود زمين كان آهن شد از ميخ نعل همه آب دريا شد از خون لعل بسر بر ز گرد سياه ابر بست تبيره دل سنگ خارا بخست زمين گشت چون چادر آبنوس ستاره غمى شد ز آواى كوس زمين گشت جنبان چو ابر سياه تو گفتى همى بر نتابد سپاه همه دشت مغز و سر و پاى بود همانا مگر بر زمين جاى بود همى نعل اسبان سر كُشته خست همه دشت بىتن سر و پاى و دست خردمند مردم بيك سو شدند دو لشكر برين كار خستو شدند كه گر يك زمان نيز لشكر چنين بماند برين دشت با درد و كين نماند يكى زين سواران بجاى همانا سپهر اندر آيد ز پاى ز بس چاك چاك تبرزين و خود روانها همى داد تن را درود چو كىخسرو آن پيچش جنگ ديد جهان بر دل خويشتن تنگ ديد بيامد بيك سو ز پشت سپاه بپيش خداوند شد داد خواه كه اى برتر از دانش پارسا جهاندار و بر هر كسى پادشا اگر نيستم من ستم يافته چو آهن بكوره درون تافته نخواهم كه پيروز باشم بجنگ نه بر دادگر بر كنم جاى تنگ بگفت اين و بر خاك ماليد روى جهان پر شد از ناله زار اوى همانگه بر آمد يكى باد سخت كه بشكست شاداب شاخ درخت همى خاك برداشت از رزمگاه بزد بر رخ شاه توران سپاه كسى كو سر از جنگ برتافتى چو افراسياب آگهى يافتى بريدى بخنجر سرش را ز تن جز از خاك و ريگش نبودى كفن چنين تا سپهر و زمين تار شد فراوان ز تركان گرفتار شد بر آمد شب و چادر مشك رنگ بپوشيد تا كس نيايد بجنگ سپه باز چيدند شاهان ز دشت چو روى زمين ز آسمان تيره گشت همه دامن كوه تا پيش رود سپه بود با جوشن و درع و خود برافروختند آتش از هر سوى طلايه بيامد ز هر پهلوى همى جنگ را ساخت افراسياب همى بود تا چشمه آفتاب بر آيد رخ كوه رخشان كند زمين چون نگين بدخشان كند جهان آفرين را دگر بود راى بهر كار با راى او نيست پاى
|
||