توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

باز آمدن بيژن با گستهم

 

 

 

از ان پس خروش آمد از ديده‏گاه

كه گرد سواران بر آمد ز راه‏

سه اسب و دو كشته برو بسته زار

همى بينم از دور با يك سوار

همه نامداران ايران سپاه

نهادند چشم از شگفتى براه‏

كه تا كيست از مرز توران زمين

كه يارد گذشتن برين دشت كين‏

هم اندر زمان بيژن آمد دمان

ببازو بزه برفگنده كمان‏

بر اسبان چو لهّاك و فرشيد ورد

فگنده نگونسار پر خون و گرد

بر اسبى دگر بر پر از درد و غم

بآغوش ترك اندرون گستهم‏

چو بيژن بنزديك خسرو رسيد

سر تاج و تخت بلندش بديد

از ان پس خروش آمد از ديده‏گاه

كه گرد سواران بر آمد ز راه‏

سه اسب و دو كشته برو بسته زار

همى بينم از دور با يك سوار

همه نامداران ايران سپاه

نهادند چشم از شگفتى براه‏

كه تا كيست از مرز توران زمين

كه يارد گذشتن برين دشت كين‏

هم اندر زمان بيژن آمد دمان

ببازو بزه برفگنده كمان‏

بر اسبان چو لهّاك و فرشيد ورد

فگنده نگونسار پر خون و گرد

بر اسبى دگر بر پر از درد و غم

بآغوش ترك اندرون گستهم‏

چو بيژن بنزديك خسرو رسيد

سر تاج و تخت بلندش بديد

ببوسيد و بر خاك بنهاد روى

بشد شاد خسرو بديدار اوى‏

بپرسيد و گفتش كه اى شير مرد

كجا رفته بودى ز دشت نبرد

ز گستهم بيژن سخن ياد كرد

ز لهّاك و ز گرد و فرشيد ورد

و ز ان خسته و زارى‏ء گستهم

ز جنگ سواران و ز بيش و كم‏

كنون آرزو گستهم را يكيست

كه آن كار بر شاه دشوار نيست‏

بديدار شاه آمدستش هوا

و زان پس اگر ميرد او را روا

بفرمود پس شاه آزرم جوى

كه بردند گستهم را پيش اوى‏

چنان نيك دل شد ازو شهريار

كه از گريه مژگانش آمد ببار

چنان بد ز بس خستگى گستهم

كه گفتى همى بر نيامدش دم‏

يكى بوى مهر شهنشاه يافت

بپيچيد و ديده سوى او شتافت‏

بباريد از ديدگاه آب مهر

سپهبد پر از آب و خون كرد چهر

بزرگان برو زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

دريغ آمد او را سپهبد بمرگ

كه سندان كين بد سرش زير ترگ‏

ز هوشنگ و طهمورث و جمّشيد

يكى مهره بد خستگان را اميد

رسيده بميراث نزديك شاه

ببازوش برداشتى سال و ماه‏

چو مهر دلش گستهم را بخواست

گشاد آن گرانمايه از دست راست‏

ابر بازوى گستهم بر ببست

بماليد بر خستگيهاش دست‏

پزشكان كه از روم و ز هند و چين

چه از شهر يونان و ايران زمين‏

ببالين گستهمشان بر نشاند

ز هر گونه افسون بروبر بخواند

و ز آنجا بيامد بجاى نماز

بسى با جهان آفرين گفت راز

دو هفته بر آمد بران خسته مرد

سر آمد همه رنج و سختى و درد

بر اسبش ببردند نزديك شاه

چو شاه اندرو كرد لختى نگاه‏

بايرانيان گفت كز كردگار

بود هر كسى شاد و به روزگار

و ليكن شگفتست اين كار من

بدين راستى بر شده يار من‏

بپيروزى اندر غم گستهم

نكرد اين دل شادمان را دژم‏

بخواند آن زمان بيژن گيو را

بدو داد دست گو نيو را

كه تو نيك بختى و يزدان شناس

مدار از تن خويش هرگز هراس‏

همه مهر پروردگارست و بس

ندانم بگيتى جز او هيچ كس‏

كه اويست جاويد و فريادرس

بسختى نگيرد جز او دست كس‏

اگر زنده گردد تن مرده مرد

جهاندار گستهم را زنده كرد

بدانگه بدو گفت تيمار دار

چو بيژن نبيند كس از روزگار

كزو رنج بر مهر بگزيده‏اى

ستايش بدين گونه بشنيده‏اى‏

بزيبد ببد شاه يك هفته نيز

درم داد و دينار و هر گونه چيز

فرستاد هر سو فرستادگان

بنزد بزرگان و آزادگان‏

چو از جنگ پيران شدى بى‏نياز

يكى رزم كى‏خسرو اكنون بساز

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:19 AM  توسط ارغوان  |