توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

رزم دو سپاه به انبوه

 

 

 

چو خورشيد بر زد سر از برج گاو

ز هامون بر آمد خروش چكاو

تبيره برآمد ز هر دو سراى

همان ناله بوق با كرّ ناى‏

ز گردان شمشير زن سى هزار

بياورد جهن از در كارزار

چو خسرو بر آن گونه بر ديدشان

بفرمود تا قارن كاويان‏

ز قلب سپاه اندر آمد چو كوه

ازو گشت جهن دلاور ستوه‏

سوى راست گستهم نوذر چو گرد

بيامد دمان با درفش نبرد

جهان شد ز گرد سواران بنفش

زمين پر سپاه و هوا پر درفش‏

بجنبيد خسرو ز قلب سپاه

هم افراسياب اندران رزمگاه‏

چو خورشيد بر زد سر از برج گاو

ز هامون بر آمد خروش چكاو

تبيره برآمد ز هر دو سراى

همان ناله بوق با كرّ ناى‏

ز گردان شمشير زن سى هزار

بياورد جهن از در كارزار

چو خسرو بر آن گونه بر ديدشان

بفرمود تا قارن كاويان‏

ز قلب سپاه اندر آمد چو كوه

ازو گشت جهن دلاور ستوه‏

سوى راست گستهم نوذر چو گرد

بيامد دمان با درفش نبرد

جهان شد ز گرد سواران بنفش

زمين پر سپاه و هوا پر درفش‏

بجنبيد خسرو ز قلب سپاه

هم افراسياب اندران رزمگاه‏

بپيوست جنگى كزان سان نشان

ندادند گردان گردنكشان‏

بكشتند چندان ز توران سپاه

كه درياى خون گشت آوردگاه‏

چنين بود تا آسمان تيره گشت

همان چشم جنگاوران خيره گشت‏

چو پيروز شد قارن رزم زن

بجهن دلير اندر آمد شكن‏

چو بر دامن كوه بنشست ماه

يلان بازگشتند ز آوردگاه‏

از ايرانيان شاد شد شهريار

كه چيره شدند اندران كارزار

همه شب همى جنگ را ساختند

بخواب و بخوردن نپرداختند

چو بر زد سر از چنگ خرچنگ هور

جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور

سپاه دو كشور كشيدند صف

همه جنگ را بر لب آورده كف‏

سپهدار ايران ز پشت سپاه

بشد دور با كهترى نيك خواه‏

چو لختى بيامد پياده ببود

جهان آفرين را فراوان ستود

بماليد رخ را بران تيره خاك

چنين گفت كاى داور داد و پاك‏

تو دانى كزو من ستم ديده‏ام

بسى روز بد را پسنديده‏ام‏

مكافات كن بد كنش را بخون

تو باشى ستم ديده را رهنمون‏

و ز ان جايگه با دلى پر ز غم

پر از كين سر از تخمه زادشم‏

بيامد خروشان بقلب سپاه

بسر بر نهاد آن خجسته كلاه‏

خروش آمد و ناله گاو دم

دم ناى رويين و رويينه خم‏

و زان روى لشكر بكردار كوه

برفتند جوشان گروها گروه‏

سپاهى بكردار درياى آب

بقلب اندرون جهن و افراسياب‏

چو هر دو سپاه اندر آمد ز جاى

تو گفتى كه دارد در و دشت پاى‏

سيه شد ز گرد سپاه آفتاب

ز پيكان الماس و پرّ عقاب‏

ز بس ناله بوق و گرد سپاه

ز بانگ سواران در آن رزمگاه‏

همى آب گشت آهن و كوه و سنگ

بدريا نهنگ و بهامون پلنگ‏

زمين پر ز جوش و هوا پر خروش

هژبر ژيان را بدريد گوش‏

جهان سر بسر گفتى از آهنست

و گر آسمان بر زمين دشمنست‏

