|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
زارى كردن لهاك و فرشيدورد بر پيران
ز كوه كنابد همان ديدهبان بديد آن شگفتى و آمد دوان چنين گفت گر چشم من تيره نيست و ز اندوه ديدار من خيره نيست ز تركان بر آورد ايزد دمار همه رنجشان سر بسر گشت خوار سپاه اندر آمد ز بالا بپست خروشان و هر يك درفشى بدست درفش سپهدار توران نگون همى بينم از پيش غرقه بخون همان ده دلاور كز ايدر برفت ابا گرد پيران بآورد تفت همى بينم از دورشان سرنگون فگنده بر اسبان و تن پر ز خون دليران ايران گرازان بهم رسيدند يك سر بر گستهم ز كوه كنابد همان ديدهبان بديد آن شگفتى و آمد دوان چنين گفت گر چشم من تيره نيست و ز اندوه ديدار من خيره نيست ز تركان بر آورد ايزد دمار همه رنجشان سر بسر گشت خوار سپاه اندر آمد ز بالا بپست خروشان و هر يك درفشى بدست درفش سپهدار توران نگون همى بينم از پيش غرقه بخون همان ده دلاور كز ايدر برفت ابا گرد پيران بآورد تفت همى بينم از دورشان سرنگون فگنده بر اسبان و تن پر ز خون دليران ايران گرازان بهم رسيدند يك سر بر گستهم و زان سوى زيبد يكى تيره گرد پديد آمد و دشت شد لاژورد ميان سپه كاويانى درفش بپيش اندرون تيغهاى بنفش درفش شهنشاه با بوق و كوس پديد آمد و شد زمين آبنوس برفتند لهّاك و فرشيدورد بدانجا كه بد جايگاه نبرد بديدند كشته بديدار خويش سپهبد برادر جهاندار خويش ابا ده سوار آن گزيده سران ز تركان دليران جنگاوران بران ديده بر زار و جوشان شدند ز خون برادر خروشان شدند همى زار گفتند كاى نرّه شير سپهدار پيران سوار دلير چه بايست آن رادى و راستى چو رفتن ز گيتى چنين خواستى كنون كام دشمن بر آمد همه ببَد بر تو گيتى سر آمد همه كه جويد كنون در جهان كين تو كه گيرد كنون راه و آيين تو ازين شهر تركان و افراسياب بد آمد سرانجامت اى نيك ياب ببايد بريدن سر خويش پست بخون غرقه كردن بر و يال و دست چو اندرز پيران نهادند پيش نرفتند بر خيره گفتار خويش ز گودرز چون خواست پيران نبرد چنين گفت با گرد فرشيدورد كه گر من شوم كشته بر كينه گاه شما كس مباشيد پيش سپاه اگر كشته گردم برين دشت كين شود تنگ بر نامداران زمين نه از تخمه ويسه ماند كسى كه اندر سرش مغز باشد بسى كه بر كينه گه چونك ما را كشند چو سرهاى ما سوى ايران كشند ز گودرز خواهد سپه زينهار شما خويشتن را مداريد خوار همه راه سوى بيابان بريد مگر كز بد دشمنان جان بريد بلشكرگه خويش رفتند باز همه ديده پر خون و دل پر گداز بدانست لشكر سراسر همه كه شد بىشبان آن گرازان رمه همه سر بسر زار و گريان شدند چو بر آتش تيز بريان شدند بنزديك لهّاك و فرشيدورد برفتند با دل پر از باد سرد كه اكنون چه سازيم زين رزمگاه چو شد پهلوان پشت توران سپاه چنين گفت هر كس كه پيران گرد جز از نام نيكو ز گيهان نبرد كرا دل دهد نيز بستن كمر ز آهن كله بر نهادن بسر چنين گفت لهّاك و فرشيدورد كه از خواست يزدان كرانه كه كرد چنين راند بر سر ورا روزگار كه بر كينه كشته شود زار و خوار بشمشير كرده جدا سر ز تن نيابد همى كشته گور و كفن بهر جاى كشته كشان دشمنش پر از خون سر و درع و خسته تنش كنون بودنى بود و پيران گذشت همه كار و كردار او باد گشت ستون سپه بود تا زنده بود بمهر سپه جانش آگنده بود سپه را ز دشمن نگهدار بود پسر با برادر برش خوار بود بدان گيتى افتاد نيك و بدش همانا كه نيكست با ايزدش بس از لشكر خويش تيمار خورد ز گودرز پيمان ستد در نبرد كه گر من شوم كشته در كينه گاه نجويى تو كين زان سپس با سپاه گذرشان دهى تا بتوران شوند كمين را نسازى بريشان كمند ز پيمان نگردند ايرانيان ازين در كنون نيست بيم زيان سه كارست پيش آمده ناگزير همه گوش داريد برنا و پير اگرتان بزنهار بايد شدن كنونتان همى راى بايد زدن و گر بازگشتن بخرگاه خويش سپردن بنيك و ببد راه خويش و گر جنگ را گرد كرده عنان يكايك بخوناب داده سنان گر ايدون كتان دل گرايد بجنگ بدين رزمگه كرد بايد درنگ كه پيران ز مهتر سپه خواستست سپهبد يكى لشكر آراستست زمان تا زمان لشكر آيد پديد همى كينه زيشان ببايد كشيد ز هر گونه رانيم يك سر سخن جز از خواست يزدان نباشد ز بن ور ايدون كتان راى شهرست و گاه همانا كه بر ما نگيرند راه و گرتان بزنهار شاهست راى ببايد بسيچيد و رفتن ز جاى و گرتان سوى شهر ايران هواست دل هر كسى بر تنش پادشاست ز ما دو برادر مداريد چشم كه هرگز نشوييم دل را ز خشم كزين تخمه ويسگان كس نبود كه بند كمر بر ميانش نسود بر اندرز سالار پيران شويم ز راه بيابان بتوران شويم ار ايدونك بر ما بگيرند راه بكوشيم تا هستمان دستگاه چو تركان شنيدند زيشان سخن يكى نيك پاسخ فگندند بن كه سالار با ده يل نامدار كشيدند كشته بران گونه خوار و زان روى كىخسرو آمد پديد كه يارد بدين رزمگاه آرميد نه اسب و سليح و نه پاى و نه پر نه گنج و نه سالار و نه نامور نه نيروى جنگ و نه راه گريز چه با خويشتن كرد بايد ستيز اگر باز گرديم گودرز و شاه پس ما برانند پيل و سپاه رهايى نيابيم يك تن بجان نه خرگاه بينيم و نه دودمان بزنهار بر ما كنون عار نيست سپاهست بسيار و سالار نيست ازان پس خود از شاه تركان چه باك چه افراسياب و چه يك مشت خاك
|
||