|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم رهام با بارمان
به پنجم چو رهّام گودرز بود كه با بارمان او نبرد آزمود كمان بر گرفتند و تير خدنگ برآمد خروش سواران جنگ كمانها همه پاك بر هم شكست سوى نيزه بردند چون باد دست دو جنگى و هر دو دلير و سوار هشيوار و ديده بسى كارزار بگشتند بسيار يك با دگر بپيچيد رهّام پرخاشخر يكى نيزه انداخت بر ران اوى كز اسب اندر آمد بفرمان اوى جدا شد ز باره هم آنگاه ترك ز اسب اندر افتاد ترك سترك بپشت اندرش نيزهاى زد دگر سنان اندر آمد ميان جگر به پنجم چو رهّام گودرز بود كه با بارمان او نبرد آزمود كمان بر گرفتند و تير خدنگ برآمد خروش سواران جنگ كمانها همه پاك بر هم شكست سوى نيزه بردند چون باد دست دو جنگى و هر دو دلير و سوار هشيوار و ديده بسى كارزار بگشتند بسيار يك با دگر بپيچيد رهّام پرخاشخر يكى نيزه انداخت بر ران اوى كز اسب اندر آمد بفرمان اوى جدا شد ز باره هم آنگاه ترك ز اسب اندر افتاد ترك سترك بپشت اندرش نيزهاى زد دگر سنان اندر آمد ميان جگر فرود آمد از باره كرد آفرين ز دادار بر بخت شاه زمين بكين سياوش كشيدش نگون ز كينه بماليد بر روى خون بزين اندر آهخت و بستش چو سنگ سر آويخته پايها زير تنگ نشست از بر زين و اسبش كشان بيامد دوان تا بجاى نشان ببالا برآمد شده شاد دل ز درد و غمان گشته آزاد دل بپيروزى شاه و تخت بلند بكام آمده زير بخت بلند همى آفرين خواند سالار شاه ابر شاه كىخسرو و تاج و گاه كه پيروزگر شاه پيروز باد همه روزگارانش نوروز باد
|
||