بهر جاى بر توده چون كوه كوه

ز گردان ايران و توران گروه‏

همه ريگ ارمان سر و دست و پاى

زمين را همى دل بر آمد ز جاى‏

همه بوم شد زير نعل اندرون

چو كرباس آهار داده بخون‏

و ز ان پس دليران افراسياب

برفتند بر سان كشتى بر آب‏

بصندوق پيلان نهادند روى

كجا ناوك انداز بود اندروى‏

حصارى بد از پيل پيش سپاه

برآورده بر قلب و بر بسته راه‏

ز صندوق پيلان بباريد تير

برآمد خروشيدن دار و گير

برفتند گردان نيزه وران

هم از قلب لشكر سپاهى گران‏

نگه كرد افراسياب از دو ميل

بدان لشكر و جنگ و صندوق و پيل‏

همه ژنده پيلان و لشكر براند

جهان تيره شد روشنايى نماند

خروشيد كاى نامداران جنگ

چه داريد بر خويشتن جاى تنگ‏

ممانيد بر پيش صندوق و پيل

سپاهست بيكار بر چند ميل‏

سوى ميمنه ميسره بر كشيد

ز قلب و ز صندوق برتر كشيد

بفرمود تا جهن رزم آزماى

رود با تگينان لشكر ز جاى‏

برد دو هزار آزموده سوار

همه نيزه‏دار از در كارزار

بر ميسره شير جنگى طبرد

بشد تيز با نامداران گرد

چو كى‏خسرو آن رزم تركان بديد

كه خورشيد گشت از جهان ناپديد

سوى آوه و سمكنان كرد روى

كه بودند شيران پرخاش جوى‏

بفرمود تا بر سوى ميسره

بتابند چون آفتاب از بره‏

برفتند با نامور ده هزار

زره‏دار با گرزه گاو سار

بشماخ سورى بفرمود شاه

كه از نامداران ايران سپاه‏

گزين كن ز جنگ آوران ده هزار

سواران گرد از در كارزار

ميان دو صف تيغها بركشيد

مبينيد كس را سر اندر كشيد

دو لشكر برينسان برآويختند

چنان شد كه گفتى برآميختند

چكاچاك برخاست از هر دو روى

ز پرخاش خون اندر آمد بجوى‏

چو برخاست گرد از چپ و دست راست

جهاندار خفتان رومى بخواست‏

بيك سو كشيدند صندوق پيل

جهان شد بكردار درياى نيل‏

بجنبيد با رستم از قبلگاه

منوشان خوزان لشكر پناه‏

بر آمد خروشيدن بوق و كوس

بيك دست خسرو سپهدار طوس‏

بياراسته كاويانى درفش

همه پهلوانان زرينه كفش‏

بدرد دل از جاى برخاستند

چپ شاه لشكر بياراستند

سوى راستش رستم كينه جوى

زواره برادرش بنهاد روى‏

جهان ديده گودرز كشوادگان

بزرگان بسيار و آزادگان‏

ببودند بر دست رستم بپاى

زرسب و منوشان فرخنده راى‏

بر آمد ز آوردگه گير و دار

نديدند ز آنگونه كس كارزار

همه ريگ پر خسته و كشته بود

كسى را كجا روز برگشته بود

ز بس كشته بر دشت آوردگاه

همى راندند اسب بر كشته گاه‏

بيابان بكردار جيحون ز خون

يكى بى‏سر و ديگرى سرنگون‏

خروش سواران و اسبان ز دشت

ز بانگ تبيره همى بر گذشت‏

دل كوه گفتى بدرّد همى

زمين با سواران بپرّد همى‏

سر بى‏تنان و تن بى‏سران

چرنگيدن گرزهاى گران‏

درخشيدن خنجر و تيغ تيز

همى جست خورشيد راه گريز

بدست منوچهر بر ميمنه

كهيلا كه صد شير بد يك تنه‏

جرنجاش بر ميسره شد تباه

