|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رده بر كشيدن هر دو سپاه
چو گيو اندر آمد بپيش پدر همى گفت پاسخ همه در بدر بگودرز گفت اندر آور سپاه بجايى كه سازى همى رزمگاه كه او را همى آشتى راى نيست بدلش اندرون داد را جاى نيست ز هر گونه با او سخن راندم همه هرچ گفتى برو خواندم چو آمد پديدار از يشان گناه هيونى برافگند نزديك شاه كه گودرز و گيو اندر آمد بجنگ سپه بايد ايدر مرا بىدرنگ سپاه آمد از نزد افراسياب چو ما بازگشتيم بگذاشت آب كنون كينه را كوس بر پيل بست همى جنگ ما را كند پيش دست چو گيو اندر آمد بپيش پدر همى گفت پاسخ همه در بدر بگودرز گفت اندر آور سپاه بجايى كه سازى همى رزمگاه كه او را همى آشتى راى نيست بدلش اندرون داد را جاى نيست ز هر گونه با او سخن راندم همه هرچ گفتى برو خواندم چو آمد پديدار از يشان گناه هيونى برافگند نزديك شاه كه گودرز و گيو اندر آمد بجنگ سپه بايد ايدر مرا بىدرنگ سپاه آمد از نزد افراسياب چو ما بازگشتيم بگذاشت آب كنون كينه را كوس بر پيل بست همى جنگ ما را كند پيش دست چنين گفت با گيو پس پهلوان كه پيران بسيرى رسيد از روان همين داشتم چشم زان بد نهان و ليكن بفرمان شاه جهان ببايست رفتن كه چاره نبود دلش را كنون شهريار آزمود يكى داستان گفته بودم بشاه چو فرمود لشكر كشيدن براه كه دل را ز مهر كسى بر گسل كجا نيستش با زبان راست دل همه مهر پيران بتركان برست بشويد همى شاه ازو پاك دست چو پيران سپاه از كنابد براند بروز اندرون روشنايى نماند سواران جوشن وران صد هزار ز تركان كمر بسته كارزار برفتند بسته كمرها بجنگ همه نيزه و تيغ هندى بچنگ چو دانست گودرز كآمد سپاه بزد كوس و آمد ز زيبد براه ز كوه اندر آمد بهامون گذشت كشيدند لشكر بران پهن دشت بكردار كوه از دو رويه سپاه ز آهن بسر بر نهاده كلاه بر آمد خروشيدن كرّ ناى بجنبد همى كوه گفتى ز جاى ز زيبد همى تا كنابد سپاه در و دشت از يشان كبود و سياه ز گرد سپه روز روشن نماند ز نيزه هوا جز بجوشن نماند و ز آواز اسبان و گرد سپاه بشد روشنايى ز خورشيد و ماه ستاره سنان بود و خورشيد تيغ از آهن زمين بود و ز گرز ميغ بتوفيد ز آواز گردان زمين ز ترگ و سنان آسمان آهنين چو گودرز توران سپه را بديد كه بر سان دريا زمين بر دميد درفش از درفش و گروه از گروه گسسته نشد شب بر آمد ز كوه چو شب تيره شد پيل پيش سپاه فراز آوريدند و بستند راه برافروختند آتش از هر دو روى از آواز گردان پر خاشجوى جهان سر بسر گفتى آهرمنست بدامن بر از آستين دشمنست ز بانگ تبيره بسنگ اندرون بدرّد دل اندر شب قيرگون سپيده برآمد ز كوه سياه سپهدار ايران بپيش سپاه بآسوده اسب اندر آورد پاى يلان را بهر سو همى ساخت جاى سپه را سوى ميمنه كوه بود ز جنگ دليران بىاندوه بود سوى ميسره رود آب روان چنان در خور آمد چو تن را روان پياده كه اندر خور كارزار بفرمود تا پيش روى سوار صفى بر كشيدند نيزه وران ابا گرزداران و كنداوران هميدون پياده بسى نيزه دار چه با تركش و تير جوشن گذار كمانها فگنده ببازو درون همى از جگرشان بجوشيد خون پس پشت ايشان سواران جنگ كز آتش بخنجر ببردند رنگ پس پشت لشكر ز پيلان گروه زمين از پى پيل گشته ستوه درفش خجسته ميان سپاه ز گوهر درفشان بكردار ماه ز پيلان