|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
سپاه آراستن خسرو
چو از پيش خسرو برون شد هجير سپهبد همى راى زد با وزير ز بس مهربانى كه بد بر سپاه سراسر همه رزم بد راى شاه همى گفت اگر لشكر افراسياب بجنباند از جاى و بگذارد آب سپاه مرا بگسلاند ز جاى مرا رفت بايد همينست راى همانگه شه نوذران را بخواند بفرمود تا تيز لشكر براند بسوى دهستان سپه بركشيد همه دشت خوارزم لشكر كشيد نگهبان لشكر بود روز جنگ بجنگ اندر آيد بسان پلنگ چو از پيش خسرو برون شد هجير سپهبد همى راى زد با وزير ز بس مهربانى كه بد بر سپاه سراسر همه رزم بد راى شاه همى گفت اگر لشكر افراسياب بجنباند از جاى و بگذارد آب سپاه مرا بگسلاند ز جاى مرا رفت بايد همينست راى همانگه شه نوذران را بخواند بفرمود تا تيز لشكر براند بسوى دهستان سپه بركشيد همه دشت خوارزم لشكر كشيد نگهبان لشكر بود روز جنگ بجنگ اندر آيد بسان پلنگ تبيره برآمد ز درگاه طوس خروشيدن ناى رويين و كوس سپاه و سپهبد برفتن گرفت زمين سم اسبان نهفتن گرفت تو گفتى كه خورشيد تابان بجاى بماند از نهيب سواران بپاى دو هفته همى رفت زان سان سپاه بشد روشنايى ز خورشيد و ماه پراگنده بر گرد كشور خبر ز جنبيدن شاه پيروز گر چو طوس از در شاه ايران برفت سبك شاه رفتن بسيچيد تفت ابا ده هزار از گزيده سران همه نامداران و كنداوران بنزديك گودرز بنهاد روى ابا نامداران پرخاش جوى ابا پيل و با كوس و با فرّهى ابا تخت و با تاج شاهنشهى هجير آمد از پيش خسرو دمان گرازان و خندان و دل شادمان ابا خلعت و خوبى و خرّمى تو گفتى همى برنوردد زمى چو آمد بنزديك پرده سراى برآمد خروشيدن كرّ ناى پذيره شدندش سران سر بسر زمين پر ز آهن هوا پر ز زر چو خيزد بچرخ اندرون داورى ز ماه و ز ناهيد و ز مشترى بياراست لشكر چو چشم خروس ابا زنگ زرين و پيلان و كوس چو آمد بر نامور پهلوان بگفت آنچ ديد از شه خسروان نوازيدن شاه و پيوند اوى همى گفت از رادى و پند اوى كه چون بر سپه گستريدست مهر چگونه ز پيغام بگشاد چهر پس آن نامه شهريار جهان بگودرز داد و درود مهان نوازيدن شاه بشنيد ازوى بماليد بر نامه بر چشم و روى چو بگشاد مهرش بخواننده داد سخنها برو كرد خواننده ياد سپهدار بر شاه كرد آفرين بفرمان ببوسيد روى زمين ببود آن شب و راى زد با پسر بشبگير بنشست و بگشاد در همه نامداران لشكر پگاه برفتند بر سر نهاده كلاه پس آن نامه شاه فرّخ هجير بياورد و بنهاد پيش دبير دبير آن زمان پند و فرمان شاه ز نامه همى خواند پيش سپاه سپهدار روزى دهان را بخواند بديوان دينار دادن نشاند ز اسبان گله هرچ بودش بكوه بلشكرگه آورد يك سر گروه در گنج دينار و تيغ و كمر همان مايهور جوشن و خود زر بروزى دهان داد يك سر كليد چو آمد گه نام جستن پديد برافشاند بر لشكر آن خواسته سوار و پياده شد آراسته يكى لشكرى گشن برسان كوه زمين از پى باد پايان ستوه دل شير غرّان از يشان ببيم همه غرقه در آهن و زرّ و سيم بفرمودشان جنگ را ساختن دل و گوش دادن بكين آختن برفتند پيش سپهبد گروه بر انبوه لشكر بكردار كوه بريشان نگه كرد سالار مرد زمين تيره ديد آسمان لاژورد چنين گفت كز گاه رزم پشين نياراست كس رزمگاهى چنين باسب و سليح و بسيم و بزر بپيلان جنگى و شيران نر اگر يار باشد جهان آفرين نپيچيم از ايدر عنان تا بچين چو بنشست فرزانگان را بخواند ابا نامداران برامش نشاند همى خورد شادى كنان دل بجاى همى با يلان جنگ را كرد راى
|
||