بدست فريبرز كاوس شاه‏

يكى باد و ابرى سوى نيمروز

بر آمد رخ هور گيتى فروز

تو گفتى كه ابرى برآمد سياه

بباريد خون اندر آوردگاه‏

بپوشيد و روى زمين تيره گشت

همى ديده از تيرگى خيره گشت‏

بدانگه كه شد چشمه سوى نشيب

دل شاه تركان بجست از نهيب‏

ز جوش سواران هر كشورى

ز هر مرز و هر بوم و هر مهترى‏

سواران شمشير زن سى هزار

گزيده سواران خنجرگزار

دگرگونه جوشن دگرگون درفش

جهانى شده سرخ و زرد و بنفش‏

نگه كرد گرسيوز از پشت شاه

بجنگ اندر آورد يك سر سپاه‏

سپاهى فرستاد بر ميمنه

گرانمايگان يك دل و يك تنه‏

سوى ميسره همچنين لشكرى

پراگنده بر هر سويى مهترى‏

سواران جنگاوران سى هزار

گزيده همه از در كارزار

چو گرسيوز از پشت لشكر برفت

بپيش برادر خراميد تفت‏

برادر چو روى برادر بديد

بنيرو شد و لشكر اندر كشيد

برآمد ز لشكر ده و دار و گير

بپوشيد روى هوا را بتير

چو خورشيد را پشت باريك شد

ز ديدار شب روز تاريك شد

فريبنده گرسيوز پهلوان

بيامد بپيش برادر نوان‏

كه اكنون ز گردان كه جويد نبرد

زمين پر ز خون آسمان پر ز گرد

سپه بازكش چون شب آمد مكوش

كه اكنون بر آيد ز تركان خروش‏

تو در جنگ باشى سپه در گريز

مكن با تن خويش چندين ستيز

دل شاه تركان پر از خشم و جوش

ز تندى نبودش بگفتار گوش‏

بر انگيخت اسب از ميان سپاه

بيامد دمان با درفش سياه‏

از ايرانيان چند نامى بكشت

چو خسرو بديد اندر آمد بپشت‏

دو شاه دو كشور چنين كينه دار

برفتند با خوار مايه سوار

نديدند گرسيوز و جهن روى

كه او پيش خسرو شود رزمجوى‏

عنانش گرفتند و برتافتند

سوى ريگ آموى بشتافتند

چنو باز گشت استقيلا چو گرد

بيامد كه با شاه جويد نبرد

دمان شاه ايلا بپيش سپاه

يكى نيزه زد بر كمرگاه شاه‏

نبد كارگر نيزه بر جوشنش

نه ترس آمد اندر دل روشنش‏

چو خسرو دل و زور او را بديد

سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد

بزد بر ميانش بدو نيم كرد

دل برز ايلا پر از بيم كرد

سبك برز ايلا چو آن زخم شاه

بديد آن دل و زور و آن دستگاه‏

بتاريكى اندر گريزان برفت

همى پوست بر تنش گفتى بكفت‏

سپه چون بديدند زو دستبرد

بآوردگه بر نماند ايچ گرد

بر افراسياب آن سخن مرگ بود

كجا پشت خود را بديشان نمود

ز تورانيان او چو آگاه شد

تو گفتى برو روز كوتاه شد

چو آوردگه خوار بگذاشتند

بفرمود تا بانگ برداشتند

كه اين شير مردى ز زنگ شبست

مرا بازگشتن ز تنگ شبست‏

گر ايدونك امروز يكبار باد

ترا جست و شادى ترا در گشاد

چو روشن كند روز روى زمين

درفش دلافروز ما را ببين‏

همه روى ايران چو دريا كنيم

ز خورشيد تابان ثريا كنيم‏

دو شاه و دو كشور چنان رزمساز

بلشكرگه خويش رفتند باز

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:20 AM  توسط ارغوان  |