توچال کوه تهران


 

                شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پيمان كردن گودرز و پيران به جنگ يازده رخ

 

 

 

 

چو روى زمين شد برنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس‏

ابر پشت پيلان تبيره زنان

ازان رزمگه بازگشت آن زمان‏

بران بر نهادند هر دو سپاه

كه شب بازگردند ز آوردگاه‏

گزينند شبگير مردان مرد

كه از ژرف دريا برآرند گرد

همه نامداران پرخاش جوى

يكايك بروى اندر آرند روى‏

ز پيكار يابد رهايى سپاه

نريزند خون سر بى‏گناه‏

بكردند پيمان و گشتند باز

گرفتند كوتاه رزم دراز

دو سالار هر دو ز كينه بدرد

همى روى برگاشتند از نبرد

يكى سوى كوه كنابد برفت

يك سوى زيبد خراميد تفت‏

چو روى زمين شد برنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و كوس‏

ابر پشت پيلان تبيره زنان

ازان رزمگه بازگشت آن زمان‏

بران بر نهادند هر دو سپاه

كه شب بازگردند ز آوردگاه‏

گزينند شبگير مردان مرد

كه از ژرف دريا برآرند گرد

همه نامداران پرخاش جوى

يكايك بروى اندر آرند روى‏

ز پيكار يابد رهايى سپاه

نريزند خون سر بى‏گناه‏

بكردند پيمان و گشتند باز

گرفتند كوتاه رزم دراز

دو سالار هر دو ز كينه بدرد

همى روى برگاشتند از نبرد

يكى سوى كوه كنابد برفت

يك سوى زيبد خراميد تفت‏

همانگه طلايه ز لشكر براه

فرستاد گودرز سالار شاه‏

ز جوشنوران هرك فرسوده بود

ز خون دست و تيغش بيالوده بود

همه جوشن و خود و ترگ و زره

گشادند مر بندها را گره‏

چو از بار آهن بر آسوده شد

خورش جست و مى چند پيموده شد

بتدبير كردن سوى پهلوان

برفتند بيدار پير و جوان‏

بگودرز پس گفت گيو اى پدر

چه آمد مرا از شگفتى بسر

چو من حمله بردم بتوران سپاه

دريدم صف و برگشادند راه‏

بپيران رسيدم نوندم بجاى

فرو ماند و ننهاد از پيش پاى‏

چنانم شتاب آمد از كار خويش

كه گفتم نباشم دگر يار خويش‏

پس آن گفته شاه بيژن بياد

همى داشت وان دم مرا ياد داد

كه پيران بدست تو گردد تباه

از اختر همين بود گفتار شاه‏

بدو گفت گودرز كو را زمان

بدست منست اى پسر بى‏گمان‏

كه زو كين هفتاد پور گزين

بخواهم بزور جهان آفرين‏

ازان پس بروى سپه بنگريد

سران را همه گونه پژمرده ديد

ز رنج نبرد و ز خون ريختن

بهر جاى با دشمن آويختن‏

دل پهلوان گشت زان پر ز درد

كه رخسار آزادگان ديد زرد

بفرمودشان بازگشتن بجاى

سپهدار نيك اختر و رهنماى‏

بدان تا تن رنج بردارشان

بر آسايد از جنگ و پيكارشان‏

برفتند و شبگير باز آمدند

پر از كينه و رزمساز آمدند

بسالار بر خواندند آفرين

كه اى نامور پهلوان زمين‏

شبت خواب چون بود و چون خاستى

ز پيكار تركان چه آراستى‏

بديشان چنين گفت پس پهلوان

كه اى نيك مردان و فرخ گوان‏

سزد گر شما بر جهان آفرين

بخوانيد روز و شبان آفرين‏

كه تا اين زمان هرچ رفت از نبرد

بكام دل ما همى گشت گرد

فراوان شگفتى رسيدم بسر

جهان را نديدم مگر برگذر

ز بيداد و داد آنچ آمد بشاه

