|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
باز آمدن بيژن با گستهم
از ان پس خروش آمد از ديدهگاه كه گرد سواران بر آمد ز راه سه اسب و دو كشته برو بسته زار همى بينم از دور با يك سوار همه نامداران ايران سپاه نهادند چشم از شگفتى براه كه تا كيست از مرز توران زمين كه يارد گذشتن برين دشت كين هم اندر زمان بيژن آمد دمان ببازو بزه برفگنده كمان بر اسبان چو لهّاك و فرشيد ورد فگنده نگونسار پر خون و گرد بر اسبى دگر بر پر از درد و غم بآغوش ترك اندرون گستهم چو بيژن بنزديك خسرو رسيد سر تاج و تخت بلندش بديد از ان پس خروش آمد از ديدهگاه كه گرد سواران بر آمد ز راه سه اسب و دو كشته برو بسته زار همى بينم از دور با يك سوار همه نامداران ايران سپاه نهادند چشم از شگفتى براه كه تا كيست از مرز توران زمين كه يارد گذشتن برين دشت كين هم اندر زمان بيژن آمد دمان ببازو بزه برفگنده كمان بر اسبان چو لهّاك و فرشيد ورد فگنده نگونسار پر خون و گرد بر اسبى دگر بر پر از درد و غم بآغوش ترك اندرون گستهم چو بيژن بنزديك خسرو رسيد سر تاج و تخت بلندش بديد ببوسيد و بر خاك بنهاد روى بشد شاد خسرو بديدار اوى بپرسيد و گفتش كه اى شير مرد كجا رفته بودى ز دشت نبرد ز گستهم بيژن سخن ياد كرد ز لهّاك و ز گرد و فرشيد ورد و ز ان خسته و زارىء گستهم ز جنگ سواران و ز بيش و كم كنون آرزو گستهم را يكيست كه آن كار بر شاه دشوار نيست بديدار شاه آمدستش هوا و زان پس اگر ميرد او را روا بفرمود پس شاه آزرم جوى كه بردند گستهم را پيش اوى چنان نيك دل شد ازو شهريار كه از گريه مژگانش آمد ببار چنان بد ز بس خستگى گستهم كه گفتى همى بر نيامدش دم يكى بوى مهر شهنشاه يافت بپيچيد و ديده سوى او شتافت بباريد از ديدگاه آب مهر سپهبد پر از آب و خون كرد چهر بزرگان برو زار و گريان شدند چو بر آتش تيز بريان شدند دريغ آمد او را سپهبد بمرگ كه سندان كين بد سرش زير ترگ ز هوشنگ و طهمورث و جمّشيد يكى مهره بد خستگان را اميد رسيده بميراث نزديك شاه ببازوش برداشتى سال و ماه چو مهر دلش گستهم را بخواست گشاد آن گرانمايه از دست راست ابر بازوى گستهم بر ببست بماليد بر خستگيهاش دست پزشكان كه از روم و ز هند و چين چه از شهر يونان و ايران زمين ببالين گستهمشان بر نشاند ز هر گونه افسون بروبر بخواند و ز آنجا بيامد بجاى نماز بسى با جهان آفرين گفت راز دو هفته بر آمد بران خسته مرد سر آمد همه رنج و سختى و درد بر اسبش ببردند نزديك شاه چو شاه اندرو كرد لختى نگاه بايرانيان گفت كز كردگار بود هر كسى شاد و به روزگار و ليكن شگفتست اين كار من بدين راستى بر شده يار من بپيروزى اندر غم گستهم نكرد اين دل شادمان را دژم بخواند آن زمان بيژن گيو را بدو داد دست گو نيو را كه تو نيك بختى و يزدان شناس مدار از تن خويش هرگز هراس همه مهر پروردگارست و بس ندانم بگيتى جز او هيچ كس كه اويست جاويد و فريادرس بسختى نگيرد جز او دست كس اگر زنده گردد تن مرده مرد جهاندار گستهم را زنده كرد بدانگه بدو گفت تيمار دار چو بيژن نبيند كس از روزگار كزو رنج بر مهر بگزيدهاى ستايش بدين گونه بشنيدهاى بزيبد ببد شاه يك هفته نيز درم داد و دينار و هر گونه چيز فرستاد هر سو فرستادگان بنزد بزرگان و آزادگان چو از جنگ پيران شدى بىنياز يكى رزم كىخسرو اكنون بساز
|
||