توچال کوه تهران
 

 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

رزم گودرز با پيران

 

 

 

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

ز تركان نبد كس بر آن پهن دشت‏

كسى را كجا پروراند بناز

بر آيد برو روزگار دراز

شبيخون كند گاه شادى بروى

همى خوارى و سختى آرد بروى‏

ز باد اندر آرد دهدمان بدم

همى داد خوانيم و پيدا ستم‏

بتورانيان بر بد آن جنگ شوم

بآوردگه كردن آهنگ شوم‏

چنان شد كه پيران ز توران سپاه

سوارى نديد اندر آوردگاه‏

روانها گسسته ز تنشان بتيغ

جهان را تو گفتى نيامد دريغ‏

سپهدار ايران و توران دژم

فراز آمدند اندران كين بهم‏

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

ز تركان نبد كس بر آن پهن دشت‏

كسى را كجا پروراند بناز

بر آيد برو روزگار دراز

شبيخون كند گاه شادى بروى

همى خوارى و سختى آرد بروى‏

ز باد اندر آرد دهدمان بدم

همى داد خوانيم و پيدا ستم‏

بتورانيان بر بد آن جنگ شوم

بآوردگه كردن آهنگ شوم‏

چنان شد كه پيران ز توران سپاه

سوارى نديد اندر آوردگاه‏

روانها گسسته ز تنشان بتيغ

جهان را تو گفتى نيامد دريغ‏

سپهدار ايران و توران دژم

فراز آمدند اندران كين بهم‏

همى بر نوشتند هر دو زمين

همه دل پر از درد و سر پر ز كين‏

بآوردگاه سواران ز گرد

فرو ماند خورشيد روز نبرد

بتيغ و بخنجر بگرز و كمند

ز هر گونه بر نهادند بند

فراز آمد آن گردش ايزدى

از ايران بتوران رسيد آن بدى‏

ابا خواست يزدانش چاره نماند

كرا كوشش و زور و باره نماند

نگه كرد پيران كه هنگام چيست

بدانست كان گردش ايزديست‏

و ليكن بمردى همى كرد كار

بكوشيد با گردش روزگار

ازان پس كمان بر گرفتند و تير

دو سالار لشكر دو هشيار پير

يكى تير باران گرفتند سخت

چو باد خزان برجهد بر درخت‏

نگه كرد گودرز تير خدنگ

كه آهن ندارد مر او را نه سنگ‏

ببرگستوان بر زد و بر دريد

تگاور بلرزيد و دم دركشيد

بيفتاد و پيران در آمد بزير

بغلتيد زيرش سوار دلير

بدانست كآمد زمانه فراز

و زان روز تيره نيابد جواز

ز نيرو بدو نيم شد دست راست

هم آنگه بغلتيد و بر پاى خاست‏

ز گودرز ز بگريخت و شد سوى كوه

غمى شد ز درد دويدن ستوه‏

همى شد بران كوه‏سر بر دوان

كزو باز گردد مگر پهلوان‏

نگه كرد گودرز و بگريست زار

بترسيد از گردش روزگار

بدانست كش نيست با كس وفا

ميان بسته دارد ز بهر جفا

فغان كرد كاى نامور پهلوان

چه بودت كه ايدون پياده دوان‏

بكردار نخچير در پيش من

كجات آن سپاه اى سر انجمن‏

نيامد ز لشكر ترا يار كس

وزيشان نبينمت فريادرس‏

كجات آن همه زور و مردانگى

سليح و دل و گنج و فرزانگى‏

ستون گوان پشت افراسياب

كنون شاه را تيره گشت آفتاب‏

زمانه ز تو زود برگاشت روى

بهنگام كينه تو چاره مجوى‏

چو كارت چنين گشت زنهار خواه

بدان تات زنده برم نزد شاه‏

ببخشايد از دل همى بر تو بر

كه هستى جهان پهلوان سر بسر

بدو گفت پيران كه اين خود مباد

بفرجام بر من چنين بد مباد

ازين پس مرا زندگانى بود

بزنهار رفتن گمانى بود

خود اندر جهان مرگ را زاده‏ايم

بدين كار گردن ترا داده‏ايم‏

شنيدستم اين داستان از مهان

كه هر چند باشى بخرم جهان‏

سرانجام مرگست زو چاره نيست

بمن بر بدين جاى پيغاره نيست‏

همى گشت گودرز بر گرد كوه

نبودش بدو راه و آمد ستوه‏

پياده ببود و سپر بر گرفت

چو نخچيربانان كه اندر گرفت‏

گرفته سپر پيش و ژوپين بدست

ببالا نهاده سر از جاى پست‏

همى ديد پيران مر او را ز دور

بجست از بر سنگ سالار تور

بينداخت خنجر بكردار تير

بيامد ببازوى سالار پير

چو گودرز شد خسته بر دست اوى

ز كينه بخشم اندر آورد روى‏

بينداخت ژوپين بپيران رسيد

زره بر تنش سر بسر بر دريد

ز پشت اندر آمد براه جگر

بغريد و آسيمه برگشت سر

برآمدش خون جگر بر دهان

روانش برآمد هم اندر زمان‏

چو شير ژيان اندر آمد بسر

بناليد با داور دادگر

بران كوه خارا زمانى طپيد

پس از كين و آوردگاه آرميد

زمانه بزهراب دادست چنگ

بدرّد دل شير و چرم پلنگ‏

چنينست خود گردش روزگار

نگيرد همى پند آموزگار

چو گودرز برشد بران كوهسار

بديدش بر آن گونه افگنده خوار

دريده دل و دست و بر خاك سر

شكسته سليح و گسسته كمر

چنين گفت گودرز كاى نرّه شير

سر پهلوانان و گرد دلير

جهان چون من و چون تو بسيار ديد

نخواهد همى با كسى آرميد

چو گودرز ديدش چنان مرده خوار

بخاك و بخون بر طپيده بزار

فرو برد چنگال و خون برگرفت

بخورد و بيالود روى اى شگفت‏

ز خون سياوش خروشيد زار

نيايش همى كرد بر كردگار

ز هفتاد خون گرامى پسر

بناليد با داور دادگر

سرش را همى خواست از تن بريد

چنان بدكنش خويشتن را نديد

درفشى ببالينش بر پاى كرد

سرش را بدان سايه در جاى كرد

سوى لشكر خويش بنهاد روى

چكان خون ز بازوش چون آب جوى‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:2 AM  توسط ارغوان  |