|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم گيو و پيران و فرو ماندن اسب گيو
چو رويين پيران ز پشت سپاه بديد آن تكاپوى و گرد سياه بيامد بپشت سپاه بزرگ ابا نامداران بكردار گرگ برآويخت برسان شرزه پلنگ بكوشيد و هم برنيامد بجنگ بيفگند شمشير هندى ز مشت بنوميدى از جنگ بنمود پشت سپهدار پيران و مردان خويش بجنگ اندرون پاى بنهاد پيش چو گيو آن زمان روى پيران بديد عنان سوى او جنگ را بركشيد ازان مهتران پيش پيران چهار بنيزه ز اسب اندر افگند خوار بزه كرد پيران ويسه كمان همى تير باريد بر بدگمان چو رويين پيران ز پشت سپاه بديد آن تكاپوى و گرد سياه بيامد بپشت سپاه بزرگ ابا نامداران بكردار گرگ برآويخت برسان شرزه پلنگ بكوشيد و هم برنيامد بجنگ بيفگند شمشير هندى ز مشت بنوميدى از جنگ بنمود پشت سپهدار پيران و مردان خويش بجنگ اندرون پاى بنهاد پيش چو گيو آن زمان روى پيران بديد عنان سوى او جنگ را بركشيد ازان مهتران پيش پيران چهار بنيزه ز اسب اندر افگند خوار بزه كرد پيران ويسه كمان همى تير باريد بر بدگمان سپر بر سر آورد گيو سترگ بنيزه در آمد بكردار گرگ چو آهنگ پيران سالار كرد كه جويد بآورد با او نبرد فرو ماند اسبش هميدون بجاى از آنجا كه بد پيش ننهاد پاى يكى تازيانه بران تيز رو بزد خشم را نامبردار گو بجوشيد و بگشاد لب را ز بند بنفرين دژخيم ديو نژند بيفگند نيزه كمان برگرفت يكى درقه كَرگ بر سر گرفت كمان را بزه كرد و بگشاد بر كه با دست پيران بدوزد سپر بزد بر سرش چار چوبه خدنگ نبد كارگر تير بر كوه سنگ هميدون سه چوبه بر اسب سوار بزد گيو پيكان آهن گذار نشد اسب خسته نه پيران نيو بدانجا رسيدند ياران گيو چو پيران چنان ديد برگشت زود برفت از پسش گيو تازان چو دود بنزديك گيو آمد آنگه پسر كه اى نامبردار فرخ پدر من ايدون شنيدستم از شهريار كه پيران فراوان كند كارزار ز چنگ بسى تيز چنگ اژدها مر او را بود روز سختى رها سرانجام بر دست گودرز هوش برآيد تو اى باب چندين مكوش پس اندر رسيدند ياران گيو پر از خشم و كينه سواران نيو چو پيران چنان ديد برگشت ز وى سوى لشكر خويش بنهاد روى خروشان پر از درد و رخساره زرد بنزديك لهّاك و فرشيدورد بيامد كه اى نامداران من دليران و خنجرگزاران من شما را ز بهر چنين روزگار همى پرورانيدم اندر كنار كنون چون بجنگ اندر آمد سپاه جهان شد بما بر ز دشمن سياه نبينم كسى كز پى نام و ننگ بپيش سپاه اندر آيد بجنگ چو آواز پيران بديشان رسيد دل نامداران ز كين بردميد برفتند و گفتند گر جان پاك نباشد بتن نيستمان بيم و باك ببنديم دامن يك اندر دگر نشايد گشادن برين كين كمر سوى گيو لهّاك و فرشيدورد برفتند و جستند با او نبرد برآمد بر گيو لهّاك نيو يكى نيزه زد بر كمرگاه گيو همى خواست كو را ربايد ز زين نگونسار از اسب افگند بر زمين بنيزه زره بردريد از نهيب نيامد برون پاى گيو از ركيب بزد نيزه پس گيو بر اسب اوى ز درد اندر آمد تگاور بروى پياده شد از باره لهّاك مرد فراز آمد از دور فرشيدورد ابر نيزه گيو تيغى چو باد بزد نيزه ببريد و برگشت شاد چو گيو اندران زخم او بنگريد عمود گران از ميان بركشيد بزد چون يكى تيز دم اژدها كه از دست او خنجر آمد رها سبك ديگرى زد بگردنش بر كه آتش بباريد بر تنش بر بجوشيد خون بر دهانش از جگر تنش سست برگشت و آسيمه سر چو گيو اندرين بود لهّاك زود نشست از بر بادپايى چو دود ابا گرز و با نيزه بر سان شير بر گيو رفتند هر دو دلير چه مايه ز چنگ دلاور سران بروبر بباريد گرز گران بزين خدنگ اندرون بد سوار ستوهى نيامدش از كارزار چو ديدند لهّاك و فرشيدورد چنان پايدارى ازان شير مرد ز بس خشم گفتند يك با دگر كه ما را چه آمد ز اختر بسر برين زين همانا كه كوهست و روست بروبر ندرّد جز از شير پوست ز يارانش گيو آنگهى نيزه خواست همى گشت هر سو چپ و دست راست بديشان نهاد از دو رويه نهيب نيامد يكى را سر اندر نشيب بدل گفت كارى نو آمد بروى مرا زين دليران پرخاش جوى نه از شهر تركان سران آمدند كه ديوان مازندران آمدند سوى راست گيو اندر آمد چو گرد گرازه بپرخاش فرشيدورد ز پولاد در چنگ سيمين ستون بزير اندرون باره چون هيون گرازه چو بگشاد از باد دست بزين بر شد آن ترگ پولاد بست بزد نيزه بر كمربند اوى زره بود نگسست پيوند اوى يكى تيغ در چنگ بيژن چو شير بپشت گرازه در آمد دلير بزد بر سر و ترگ فرشيدورد زمين را بدرّيد ترك از نبرد همى كرد بر بارگى دست راست باسب اندر آمد نبود آنچ خواست پس بيژن اندر دمان گستهم ابا نامداران ايران بهم بنزديك توران سپاه آمدند خليده دل و كينه خواه آمدند ز توران سپاه اندريمان چو گرد بيامد دمان تا بجاى نبرد عمودى فروهشت بر گستهم كه تا بگسلاند ميانش ز هم بتيغش برآمد بدو نيم گشت دل گستهم زو پر از بيم گشت بپشت يلان اندر آمد هجير ابر اندريمان بباريد تير خدنگش بدريد برگستوان بماند آن زمان بارگى بىروان پياده شد از باره مرد سوار سپر بر سر آورد و برساخت كار ز تركان برآمد سراسر غريو سواران برفتند برسان ديو مر او را بچاره ز آوردگاه كشيدند از پيش روى سپاه سپهدار پيران ز سالارگاه بيامد بياراست قلب سپاه ز شبگير تا شب برآمد ز كوه سواران ايران و توران گروه همى گرد كينه برانگيختند همى خاك با خون برآميختند از اسبان و مردان همه رفته هوش دهن خشك و رفته ز تن زور و توش
|
||