بد و نيك را هم بدويست راه‏

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

درود آن كجا بآرزو خود بكشت‏

نخستين كه ضحاك بيدادگر

ز گيتى بشاهى برآورد سر

جهان را چه مايه بسختى بداشت

جهان آفرين زو همه در گذاشت‏

بداد آنك آورد پيدا ستم

ز باد آمد آن پادشاهى بدم‏

چو بيداد او دادگر برنداشت

يكى دادگر را بروبر گماشت‏

برآمد بران كار او چند سال

بد انداخت يزدان بران بدسگال‏

فريدون فرّخ شه دادگر

ببست اندر آن پادشاهى كمر

همه بند آهرمنى برگشاد

بياراست گيتى سراسر بداد

چو ضحاك بد گوهر بدمنش

كه كردند شاهان بدو سرزنش‏

ز افراسياب آمد آن بد خوى

همان غارت و كشتن و بد گوى‏

كه در شهر ايران بگسترد كين

بگشت از ره داد و آيين و دين‏

سياوش را هم بفرجام كار

بكشت و برآورد از ايران دمار

و زان پس كجا گيو ز ايران براند

چه مايه بسختى بتوران بماند

نهاليش بد خاك و بالينش سنگ

خورش گوشت نخچير و پوشش پلنگ‏

همى رفت گم بوده چون بيهشان

كه يابد ز كى‏خسرو آنجا نشان‏

يكايك چو نزديك خسرو رسيد

برو آفرين كرد كو را بديد

و زان پس بايران نهادند روى

خبر شد بپيران پرخاش جوى‏

سبك با سپاه اندر آمد براه

كه هر دو كندشان بره بر تباه‏

بكرد آنچ بودش ز بد دسترس

جهاندارشان بد نگهدار و بس‏

ازان پس بكين سياوش سپاه

سوى كاسه‏رود اندر آمد براه‏

بلاون كه آمد سپاه گشن

شبيخون پيران و جنگ پشن‏

كه چندان پسر پيش من كشته شد

دل نامداران همه گشته شد

كنون با سپاهى چنين كينه جوى

بيامد بروى اندر آورد روى‏

چو با ما بسنده نخواهد بدن

همى داستانها بخواهد زدن‏

همى چاره سازد بدان تا سپاه

ز توران بيايد بدين رزمگاه‏

سران را همى خواهد اكنون بجنگ

يكايك ببايد شدن تيز چنگ‏

كه گر ما بدين كار سستى كنيم

و گرنه بدين پيش دستى كنيم‏

بهانه كند باز گردد ز جنگ

بپيچد سر از كينه و نام و ننگ‏

ار ايدونك باشيد با من يكى

از يشان فراوان و ما اندكى‏

ازان نامداران برآريم گرد

بدانگه كه سازد همى او نبرد

ور ايدونك پيران ازين راى خويش

نگردد نهد رزم را پاى پيش‏

پذيرفتم اندر شما سر بسر

كه من پيش بندم بدين كين كمر

ابا پير سر من بدين رزمگاه

بكشتن دهم تن بپيش سپاه‏

من و گرد پيران و رويين و گيو

يكايك بسازيم مردان نيو

كه كس در جهان جاودانه نماند

بگيتى بما جز فسانه نماند

هم آن نام بايد كه ماند بلند

چو مرگ افگند سوى ما بر كمند

زمانه بمرگ و بكشتن يكيست

وفا با سپهر روان اندكيست‏

شما نيز بايد كه هم زين نشان

ابا نيزه و تيغ مردم كشان‏

بكينه ببنديد يك سر كمر

هران كس كه هست از شما نامور

كه دولت گرفتست از يشان نشيب

كنون كرد بايد بكين بر نهيب‏

بتوران چو هومان سوارى نبود

كه با بيژن گيو رزم آزمود

چو برگشته بخت او شد نگون

بريدش سر از تن بسان هيون‏

نبايد شكوهيد زيشان بجنگ

نشايد كشيدن ز پيكار چنگ‏

ور ايدونك پيران بخواهد نبرد

بانبوه لشكر بيارد چو گرد

هميدون بانبوه ما همچو كوه

ببايد شدن پيش او همگروه‏

