|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رفتن بيژن از پس گستهم
كمر بست و برساخت مر جنگ را بزين اندر آورد شبرنگ را بگيو آگهى شد كه بيژن چو گرد كمر بست بر جنگ فرشيد ورد پس گستهم تازيان شد براه بجنگ سواران توران سپاه هم اندر زمان گيو بر جست زود نشست از بر تازى اسبى چو دود بيامد بره بر چو او را بديد بتندى عنانش بيك سو كشيد بدو گفت چندين زدم داستان نخواهى همى بود همداستان كه باشم بتو شادمان يك زمان كجا رفت خواهى بدين سان دمان بهر كار درد دلم را مجوى بپيران سر از من چه بايد بگوى جز از تو بگيتيم فرزند نيست روانم بدرد تو خرسند نيست كمر بست و برساخت مر جنگ را بزين اندر آورد شبرنگ را بگيو آگهى شد كه بيژن چو گرد كمر بست بر جنگ فرشيد ورد پس گستهم تازيان شد براه بجنگ سواران توران سپاه هم اندر زمان گيو بر جست زود نشست از بر تازى اسبى چو دود بيامد بره بر چو او را بديد بتندى عنانش بيك سو كشيد بدو گفت چندين زدم داستان نخواهى همى بود همداستان كه باشم بتو شادمان يك زمان كجا رفت خواهى بدين سان دمان بهر كار درد دلم را مجوى بپيران سر از من چه بايد بگوى جز از تو بگيتيم فرزند نيست روانم بدرد تو خرسند نيست بدى ده شبان روز بر پشت زين كشيده ببد خواه بر تيغ كين بسودى بخفتان و خود اندرون نخواهى همى سير گشتن ز خون چو نيكى دهش بخت پيروز داد ببايد نشستن بآرام و شاد بپيش زمانه چه تازى سرت بس ايمن شدستى بدين خنجرت كسى كو بجويد سر انجام خويش نجويد ز گيتى چنين كام خويش تو چندين بگرد زمانه مپوى كه او خود سوى ما نهادست روى ز بهر مرا زين سخن باز گرد نشايد كه دارى دل من بدرد بدو گفت بيژن كه اى پر خرد جزين بر تو مردم گمانى برد كه كار گذشته بيارى بياد نپيچى بخيره همى سر ز داد بدان اى پدر كين سخن داد نيست مگر جنگ لاون ترا ياد نيست كه با من چه كرد اندران گستهم غم و شادمانيش با من بهم ورايدون كجا گردش ايزدى فراز آورد روزگار بدى نبشته نگردد به پرهيز باز نبايد كشيد اين سخن را دراز ز پيكار سر بر مگردان كه من فدى كرده دارم بدين كار تن بدو گفت گيو ار بگردى تو باز همان خوبتر كين نشيب و فراز تو بىمن مپويى بروز نبرد منت يار باشم بهر كار كرد بدو گفت بيژن كه اين خود مباد كه از نامداران خسرو نژاد سه گرد از پى بيم خورده دو تور بتازند پويان بدين راه دور بجان و سر شاه روشن روان بجان نيا نامور پهلوان بكين سياوش كزين رزمگاه تو بر گردى و من بپويم براه نخواهم برين كار فرمانت كرد كه گويى مرا باز گرد از نبرد چو بشنيد گيو اين سخن باز گشت برو آفرين كرد و اندر گذشت كه پيروز بادى و شاد آمدى مبيناد چشم تو هرگز بدى همى تاخت بيژن پس گستهم كه نايد بروبر ز توران ستم چو از دور لهّاك و فرشيد ورد گذشتند پويان ز دشت نبرد بيك ساعت از هفت فرسنگ راه برفتند ايمن ز ايران سپاه يكى بيشه ديدند و آب روان بدو اندرون سايه كاروان ببيشه درون مرغ و نخچير و شير درخت از بر و سبزه و آب زير بنخچير كردن فرود آمدند و زان تشنگى سوى رود آمدند چو آب اندر آمد ببايست نان باندوه و شادى نبندد دهان بگشتند بر گرد آن مرغزار فگندند بسيار مايه شكار برافروختند آتش و زان كباب بخوردند و كردند سر سوى خواب چو بد روزگار دليران دژم كجا خواب سازد پريشان ستم فرو خفت لهّاك و فرشيد ورد بسر بر همى پاسبانيش كرد
|
||