|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
آگاه شدن بيژن از كردار هومان
خبر شد ببيژن كه هومان چو شير بپيش نياى تو آمد دلير چو بشنيد بيژن بر آشفت سخت بخشم آمد آن شير پنجه ز بخت بفرمود تا برنهادند زين بران پيل تن ديزه دور بين بپوشيد رومى زره جنگ را يكى تنگ بر بست شبرنگ را بپيش پدر شد پر از كيميا سخن گفت با او ز بهر نيا چنين گفت مر گيو را كاى پدر بگفتم ترا من همه در بدر كه گودرز را هوش كمتر شدست بآيين نبينى كه ديگر شدست دلش پر نهيبست و پر خون جگر ز تيمار و ز درد چندان پسر خبر شد ببيژن كه هومان چو شير بپيش نياى تو آمد دلير چو بشنيد بيژن بر آشفت سخت بخشم آمد آن شير پنجه ز بخت بفرمود تا برنهادند زين بران پيل تن ديزه دور بين بپوشيد رومى زره جنگ را يكى تنگ بر بست شبرنگ را بپيش پدر شد پر از كيميا سخن گفت با او ز بهر نيا چنين گفت مر گيو را كاى پدر بگفتم ترا من همه در بدر كه گودرز را هوش كمتر شدست بآيين نبينى كه ديگر شدست دلش پر نهيبست و پر خون جگر ز تيمار و ز درد چندان پسر كه از تن سرانشان جدا كرده ديد بدان رزمگه جمله افگنده ديد نشان آنك تركى بيامد دلير ميان دليران بكردار شير بپيش نيا رفت نيزه بدست همى بر خروشيد بر سان مست چنان بد كزين لشكر نامدار سوارى نبود از در كارزار كه او را بنيزه بر افراختى چو بر با بزن مرغ بر ساختى تو اى مهربان باب بسيار هوش دو كتفم بدرع سياوش بپوش نشايد جز از من كه سازم نبرد بدان تا برآرم ز مرديش گرد بدو گفت گيو اى پسر هوش دار بگفتار من سر بسر گوش دار ترا گفته بودم كه تندى مكن ز گودرز بر بد مگردان سخن كه او كار ديدهست و داناترست بدين لشكر نامور مهترست سواران جنگى بپيش اندرند كه بر كينه گه پيل را بشكرند نفرمود با او كسى را نبرد جوانى مگر مر ترا خيره كرد كه گردن بدين سان بر افراختى بدين آرزو پيش من تاختى نيم من بدين كار همداستان مزن نيز پيشم چنين داستان بدو گفت بيژن كه گر كام من نجويى نخواهى مگر نام من شوم پيش سالار بسته كمر زنم دست بر جنگ هومان ببر و زانجا بزد اسب و برگاشت روى بنزديك گودرز شد پوى پوى ستايش كنان پيش او شد بدرد هم اين داستان سر بسر ياد كرد كه اى پهلوان جهاندار شاه شناساى هر كار و زيباى گاه شگفتى همى بينم از تو يكى و گر چند هستم بهوش اندكى كزين رزمگه بوستان ساختى دل از كين تركان بپرداختى شگفتىتر آنك از ميان سپاه يكى ترك بدبخت گم كرده راه بيامد كه يزدان نيكى كنش همى بد سگاليد با بد تنش بياوردش از پيش توران سپاه بدان تا بدست تو گردد تباه بدام آمده گرگ برگاشتى ندانم كزين خود چه پنداشتى تو دانى كه گر خون او بىدرنگ بريزند پيران نيايد بجنگ مپندار كو كينه بيش آورد سپه را برين دشت پيش آورد من اينك بخون چنگ را شستهام همان جنگ او را كمر بستهام چو دستور باشد مرا پهلوان شوم پيش او چون هژبر دمان بفرمايد اكنون سپهبد بگيو مگر كان سليح سياوش نيو دهد مر