كه چندان دليران همه خسته دل

ز تيمار و اندوه پيوسته دل‏

برآنم كه ما را بود دستگاه

از يشان بر آريم گرد سياه‏

بگفت اين سخن سر بسر پهلوان

بپيش جهان ديده فرخ گوان‏

چو سالارشان مهربانى نمود

همه پاك بر پاى جستند زود

برو سر بسر خواندند آفرين

كه چون تو كسى نيست پر داد و دين‏

پرستنده چون تو فريدون نداشت

كه گيتى سراسر بشاهى گذاشت‏

ستون سپاهى و سالار شاه

فرازنده تاج و گاه و كلاه‏

فدى كرده جان و فرزند و چيز

ز سالار شاهان چه جويند نيز

همه هرچ شاه از فريبرز جست

ز طوس آن كنون از تو بيند درست‏

همه سربسر مر ترا بنده‏ايم

بفرمان و رايت سر افگنده‏ايم‏

گر ايدونك پيران ز توران سپاه

سران آورد پيش ما كينه خواه‏

ز ما ده مبارز و زيشان هزار

نگر تا كه پيچد سر از كارزار

ور ايدونك لشكر همه همگروه

بجنگ اندر آيد بكردار كوه‏

ز كينه همه پاك دلخسته‏ايم

كمر بر ميان جنگ را بسته‏ايم‏

فداى تو بادا تن و جان ما

سراسر برينست پيمان ما

چو گودرز پاسخ برين سان شنود

بدلش اندرون شادمانى فزود

بران نامداران گرفت آفرين

كه اى نرّه شيران ايران زمين‏

سپه را بفرمود تا بر نشست

هميدون ميان را بكينه ببست‏

چپ لشكرش جاى رهام گرد

بفرهاد خورشيد پيكر سپرد

سوى راست جاى فريبرز بود

بكتماره قارنان داد زود

بشيدوش فرمود كاى پور من

بهر كار شايسته دستور من‏

تو با كاويانى درفش و سپاه

برو پشت لشكر تو باش و پناه‏

بفرمود پس گستهم را كه شو

سپه را تو باش اين زمان پيش رو

ترا بود بايد بسالارگاه

نگه‏دار بيدار پشت سپاه‏

سپه را بفرمود كز جاى خويش

نگر ناوريد اندكى پاى پيش‏

همه گستهم را كنيد آفرين

شب و روز باشيد بر پشت زين‏

برآمد خروش از ميان سپاه

گرفتند زارى بران رزمگاه‏

همه سربسر سوى او تاختند

همى خاك بر سر برانداختند

كه با پير سر پهلوان سپاه

كمر بست و شد سوى آوردگاه‏

سپهدار پس گستهم را بخواند

بسى پند و اندرز با او براند

بدو گفت زنهار بيدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش‏

شب و روز در جوشن كينه جوى

نگر تا گشاده نداريد روى‏

چو آغازى از جنگ پرداختن

بود خواب را بر تو بر تاختن‏

همان چون سر آرى بسوى نشيب

ز ناخفتگان بر تو آيد نهيب‏

يكى ديده‏بان بر سر كوه دار

سپه را ز دشمن بى‏اندوه دار

ور ايدونك آيد ز توران زمين

شبى ناگهان تاختن گر كمين‏

تو بايد كه پيكار مردان كنى

بجنگ اندر آهنگ گردان كنى‏

ور ايدونك از ما بدين رزمگاه

بد آگاهى آيد ز توران سپاه‏

كه ما را بآوردگه بر كشند

تن بى‏سران مان بتوران كشند

نگر تا سپه را نيارى بجنگ

سه روز اندرين كرد بايد درنگ‏

چهارم خود آيد بپشت سپاه

شه نامبردار با پيل و گاه‏

چو گفتار گودرز زان سان شنيد

سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد

پذيرفت سر تا بسر پند اوى

همى جست ازان كار پيوند اوى‏

بسالار گفت آنچ فرمان دهى

ميان بسته دارم بسان رهى‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 12:40 AM  توسط ارغوان  |