زمين سر بسر پيلگون ز گرد سواران هوا نيلگون درخشيدن تيغهاى بنفش ازان سايه كاويانى درفش تو گفتى كه اندر شب تيره چهر ستاره همى برفشاند سپهر بياراست لشكر بسان بهشت بباغ وفا سرو كينه بكشت فريبرز را داد پس ميمنه پس پشت لشكر حصار و بنه گرازه سر تخمه گيوگان زواره نگهدار تخت كيان بيارى فريبرز برخاستند بيك روى لشكر بياراستند برهّام فرمود پس پهلوان كه اى تاج و تخت و خرد را روان برو با سواران سوى ميسره نگه دار چنگال گرگ از بره بيفروز لشكرگه از فرّ خويش سپه را همى دار در بر خويش بدان آبگون خنجر نيوسوز چو شير ژيان با يلان رزم توز برفتند يارانش با او بهم ز گردان لشكر يكى گستهم دگر گژدهم رزم را ناگزير فروهل كه بگذارد از سنگ تير بفرمود با گيو تا دو هزار برفتند برگستوانور سوار سپرد آن زمان پشت لشكر بدوى كه بد جاى گردان پرخاش جوى برفتند با گيو جنگاوران چو گرگين و چون زنگه شاوران درفشى فرستاد و سيصد سوار نگهبان لشكر سوى رود بار هميدون فرستاد بر سوى كوه درفشى و سيصد ز گردان گروه يكى ديدهبان بر سر كوهسار نگهبان روز و ستاره شمار شب و روز گردن برافراخته ازان ديده گه ديدهبان ساخته بجستى همى تا ز توران سپاه پى مور ديدى نهاده براه ز ديده خروشيدن آراستى بگفتى بگودرز و برخاستى بدان سان بياراست آن رزمگاه كه رزم آرزو كرد خورشيد و ماه چو سالار شايسته باشد بجنگ نترسد سپاه از دلاور نهنگ ازان پس بيامد بسالار گاه كه دارد سپه را ز دشمن نگاه درفش دلافروز بر پاى كرد سپه را بقلب اندرون جاى كرد سران را همه خواند نزديك خويش پس پشت شيدوش و فرهاد پيش بدست چپش رزم ديده هجير سوى راست كتماره شير گير ببستند ز آهن بگردش سراى پس پشت پيلان جنگى بپاى سپهدار گودرزشان در ميان درفش از برش سايه كاويان همى بستد از ماه و خورشيد نور نگه كرد پيران بلشكر ز دور بدان ساز و آن لشكر آراستن دل از ننگ و تيمار پيراستن در و دشت و كوه و بيابان سنان عنان بافته سر بسر با عنان سپهدار پيران غمى گشت سخت بر آشفت با تيره خورشيد بخت ازان پس نگه كرد جاى سپاه نيامدش بر آرزو رزمگاه نه آوردگه ديد و نه جاى صف همى برزد از خشم كف را بكف برين گونه كآمد ببايست ساخت چو سوى يلان چنگ بايست آخت پس از نامداران افراسياب كسى كش سر از كينه گيرد شتاب گزين كرد شمشير زن سى هزار كه بودند شايسته كارزار بهومان سپرد آن زمان قلبگاه سپاهى هژبر اوژن و رزمخواه بخواند اندريمان و او خواست را نهادِ چپ لشكر و راست را چپ لشكرش را بديشان سپرد ابا سى هزار از دليران گرد چو لهّاك جنگى و فرشيدورد ابا سى هزار از دليران مرد گرفتند بر ميمنه جايگاه جهان سر بسر گشت ز آهن سياه چو زنگوله گرد و كلباد را سپهرم كه بد روز فرياد را برفتند با نيزه ور ده هزار بپشت سواران خنجرگزار برون رفت رويين رويينه تن ابا ده هزار از يلان ختن بدان تا دران بيشه اندر چو شير كمينگه كند با يلان دلير طلايه فرستاد بر سوى كوه سپهدار ايران شود زو ستوه گر از رزمگه پى نهد پيشتر و گر جنبد از خويشتن بيشتر سپهدار رويين بكردار شير پس پشت او اندر آيد دلير همان ديدهبان بر سر كوه كرد كه جنگ سواران بىاندوه كرد ز ايرانيان گر سوارى ز دور عنان تافتى سوى پيكار تور نگهبان ديده گرفتى خروش همه رزمگاه آمدى زو بجوش
|
||