مرا خود و رومى زره ز بند زره بر گشايد گره چو بشنيد گودرز گفتار اوى بديد آن دل و راى هشيار اوى ز شادى برو آفرين كرد سخت كه از تو مگر داد جاويد بخت تو تا بر نشستى بزين پلنگ نهنگ از دم آسود و شيران ز جنگ بهر كارزار اندر آيى دلير بهر جنگ پيروز باشى چو شير نگه كن كه با او بآوردگاه توانى شدن زان پس آورد خواه كه هومان يكى بد كنش ريمنست بآورد و جنگ او چو آهرمنست جوانى و ناگشته بر سر سپهر ندارى همى بر تن خويش مهر بمان تا يكى رزم ديده هژبر فرستم بجنگش بكردار ابر برو تير باران كند چون تگرگ بسر بر بدوزدش پولاد ترگ بدو گفت بيژن كه اى پهلوان هنرمند باشد دلير و جوان مرا گر بديدى برزم فرود ز سر باز بايد كنون آزمود بجنگ پشن بر نوشتم زمين نبيند كسى پشت من روز كين مرا زندگانى نه اندر خورست گر از ديگرانم هنر كمترست و گر باز دارى مرا زين سخن بدان روى كآهنگ هومان مكن بنالم من از پهلوان پيش شاه نخواهم كمر زان سپس نه كلاه بخنديد گودرز و زو شاد شد بسان يكى سرو آزاد شد بدو گفت نيك اختر و بخت گيو كه فرزند بيند همى چون تو نيو تو تا چنگ را باز كردى بجنگ فرو ماند از جنگ چنگ پلنگ ترا دادم اين رزم هومان كنون مگر بخت نيكت بود رهنمون گر اين اهرمن را بدست تو هوش برايد بفرمان يزدان بكوش بنام جهاندار يزدان ما بپيروزى شاه و گردان ما بگويم كنون گيو را كان زره كه بيژن همى خواهد او را بده گر ايدونك پيروز باشى بروى ترا بيشتر نزد من آبروى ز فرهاد و گيوت برآرم بجاه بگنج و سپاه و بتخت و كلاه بگفت اين سخن با نبيره نيا نبيره پر از بند و پر كيميا پياده شد از اسب و روى زمين ببوسيد و بر باب كرد آفرين بخواند آن زمان گيو را پهلوان سخن گفت با او ز بهر جوان و زان خسروانى زره ياد كرد كجا خواست بيژن ز بهر نبرد چنين داد پاسخ پدر را پسر كه اى پهلوان جهان سر بسر مرا هوش و جان و جهان اين يكيست بچشمم چنين جان او خوار نيست بدو گفت گودرز كاى مهربان جز اين برد بايد بوى بر گمان كه هر چند بيژن جوانست و نو بهر كار دارد خرد پيش رو و ديگر كه اين جاى كين جستنست جهان را ز آهرمنان شستنست بكين سياوش بفرمان شاه نشايد بپيوند كردن نگاه و گر بارد از ابر پولاد تيغ نشايد كه داريم ما جان دريغ نشايد شكستن دلش را بجنگ بپوشيدنش جامه نام و ننگ كه چون كاهلى پيشه گيرد جوان بماند منش پست و تيره روان چو پاسخ چنين يافت چاره نبود يكى با پسر نيز بند آزمود بگودرز گفت اى جهان پهلوان بجايى كه پيكار خيزد بجان مرا خود شب و روز كارست پيش چرا داد بايد مرا جان خويش نه فرزند بايد نه گنج و سپاه نه آزرم سالار و فرمان شاه اگر جنگ جويد سليحش كجاست زره دارد از من چه بايدش خواست چنين گفت پيش پدر رزمساز كه ما را بدرع تو نايد نياز برانى كه اندر جهان سر بسر بدرع تو جويند مردان هنر چو درع سياوش نباشد بجنگ نجويند گردنكشان نام و ننگ بر انگيخت اسب از ميان سپاه كه آيد ز لشكر بآوردگاه
|
||