|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
دادن گيو زره سياوش را به بيژن
چو از پيش گودرز شد ناپديد دل گيو ز اندوه او بر دميد پشيمان شد از درد دل خون گريست نگر تا غم و مهر فرزند چيست يكى بآسمان بر فرازيد سر پر از خون دل از درد خسته جگر بدادار گفت ار جهان داورى يكى سوى اين خسته دل بنگرى نسوزى تو از جان بيژن دلم كه ز آب مژه تا دل اندر گلم بمن باز بخشش تو اى كردگار بگردان ز جانش بد روزگار بيامد پر انديشه دل پهلوان پر از خون دل از بهر رفته جوان چو از پيش گودرز شد ناپديد دل گيو ز اندوه او بر دميد پشيمان شد از درد دل خون گريست نگر تا غم و مهر فرزند چيست يكى بآسمان بر فرازيد سر پر از خون دل از درد خسته جگر بدادار گفت ار جهان داورى يكى سوى اين خسته دل بنگرى نسوزى تو از جان بيژن دلم كه ز آب مژه تا دل اندر گلم بمن باز بخشش تو اى كردگار بگردان ز جانش بد روزگار بيامد پر انديشه دل پهلوان پر از خون دل از بهر رفته جوان بدل گفت خيره بيازردمش چرا خواسته پيش ناوردمش گر او را ز هومان بد آيد بسر چبايد مرا درع و تيغ و كمر بمانم پر از حسرت و درد و خشم پر از آرزو دل پر از آب چشم و زانجا دمان هم بكردار گرد بپيش پسر شد بجاى نبرد بدو گفت ما را چه دارى بتنگ همى تيزى آرى بجاى درنگ سيه مار چندان دمد روز جنگ كه از ژرف دريا بر آيد نهنگ درفشيدن ماه چندان بود كه خورشيد تابنده پنهان بود كنون سوى هومان شتابى همى ز فرمان من سر بتابى همى چنين برگزينى همى راى خويش ندانى كه چون آيدت كار پيش بدو گفت بيژن كه اى نيو باب دل من ز كين سياوش متاب كه هومان نه از روى و ز آهنست نه پيل ژيان و نه آهرمنست يكى مرد جنگست و من جنگجوى ازو برنتابم ببخت تو روى نوشته مگر بر سرم ديگرست زمانه بدست جهان داورست اگر بودنى بود دل را بغم سزد گر ندارى نباشى دژم چو بشنيد گفتار پور دلير ميان بسته جنگ برسان شير فرود آمد از ديزه راهجوى سپر داد و درع سياوش بدوى بدو گفت گر كارزارت هواست چنين بر خرد كام تو پادشاست برين باره گامزن بر نشين كه زير تو اندر نوردد زمين سليحم هميدون بكار آيدت چو با اهرمن كارزار آيدت چو اسب پدر ديد بر پاى پيش چو باد اندر آمد ز بالاى خويش بران باره خسروى بر نشست كمر بست و بگرفت گرزش بدست يكى ترجمان را ز لشكر بجست كه گفتار تركان بداند درست بيامد بسان هژبر ژيان بكين سياوش بسته ميان چو بيژن بنزديك هومان رسيد يكى آهنين كوه پوشيده ديد ز جوشن همه دشت روشن شده يكى پيل در زير جوشن شده ازان پس بفرمود تا ترجمان يكى بانگ بر زد بران بد گمان كه گر جنگ جويى يكى بازگرد كه بيژن همى با تو جويد نبرد همى گويد اى رزم ديده سوار چه پويانى اسب اندرين مرغزار كز افراسياب اندر آيدت بد ز توران زمين بر تو نفرين سزد بكينه پى افگنده و بد خوى ز تركان گنهكارتر كس توى عنان باز كش زين تگاور هيون كت اكنون ز كينه بجوشيد خون يكى برگزين جايگاه نبرد بدشت و در و كوه با من بگرد و گر در ميان دو رويه سپاه بگردى بلاف از پى نام و جاه كجا دشمن و دوست بيند ترا دل اكنون كجا برگزيند ترا چو بشنيد هومان بدو گفت زه زره را بكينم تو بستى گره ز يزدان سپاس و بدويم پناه كت آورد پيشم بدين رزمگاه بلشكر بران سان فرستمت باز كه گيو از تو ماند بگرم و گداز سرت را ز تن دور مانم نه دير چنان كز تبارت فراوان دلير چه سودست كآمد بنزديك شب رو اكنون بزنهار تاريك شب من اكنون يكى باز لشكر شوم بشبگير نزديك مهتر شوم و ز آنجا دمان گردن افراخته بيايم نبرد ترا ساخته چنين پاسخ آورد بيژن كه شو پست باد و آهرمنت پيش رو همه دشمنان سر بسر كشته باد گر آواره از جنگ برگشته باد چو فردا بيايى بآوردگاه نبيند ترا نيز شاه و سپاه سرت را چنان دور مانم ز پاى كزان پس بلشكر نيايدت راى و زآن جايگه روى برگاشتند بشب دشت پيكار بگذاشتند بلشكرگه خويش باز آمدند بر پهلوانان فراز آمدند همه شب بخواب اندر آسيب شيب ز پيكارشان دل شده ناشكيب
|
||