|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
نامزد كردن گودرز و پيران پهلوانان را براى جنگ
چو گودرز كشوادگان را بديد سخن گفت بسيار و پاسخ شنيد بدو گفت كاى پر خرد پهلوان برنج اندرون چند پيچى روان روان سياوش را زان چه سود كه از شهر توران برآرى تو دود بدان گيتى او جاى نيكان گزيد نگيرى تو آرام كو آرميد دو لشكر چنين پاك با يكدگر فگنده چو پيلان ز تن دور سر سپاه دو كشور همه شد تباه گه آمد كه بردارى اين كينه گاه جهان سربسر پاك بىمرد گشت برين كينه پيكار ما سرد گشت ور ايدونك هستى چنين كينه دار ازان كوه پايه سپاه اندر آر تو از لشكر خويش بيرون خرام مگر خود برآيدت زين كينه كام چو گودرز كشوادگان را بديد سخن گفت بسيار و پاسخ شنيد بدو گفت كاى پر خرد پهلوان برنج اندرون چند پيچى روان روان سياوش را زان چه سود كه از شهر توران برآرى تو دود بدان گيتى او جاى نيكان گزيد نگيرى تو آرام كو آرميد دو لشكر چنين پاك با يكدگر فگنده چو پيلان ز تن دور سر سپاه دو كشور همه شد تباه گه آمد كه بردارى اين كينه گاه جهان سربسر پاك بىمرد گشت برين كينه پيكار ما سرد گشت ور ايدونك هستى چنين كينه دار ازان كوه پايه سپاه اندر آر تو از لشكر خويش بيرون خرام مگر خود برآيدت زين كينه كام بتنها من و تو برين دشت كين بگرديم و كين آوران همچنين ز ما هرك او هست پيروز بخت رسد خود بكام و نشيند بتخت اگر من بدست تو گردم تباه نجويند كينه ز توران سپاه بپيش تو آيند و فرمان كنند بپيمان روان را گروگان كنند و گر تو شوى كشته بر دست من كسى را نيازارم از انجمن مرا با سپاه تو پيكار نيست بريشان ز من نيز تيمار نيست چو گودرز گفتار پيران شنيد از اختر همى بخت وارونه ديد نخست آفرين كرد بر كردگار دگر ياد كرد از شه نامدار بپيران چنين گفت كاى نامور شنيديم گفتار تو سر بسر ز خون سياوش بافراسياب چه سودست از داد سر بر متاب كه چون گوسفندش ببريد سر پر از خون دل از درد خسته جگر ازان پس برآورد ز ايران خروش ز بس كشتن و غارت و جنگ و جوش سياوش بسوگند تو سر بداد تو دادى بخيره مر او را بباد ازان پس كه نزد تو فرزند من بيامد كشيدى سر از پند من شتابيدى و جنگ را ساختى بكردار آتش همى تاختى مرا حاجت از كردگار جهان برين گونه بود آشكار و نهان كه روزى تو پيش من آيى بجنگ كنون آمدى نيست جاى درنگ به پيران سر اكنون بآوردگاه بگرديم يك با دگر بىسپاه سپهدار تركان برآراست كار ز لشكر گزيد آن زمان ده سوار ابا اسب و ساز و سليح تمام همه شير مرد و همه نيك نام همانگه ز ايران سپه پهلوان بخواند آن زمان ده سوار جوان برون تاختند از ميان سپاه برفتند يك سر بآوردگاه كه ديدار ديده بريشان نبود دو سالار زين گونه رزم آزمود ابا هر سوارى ز ايران سپاه ز توران يكى شد ورا رزم خواه نهادند پس گيو را با گروى كه همزور بودند و پرخاش جوى گروى زره كز ميان سپاه سراسر برو بود نفرين شاه كه بگرفت ريش سياوش بدست سرش را بريد از تن پاك پست دگر با فريبرز كاوس تفت چو كلباد ويسه بآورد رفت چو رهّام گودرز با بارمان برفتند يك با دگر بدگمان گرازه بشد با سيامك بجنگ چو شير ژيان با دمنده نهنگ چو گرگين كار آزموده سوار كه با اندريمان كند كارزار ابا بيژن گيو رويين گرد بجنگ از جهان روشنايى ببرد چو او خواست با زنگه شاوران دگر برته با كهرم از ياوران چو ديگر فروهل بُد و زنگله برون تاختند از ميان گله هجير و سپهرم بكردار شير بدان رزمگاه اندر آمد دلير چو گودرز كشواد و پيران بهم همه ساخته دل بدرد و ستم ميان بسته هر دو سپهبد بكين چه از پادشاهى چه از بهر دين بخوردند سوگند يك با دگر كه كس برنگرداند از كينه سر بدان تا كرا گردد امروز كار كه پيروز برگردد از كارزار دو بالا بد اندر دو روى سپاه كه شايست كردن بهر سو نگاه يكى سوى ايران دگر سوى تور كه ديدار بودى بلشكر ز دور بپيش اندرون بود هامون و دشت كه تازنده شايست بر وى گذشت سپهدار گودرز كرد آن نشان كه هر كو ز گردان گردنكشان بزير آورد دشمنى را چو دود درفشى ز بالا برآرند زود سپهدار پيران نشانى نهاد ببالاى ديگر همين كرد ياد از آن پس بهامون نهادند سر بخون ريختن بسته گردان كمر بتيغ و بگرز و بتير و كمند همى آزمودند هر گونه بند دليران توران و كنداوران ابا گرز و تيغ و پرنداوران كه گر كوه پيش آمدى روز جنگ نبودى بر آن رزم كردن درنگ همه دستهاشان فرو ماند پست در زور يزدان بريشان ببست بدام بلا اندر آويختند كه بسيار بيداد خون ريختند فرو مانده اسبان جنگى بجاى تو گفتى كه با دست بستست پاى بريشان همه راستى شد نگون كه برگشت روز و بجوشيد خون چنان خواست يزدان جان آفرين كه گفتى گرفت آن گوان را زمين ز مردى كه بودند با بخت خويش بر آويختند از پى تخت خويش سران از پى پادشاهى بجنگ بدادند جان از پى نام و ننگ دمان آمدند اندر آوردگاه ابا يكدگر ساخته كينه خواه
|
||