توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

زارى كردن لهاك و فرشيدورد بر پيران

 

 

 

ز كوه كنابد همان ديده‏بان

بديد آن شگفتى و آمد دوان‏

چنين گفت گر چشم من تيره نيست

و ز اندوه ديدار من خيره نيست‏

ز تركان بر آورد ايزد دمار

همه رنجشان سر بسر گشت خوار

سپاه اندر آمد ز بالا بپست

خروشان و هر يك درفشى بدست‏

درفش سپهدار توران نگون

همى بينم از پيش غرقه بخون‏

همان ده دلاور كز ايدر برفت

ابا گرد پيران بآورد تفت‏

همى بينم از دورشان سرنگون

فگنده بر اسبان و تن پر ز خون‏

دليران ايران گرازان بهم

رسيدند يك سر بر گستهم‏

ز كوه كنابد همان ديده‏بان

بديد آن شگفتى و آمد دوان‏

چنين گفت گر چشم من تيره نيست

و ز اندوه ديدار من خيره نيست‏

ز تركان بر آورد ايزد دمار

همه رنجشان سر بسر گشت خوار

سپاه اندر آمد ز بالا بپست

خروشان و هر يك درفشى بدست‏

درفش سپهدار توران نگون

همى بينم از پيش غرقه بخون‏

همان ده دلاور كز ايدر برفت

ابا گرد پيران بآورد تفت‏

همى بينم از دورشان سرنگون

فگنده بر اسبان و تن پر ز خون‏

دليران ايران گرازان بهم

رسيدند يك سر بر گستهم‏

و زان سوى زيبد يكى تيره گرد

پديد آمد و دشت شد لاژورد

ميان سپه كاويانى درفش

بپيش اندرون تيغهاى بنفش‏

درفش شهنشاه با بوق و كوس

پديد آمد و شد زمين آبنوس‏

برفتند لهّاك و فرشيدورد

بدانجا كه بد جايگاه نبرد

بديدند كشته بديدار خويش

سپهبد برادر جهاندار خويش‏

ابا ده سوار آن گزيده سران

ز تركان دليران جنگاوران‏

بران ديده بر زار و جوشان شدند

ز خون برادر خروشان شدند

همى زار گفتند كاى نرّه شير

سپهدار پيران سوار دلير

چه بايست آن رادى و راستى

چو رفتن ز گيتى چنين خواستى‏

كنون كام دشمن بر آمد همه

ببَد بر تو گيتى سر آمد همه‏

كه جويد كنون در جهان كين تو

كه گيرد كنون راه و آيين تو

ازين شهر تركان و افراسياب

بد آمد سرانجامت اى نيك ياب‏

ببايد بريدن سر خويش پست

بخون غرقه كردن بر و يال و دست‏

چو اندرز پيران نهادند پيش

نرفتند بر خيره گفتار خويش‏

ز گودرز چون خواست پيران نبرد

چنين گفت با گرد فرشيدورد

كه گر من شوم كشته بر كينه گاه

شما كس مباشيد پيش سپاه‏

اگر كشته گردم برين دشت كين

شود تنگ بر نامداران زمين‏

نه از تخمه ويسه ماند كسى

كه اندر سرش مغز باشد بسى‏

كه بر كينه گه چونك ما را كشند

چو سرهاى ما سوى ايران كشند

ز گودرز خواهد سپه زينهار

شما خويشتن را مداريد خوار

همه راه سوى بيابان بريد

مگر كز بد دشمنان جان بريد

بلشكرگه خويش رفتند باز

همه ديده پر خون و دل پر گداز

بدانست لشكر سراسر همه

كه شد بى‏شبان آن گرازان رمه‏

همه سر بسر زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بنزديك لهّاك و فرشيدورد

برفتند با دل پر از باد سرد

كه اكنون چه سازيم زين رزمگاه

چو شد پهلوان پشت توران سپاه‏

چنين گفت هر كس كه پيران گرد

جز از نام نيكو ز گيهان نبرد

كرا دل دهد نيز بستن كمر

ز آهن كله بر نهادن بسر

چنين گفت لهّاك و فرشيدورد

كه از خواست يزدان كرانه كه كرد

چنين راند بر سر ورا روزگار

كه بر كينه كشته شود زار و خوار

بشمشير كرده جدا سر ز تن

نيابد همى كشته گور و كفن‏

بهر جاى كشته كشان دشمنش

پر از خون سر و درع و خسته تنش‏

كنون بودنى بود و پيران گذشت

همه كار و كردار او باد گشت‏

ستون سپه بود تا زنده بود

بمهر سپه جانش آگنده بود

سپه را ز دشمن نگهدار بود

پسر با برادر برش خوار بود

بدان گيتى افتاد نيك و بدش

همانا كه نيكست با ايزدش‏

بس از لشكر خويش تيمار خورد

ز گودرز پيمان ستد در نبرد

كه گر من شوم كشته در كينه گاه

نجويى تو كين زان سپس با سپاه‏

گذرشان دهى تا بتوران شوند

كمين را نسازى بريشان كمند

ز پيمان نگردند ايرانيان

ازين در كنون نيست بيم زيان‏

سه كارست پيش آمده ناگزير

همه گوش داريد برنا و پير

اگرتان بزنهار بايد شدن

كنون‏تان همى راى بايد زدن‏

و گر بازگشتن بخرگاه خويش

سپردن بنيك و ببد راه خويش‏

و گر جنگ را گرد كرده عنان

يكايك بخوناب داده سنان‏

گر ايدون كتان دل گرايد بجنگ

بدين رزمگه كرد بايد درنگ‏

كه پيران ز مهتر سپه خواستست

سپهبد يكى لشكر آراستست‏

زمان تا زمان لشكر آيد پديد

همى كينه زيشان ببايد كشيد

ز هر گونه رانيم يك سر سخن

جز از خواست يزدان نباشد ز بن‏

ور ايدون كتان راى شهرست و گاه

همانا كه بر ما نگيرند راه‏

و گرتان بزنهار شاهست راى

ببايد بسيچيد و رفتن ز جاى‏

و گرتان سوى شهر ايران هواست

دل هر كسى بر تنش پادشاست‏

ز ما دو برادر مداريد چشم

كه هرگز نشوييم دل را ز خشم‏

كزين تخمه ويسگان كس نبود

كه بند كمر بر ميانش نسود

بر اندرز سالار پيران شويم

ز راه بيابان بتوران شويم‏

ار ايدونك بر ما بگيرند راه

بكوشيم تا هستمان دستگاه‏

چو تركان شنيدند زيشان سخن

يكى نيك پاسخ فگندند بن‏

كه سالار با ده يل نامدار

كشيدند كشته بران گونه خوار

و زان روى كى‏خسرو آمد پديد

كه يارد بدين رزمگاه آرميد

نه اسب و سليح و نه پاى و نه پر

نه گنج و نه سالار و نه نامور

نه نيروى جنگ و نه راه گريز

چه با خويشتن كرد بايد ستيز

اگر باز گرديم گودرز و شاه

پس ما برانند پيل و سپاه‏

رهايى نيابيم يك تن بجان

نه خرگاه بينيم و نه دودمان‏

بزنهار بر ما كنون عار نيست

سپاهست بسيار و سالار نيست‏

ازان پس خود از شاه تركان چه باك

چه افراسياب و چه يك مشت خاك‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:5 AM  توسط ارغوان  |