توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن پشنگ نزديك پدر، افراسياب

 

 

 

بروز چهارم چو شد كار تنگ

بپيش پدر شد دلاور پشنگ‏

بدو گفت كاى كدخداى جهان

سر افراز بر كهتران و مهان‏

بفرّ تو زير فلك شاه نيست

ترا ماه و خورشيد بد خواه نيست‏

شود كوه آهن چو درياى آب

اگر بشنود نام افراسياب‏

زمين بر نتابد سپاه ترا

نه خورشيد تابان كلاه ترا

نيايد ز شاهان كسى پيش تو

جزين بى‏پدر بد گهر خويش تو

سياوش را چون پسر داشتى

برو رنج و مهر پدر داشتى‏

يكى باد ناخوش ز روى هوا

برو بر گذشتى نبودى روا

بروز چهارم چو شد كار تنگ

بپيش پدر شد دلاور پشنگ‏

بدو گفت كاى كدخداى جهان

سر افراز بر كهتران و مهان‏

بفرّ تو زير فلك شاه نيست

ترا ماه و خورشيد بد خواه نيست‏

شود كوه آهن چو درياى آب

اگر بشنود نام افراسياب‏

زمين بر نتابد سپاه ترا

نه خورشيد تابان كلاه ترا

نيايد ز شاهان كسى پيش تو

جزين بى‏پدر بد گهر خويش تو

سياوش را چون پسر داشتى

برو رنج و مهر پدر داشتى‏

يكى باد ناخوش ز روى هوا

برو بر گذشتى نبودى روا

ازو سير گشتى چو كردى درست

كه او تاج و تخت و سپاه تو جست‏

گر او را نكشتى جهاندار شاه

بدو بازگشتى نگين و كلاه‏

كنون اينك آمد بپيشت بجنگ

نيابد بگيتى فراوان درنگ‏

هر آن كس كه نيكى فراموش كند

همى راى جان سياوش كند

بپروردى اين شوم ناپاك را

پدروار نسپرديش خاك را

همى داشتى تا برآورد پر

شد از مهر شاه از در تاج زر

ز توران چو مرغى بايران پريد

تو گفتى كه هرگز نيا را نديد

ز خوبى نگه كن كه پيران چه كرد

بدان بى‏وفا ناسزاوار مرد

همه مهر پيران فراموش كرد

پر از كينه سر دل پر از جوش كرد

همى بود خاموش چو آمد بمشت

چنان مهربان پهلوان را بكشت‏

از ايران كنون با سپاهى بجنگ

بيامد بپيش نيا تيز چنگ‏

نه دينار خواهد نه تخت و كلاه

نه اسب و نه شمشير و گنج و سپاه‏

ز خويشان جز از جان نخواهد همى

سخن را ازين در نكاهد همى‏

پدر شاه و فرزانه‏تر پادشاست

بدين راست گفتار من بر گواست‏

از ايرانيان نيست چندين سخن

سپه را چنين دل شكسته مكن‏

بديشان چبايد ستاره شمر

بشمشير جويند مردان هنر

سواران كه در ميمنه با منند

همه جنگ را يكدل و يك تنند

چو دستور باشد مرا پادشا

از يشان نمانم يكى پارسا

بدوزم سر و ترگ ايشان بتير

نه انديشم از كنده و آبگير

چو بشنيد افراسياب اين سخن

بدو گفت مشتاب و تندى مكن‏

سخن هرچ گفتى همه راست بود

جز از راستى را نبايد شنود

و ليكن تو دانى كه پيران گرد

بگيتى همه را به نيكى سپرد

نبود در دلش كژّى و كاستى

نجستى بجز خوبى و راستى‏

همان پيل بد روز جنگ او بزور

چو دريا دل و رخ چو تابنده هور

برادرش هومان پلنگ نبرد

چو لهّاك جنگى و فرشيد ورد

ز تركان سواران كين صد هزار

همه نامجوى از در كارزار

برفتند از ايدر پر از جنگ و جوش

من ايدر نوان با غم و با خروش‏

از آن كو برين دشت كين كشته شد

زمين زير او چون گل آغشته شد

همه مرز توران شكسته دلند

ز تيمار دل را همى بگسلند

نبينند جز مرگ پيران بخواب

نخواند كسى نام افراسياب‏

بباشيم تا نامداران ما

مهان و ز لشكر سواران ما

ببينند ايرانيان را بچشم

ز دل كم شود سوگ با درد و خشم‏

هم ايرانيان نيز چندين سپاه

ببينند آيين تخت و كلاه‏

دو لشكر برين گونه پر درد و خشم

ستاره بما دارد از چرخ چشم‏

بانبوه جستن نه نيكوست جنگ

شكستى بود باد ماند بچنگ‏

مبارز پراگنده بيرون كنيم

از يشان بيابان پر از خون كنيم‏

چنين داد پاسخ كه اى شهريار

چو زين گونه جويى همى كارزار

نخستين ز لشكر مبارز منم

كه بر شير و بر پيل اسب افگنم‏

كسى را ندانم كه روز نبرد

فشاند بر اسب من از دور گرد

مرا آرزو جنگ كى‏خسروست

كه او در جهان شهريار نوست‏

اگر جويد او بى‏گمان جنگ من

رهايى نيابد ز چنگال من‏

دل و پشت ايشان شكسته شود

بران انجمن كار بسته شود

وگر ديگرى پيشم آيد بجنگ

بخاك اندر آرم سرش بى‏درنگ‏

بدو گفت كاى كار ناديده مرد

شهنشاه كى جويد از تو نبرد

اگر جويدى هم نبردش منم

تن و نام او زير پاى افگنم‏

گر او با من آيد بآوردگاه

برآسايد از جنگ هر دو سپاه‏

بدوشيده گفت اى جهان ديده مرد

چشيده ز گيتى بسى گرم و سرد

پسر پنج زنده‏ست پيشت بپاى

نمانيم تا تو كنى رزم راى‏

نه لشكر پسندد نه ايزد پرست

كه تو جنگ او را كنى پيش دست‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:8 AM  توسط ارغوان  |