|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم هجير با سپهرم
برون تاخت هفتم ز گردان هجير يكى نامدارى سوارى هژير سپهرم ز خويشان افراسياب يكى نامور بود با جاه و آب ابا پور گودرز رزم آزمود كه چون او بلشكر سوارى نبود برفتند هر دو بجاى نبرد برآمد ز آوردگه تيره گرد بشمشير هر دو بر آويختند همى ز آهن آتش فرو ريختند هجير دلاور بكردار شير بروى سپهرم در آمد دلير بنام جهان آفرين كردگار ببخت جهاندار با شهريار يكى تيغ زد بر سر و ترگ اوى كه آمد هم اندر زمان مرگ اوى برون تاخت هفتم ز گردان هجير يكى نامدارى سوارى هژير سپهرم ز خويشان افراسياب يكى نامور بود با جاه و آب ابا پور گودرز رزم آزمود كه چون او بلشكر سوارى نبود برفتند هر دو بجاى نبرد برآمد ز آوردگه تيره گرد بشمشير هر دو بر آويختند همى ز آهن آتش فرو ريختند هجير دلاور بكردار شير بروى سپهرم در آمد دلير بنام جهان آفرين كردگار ببخت جهاندار با شهريار يكى تيغ زد بر سر و ترگ اوى كه آمد هم اندر زمان مرگ اوى در افتاد ز اسبش هم آنگه نگون بزارى و خوارى دهن پر ز خون فرود آمد از باره فرّخ هجير مر او را ببست از بر زين چو شير نشست از بر اسب و آن اسب اوى گرفته عنان و در آورده روى برآمد ببالا و كرد آفرين بران اختر نيك و فرّخ زمين همى زور و بخت از جهاندار ديد و ز آن گردش بخت بيدار ديد
|
||