|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گذشتن خسرو به جيحون
چو كىخسرو آمد برين روى آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب سپه چون گذر كرد زان سوى رود فرستاد زان پس بهر كس درود كزين آمدن كس مداريد باك بخواهيد ما را ز يزدان پاك گرانمايه گنجى بدرويش داد كسى را كزو شاد بد بيش داد و ز آنجا بيامد سوى شهر سغد يكى نو جهان ديد رسته ز چغد ببخشيد گنجى بران شهر نيز همى خواست كآباد گردد بچيز بهر منزلى زينهارى سوار همى آمدندى بر شهريار چو كىخسرو آمد برين روى آب ازو دور شد خورد و آرام و خواب سپه چون گذر كرد زان سوى رود فرستاد زان پس بهر كس درود كزين آمدن كس مداريد باك بخواهيد ما را ز يزدان پاك گرانمايه گنجى بدرويش داد كسى را كزو شاد بد بيش داد و ز آنجا بيامد سوى شهر سغد يكى نو جهان ديد رسته ز چغد ببخشيد گنجى بران شهر نيز همى خواست كآباد گردد بچيز بهر منزلى زينهارى سوار همى آمدندى بر شهريار ازان پس چو آگاهى آمد بشاه ز گنگ و ز افراسياب و سپاه كه آمد بنزديك او گلگله ابا لشكرى چون هژبر يله كه از تخم تورست پر كين و درد بجويد همى روزگار نبرد فرستاد بهرى ز گردان بچاج كه جويد همى تخت تركان و تاج سپاهى بسوى بيابان سترگ فرستاد سالار ايشان طورگ پذيرفت زين هر يكى جنگ شاه كه بر نامداران ببندند راه جهاندار كىخسرو آن خوار داشت خرد را بانديشه سالار داشت سپاهى كه از بردع و اردبيل بيامد بفرمود تا خيل خيل بيايند و بر پيش او بگذرند رد و موبد و مرزبان بشمرند برفتند و سالارشان گستهم كه در جنگ شيران نبودى دژم همان گفت تا لشكر نيمروز برفتند با رستم نيوسوز بفرمود تا بر هيونان مست نشينند و گيرند اسبان بدست بسغد اندرون بود يك ماه شاه همه سغد شد شاه را نيك خواه سپه را درم داد و آسوده كرد همى جست هنگام روز نبرد هر آن كس كه بود از در كارزار بدانست نيرنگ و بند حصار بياورد و با خويشتن يار كرد سر بد كنش پر ز تيمار كرد و زان جايگه گردن افراخته كمر بسته و جنگ را ساخته ز سغد كشانى سپه بر گرفت جهانى درو مانده اندر شگفت خبر شد بتركان كه آمد سپاه جهانجوى كىخسرو كينه خواه همه سوى دژها نهادند روى جهان شد پر از جنبش و گفت و گوى بلشكر چنين گفت پس شهريار كه امروز به گونه شد كارزار ز تركان هر آن كس كه فرمان كند دل از جنگ جستن پشيمان كند مسازيد جنگ و مريزيد خون مباشيد كس را ببد رهنمون و گر جنگ جويد كسى با سپاه دل كينه دارش نيايد براه شما را حلالست خون ريختن بهر جاى تاراج و آويختن بره بر خورشها مداريد تنگ مداريد كين و مسازيد جنگ خروشى بر آمد ز پيش سپاه كه گفتى بدرّد همى چرخ و ماه سواران بدژها نهادند روى جهان شد پر از غلغل و گفت و گوى هر آن كس كه فرمان بجا آوريد سپاه شهنشه بدو ننگريد هر آن كو برون شد ز فرمان شاه سرانشان بريدند يك سر سپاه ز تركان كس از بيم افراسياب لب تشنه نگذاشتندى بر آب و گر باز ماندى كسى زين سپاه تن بىسرش يافتندى براه دليران بدژها نهادند روى بهر دژ كه بودى يكى جنگجوى شدى باره دژ هم آنگاه پست نماندى در و بام و جاى نشست غلام و پرستنده و چارپاى نماندى بد و نيك چيزى بجاى برين گونه فرسنگ بر صد گذشت نه دژ ماند آباد جايى نه دشت چو آورد لشكر بگلزرّيون بهر سو بگرديد با رهنمون جهان ديد بر سان باغ بهار در و دشت و كوه و زمين پر نگار همه كوه نخچير و هامون درخت جهان از در مردم نيك بخت طلايه فرستاد و كار آگهان بدان تا نماند بدى در نهان سرا پرده شهريار جهان كشيدند بر پيش آب روان جهاندار بر تخت زرّين نشست خود و نامداران خسرو پرست شبى كرد جشنى كه تا روز پاك همى مرده بر خاست از تيره خاك و زان سوى گنگ اندر افراسياب برخشنده روز و بهنگام خواب همى گفت با هرك بد كاردان بزرگان بيدار و بسيار دان كه اكنون كه دشمن ببالين رسيد بگنگ اندرون چون توان آرميد همه برگشادند گويا زبان كه اكنون كه نزديك شد بد گمان جز از جنگ چيزى نبينيم راه زبونى نه خوبست و چندين سپاه بگفتند و ز پيش برخاستند همه شب همى لشكر آراستند
|
||