|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم خواستن هومان از فريبرز
و ز آنجا بقلب سپه بر گذشت دمان تا بدان روى لشكر گذشت بنزد فريبرز با ترجمان بيامد بكردار باد دمان يكى بر خروشيد كاى بد نشان فرو برده گردن ز گردنكشان سواران و پيلان و زرينه كفش ترا بود با كاويانى درفش بتركان سپردى بروز نبرد يلانت بايران نخوانند مرد چو سالار باشى شوى زير دست كمر بندگى را ببايدت بست سياوش رد را برادر توى بگوهر ز سالار برتر توى تو باشى سزاوار كين خواستن بكينه ترا بايد آراستن و ز آنجا بقلب سپه بر گذشت دمان تا بدان روى لشكر گذشت بنزد فريبرز با ترجمان بيامد بكردار باد دمان يكى بر خروشيد كاى بد نشان فرو برده گردن ز گردنكشان سواران و پيلان و زرينه كفش ترا بود با كاويانى درفش بتركان سپردى بروز نبرد يلانت بايران نخوانند مرد چو سالار باشى شوى زير دست كمر بندگى را ببايدت بست سياوش رد را برادر توى بگوهر ز سالار برتر توى تو باشى سزاوار كين خواستن بكينه ترا بايد آراستن يكى با من اكنون بآوردگاه ببايدت گشتن بپيش سپاه بخورشيد تابان بر آيدت نام كه پيش من اندر گذارى تو گام و گر تو نيايى بجنگم رواست زواره گرازه نگر تا كجاست كسى را ز گردان بپيش من آر كه باشد ز ايرانيان نامدار چنين داد پاسخ فريبرز باز كه با شير درّنده كينه مساز چنينست فرجام روز نبرد يكى شاد و پيروز و ديگر بدرد بپيروزى اندر بترس از گزند كه يكسان نگردد سپهر بلند درفش ار ز من شاه بستد رواست بدان داد پيلان و لشكر كه خواست بكين سياوش پس از كىقباد كسى كو كلاه مهى بر نهاد كمر بست تا گيتى آباد كرد سپهدار گودرز كشواد كرد هميشه بپيش كيان كينه خواه پدر بر پدر نيو و سالار شاه و ديگر كه از گرز او بىگمان سر آيد بسالارتان بر زمان سپه را بدويست فرمان جنگ بدو باز گردد همه نام و ننگ اگر با توَم جنگ فرمان دهد دلم پر ز دردست درمان دهد ببينى كه من سر چگونه ز ننگ بر آرم چو پاى اندر آرم بجنگ چنين پاسخش داد هومان كه بس بگفتار بينم ترا دسترس بدين تيغ كاندر ميان بستهاى گيا بر كه از جنگ خود رستهاى بدين گرز جويى همى كارزار كه بر ترگ و جوشن نيايد بكار
|
||