توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

گذشتن خسرو به جيحون

 

 

 

چو كى‏خسرو آمد برين روى آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب‏

سپه چون گذر كرد زان سوى رود

فرستاد زان پس بهر كس درود

كزين آمدن كس مداريد باك

بخواهيد ما را ز يزدان پاك‏

گرانمايه گنجى بدرويش داد

كسى را كزو شاد بد بيش داد

و ز آنجا بيامد سوى شهر سغد

يكى نو جهان ديد رسته ز چغد

ببخشيد گنجى بران شهر نيز

همى خواست كآباد گردد بچيز

بهر منزلى زينهارى سوار

همى آمدندى بر شهريار

چو كى‏خسرو آمد برين روى آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب‏

سپه چون گذر كرد زان سوى رود

فرستاد زان پس بهر كس درود

كزين آمدن كس مداريد باك

بخواهيد ما را ز يزدان پاك‏

گرانمايه گنجى بدرويش داد

كسى را كزو شاد بد بيش داد

و ز آنجا بيامد سوى شهر سغد

يكى نو جهان ديد رسته ز چغد

ببخشيد گنجى بران شهر نيز

همى خواست كآباد گردد بچيز

بهر منزلى زينهارى سوار

همى آمدندى بر شهريار

ازان پس چو آگاهى آمد بشاه

ز گنگ و ز افراسياب و سپاه‏

كه آمد بنزديك او گلگله

ابا لشكرى چون هژبر يله‏

كه از تخم تورست پر كين و درد

بجويد همى روزگار نبرد

فرستاد بهرى ز گردان بچاج

كه جويد همى تخت تركان و تاج‏

سپاهى بسوى بيابان سترگ

فرستاد سالار ايشان طورگ‏

پذيرفت زين هر يكى جنگ شاه

كه بر نامداران ببندند راه‏

جهاندار كى‏خسرو آن خوار داشت

خرد را بانديشه سالار داشت‏

سپاهى كه از بردع و اردبيل

بيامد بفرمود تا خيل خيل‏

بيايند و بر پيش او بگذرند

رد و موبد و مرزبان بشمرند

برفتند و سالارشان گستهم

كه در جنگ شيران نبودى دژم‏

همان گفت تا لشكر نيمروز

برفتند با رستم نيوسوز

بفرمود تا بر هيونان مست

نشينند و گيرند اسبان بدست‏

بسغد اندرون بود يك ماه شاه

همه سغد شد شاه را نيك خواه‏

سپه را درم داد و آسوده كرد

همى جست هنگام روز نبرد

هر آن كس كه بود از در كارزار

بدانست نيرنگ و بند حصار

بياورد و با خويشتن يار كرد

سر بد كنش پر ز تيمار كرد

و زان جايگه گردن افراخته

كمر بسته و جنگ را ساخته‏

ز سغد كشانى سپه بر گرفت

جهانى درو مانده اندر شگفت‏

خبر شد بتركان كه آمد سپاه

جهانجوى كى‏خسرو كينه خواه‏

همه سوى دژها نهادند روى

جهان شد پر از جنبش و گفت و گوى‏

بلشكر چنين گفت پس شهريار

كه امروز به گونه شد كارزار

ز تركان هر آن كس كه فرمان كند

دل از جنگ جستن پشيمان كند

مسازيد جنگ و مريزيد خون

مباشيد كس را ببد رهنمون‏

و گر جنگ جويد كسى با سپاه

دل كينه دارش نيايد براه‏

شما را حلالست خون ريختن

بهر جاى تاراج و آويختن‏

بره بر خورشها مداريد تنگ

مداريد كين و مسازيد جنگ‏

خروشى بر آمد ز پيش سپاه

كه گفتى بدرّد همى چرخ و ماه‏

سواران بدژها نهادند روى

جهان شد پر از غلغل و گفت و گوى‏

هر آن كس كه فرمان بجا آوريد

سپاه شهنشه بدو ننگريد

هر آن كو برون شد ز فرمان شاه

سرانشان بريدند يك سر سپاه‏

ز تركان كس از بيم افراسياب

لب تشنه نگذاشتندى بر آب‏

و گر باز ماندى كسى زين سپاه

تن بى‏سرش يافتندى براه‏

دليران بدژها نهادند روى

بهر دژ كه بودى يكى جنگجوى‏

شدى باره دژ هم آنگاه پست

نماندى در و بام و جاى نشست‏

غلام و پرستنده و چارپاى

نماندى بد و نيك چيزى بجاى‏

برين گونه فرسنگ بر صد گذشت

نه دژ ماند آباد جايى نه دشت‏

چو آورد لشكر بگلزرّيون

بهر سو بگرديد با رهنمون‏

جهان ديد بر سان باغ بهار

در و دشت و كوه و زمين پر نگار

همه كوه نخچير و هامون درخت

جهان از در مردم نيك بخت‏

طلايه فرستاد و كار آگهان

بدان تا نماند بدى در نهان‏

سرا پرده شهريار جهان

كشيدند بر پيش آب روان‏

جهاندار بر تخت زرّين نشست

خود و نامداران خسرو پرست‏

شبى كرد جشنى كه تا روز پاك

همى مرده بر خاست از تيره خاك‏

و زان سوى گنگ اندر افراسياب

برخشنده روز و بهنگام خواب‏

همى گفت با هرك بد كاردان

بزرگان بيدار و بسيار دان‏

كه اكنون كه دشمن ببالين رسيد

بگنگ اندرون چون توان آرميد

همه برگشادند گويا زبان

كه اكنون كه نزديك شد بد گمان‏

جز از جنگ چيزى نبينيم راه

زبونى نه خوبست و چندين سپاه‏

بگفتند و ز پيش برخاستند

همه شب همى لشكر آراستند

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 4:48 AM  توسط ارغوان  |